خانه / داستانی

داستانی

در این بخش منبرک های داستانی را می توانید ببینید.

روباه بی دم/ مسخره کردن دیندارها

داستانک:

در جنگل، دم یک روباه به شاخه درخت گیر کرد و کنده شد. بعد از اینکه درد روباه آرام شد روباهی دیگر او را دید و شروع کرد به خندیدن. گفت دمت کو؟

روباه گفت تو بی دمی را تجربه نکرده ای که بفهمی چه لذتی دارد. اینقدر آرامش دارم، راحت این طرف و آن طرف می پرم و …. آنقدر از فواید بی دمی گفت تا روباه دمش را کند. روباه بعد درد کشیدن دید چه کار بی فایده ای کرده، به روباه گفت: این کار جز درد که فایده ای نداشت.

گفت: من اگر می گفتم فقط درد دارد که تو مسخره ام می کردی…

این جریان در جنگل آنقدر ادامه پیدا کرد که همه جنگل روباه بی دم شدند. دیگر هر کس دم داشت مسخره می شد.

وضع امروز ما به همین صورت شده، بی حجاب ها، با حجاب ها را مسخره می کنند، می گویند نمی دانید بی حجابی چه لذتی دارد. چه لذتی دارد که شما به آن نرسیده اید؟

می گویند شما مانند ما بشوید بعد تجربه می کنید. وقتی که مانند آنها شدند مسخره شان می کنند.

یا دیندار و هیئتی و مسجدی هم همینطورند. بی دین ها برای اینکه بی دینی خودشان را تحت شعاع قرار دهند دینداران را مسخره می کنند. می گویند شما مثل ما بشوید تا ببینید چه لذتی دارد. خوب اگر شما لذت می برید چرا اینقدر خودکشی، استفاده از قرص های آرام بخش و مشکلات شما بیشتر است؟؟ می گویند نه شما نمی دانید….

امروز اینطور شده. عوض اینکه غیر مذهبی ها در اقلیت قرار بگیرند، روی کار آمده اند و مذهبی ها را مسخره می کنند.

این سخن از حضرت علی علیه السلام را فراموش نکنیم:

اگر در دستت طلا بود، و همه عالم بگویند گردو است، ذره ای در تو تاثیر نگذارد و اگر در دستت گردو بود و تمام عالم گفتند طلاست، ذره ای بر خوشحالی ات افزوده نشود.

اگر ما دینی که داریم، از روی تحقیق بدست آورده ایم و می دانیم درست است، حتی اگر همه دنیا بگویند اشتباه است در ما تاثیری ندارد.

 اما اگر دینمان از روی تحقیق نیست، مشکل اینجاست. پس باید تحقیق کنیم تا بهترین راه را پیدا کنیم.

فوق کلام مخلوق/ دون کلام خالق

داستانک:

آیت الله مرعشی نجفی طی خاطره ای نقل می‌کند: در سال ۱۳۵۳ نسخه‌ای از صحیفه شریفه سجادیه را برای مطالعه علامه معاصر شیخ جوهری صاحب تفسیر طنطاوی معروف (مفتی اسکندریه) فرستادم.

آن بزرگوار دریافت کتاب را اعلام کرد و در برابر آن هدیه از من تشکر کرد و درباره آن مدحی سرشار و ثنایی بسیار نوشت.

تا آنجا که گفت این از بدبختی ما است که تا کنون به این گرانبها ی جاوید از میراث‌های نبوت و اهل بیت دست نیافته بودیم و من هر چه در آن می‌نگرم آن را فوق کلام مخلوق و دون کلام خالق می‌یابم.

 سپس علامه جوهری طنطاوی از من سوال کرد که آیا تا کنون کسی از علمای اسلامی شرحی بر آن نوشته است؟ من در پاسخ آن شارحینی را که می‌شناختم نام بردم و کتاب ریاض السالکین تالیف سید علی خان را به ایشان تقدیم کردم.

معظم له در جواب نوشت که من مصمم و آماده‌ام که بر این صحیفه گرامی شرحی بنویسم.

[به نقل از مقدمه ترجمه صحیفه سجادیه صدر الدین بلاغی ص ۳۰]

صحیفه سجادیه

(به مناسبت میلاد امام سجاد علیه السلام)

داستانک:

مرحوم محمد تقی مجلسی می گوید:

من در اوایل بلوغ طالب رضای خدا بودم و در طلب رضای او کوشا بودم. مرا از ذکر جنابش، قراری نبود؛ تا آن که دیدم میان خواب و بیداری که صاحب الزمان صلوات الله علیه در مسجد قدیم اصفهان نزدیک به مکانی که الآن محل درس من است، ایستاده اند. سلام کردم و خواستم پای آن آن جناب را ببوسم که نگذاشت و مرا گرفت. دست مبارکش را بوسیدم و از آن جناب مسایلی را که بر من مشکل شده بود، پرسیدم و… .

آن گاه گفتم: «ای مولای من! برای من ممکن نیست که هر وقت به خدمت شما برسم، پس به من کتابی عطا کن که همیشه به آن عمل کنم». فرمود: «من برای تو، کتابی را به مولا محمّد تاج عطا کردم». و من در خواب، او را می شناختم؛ پس فرمود: «برو و آن کتاب را از او بگیر».

حرکت کردم و از در مسجد خارج شدم و به طرف یکی از محلات اصفهان رفتم. محمد تاج به محض دیدن من گفت: «ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه) تو را فرستاده است؟» گفتم: «آری».

از بغل خود کتابی بیرون آورد؛ تا گشودم، فهمیدم که این کتاب، از کتب ادعیه است. با گرفتن کتاب، آن را بر دیدگان قرار دادم و به سوی حضرت بقیه الله الاعظم حرکت کردم. در همین حال، از خواب برخاستم و دیدم از کتاب خبری نیست.

تا طلوع صبح به تضرع و گریه پرداختم. پس از نماز صبح و تعقیبات، به ذهنم رسید که منظور حضرت از مولا محمد تاج همان شیخ بهایی است و به سبب جایگاه او در بین علما، حضرت «مولا محمد تاج» فرموده است؛ لذا به سوی مدرسه شیخ حرکت کردم. وقتی آنجا رسیدم، دیدم شیخ مشغول مقابله صحیفه سجادیه است.

بعد از بیان خوابم، ایشان چنین تأویل کردند: «مژده که خواب، حاکی از افاضه علوم الهی به شما می باشد. با توجه به هدفی که در پی آن هستی، به آن خواهی رسید».

من قانع نشدم و به طرف همان محله که در خواب دیده بودم، حرکت کردم. بین راه یکی از صالحان و نیکان را به نام حسن و ملقب به «تاجا» دیدم. به او سلام کردم. وی بدون این­که سخنی بگویم، گفت: «فلانی! نزد من، کتاب های وقفی زیادی وجود دارد که طلاب از من می گیرند و به شرایط وقف عمل نمی کنند؛ ولی با شناختی که از شما دارم، می دانم به آن عمل خواهی کرد. با هم برویم؛ کتاب ها را ببین و هرچه نیاز داری، بردار». وقتی رفتیم، اولین کتابی که به من داد، همان کتابی بود که در خواب دیده بودم؛ «صحیفه سجادیه».

با دیدن کتاب، شروع به گریه و ناله کردم و گفتم: « همین کتاب، مرا بس است»

[الذریعه، ج ۱۳، ص ۳۴۵ به بعد؛ به نقل از ریاض السالکین، ج ۱، ص ۶۷ با مقداری تلخیص. نجف اشرف و تهران، ۱۳۵۵۱۳۸۸ه ق.]

ایشان می گوید با تعلیم صحیفه سجادیه به مردم اصفهان، کار به جایی رسید که اکثر مردم اصفهان مستجاب الدعوه شده بودند.

فروغ صحیفه سجادیه در قلب بانوی آلمانی

(به مناسبت میلاد امام زین العابدین علیه السلام)

داستانک:

خانم آنه ‌ماری شیمل (Annemarie Schimmel) (فوت شده در ۲۶ ژانویه ۲۰۰۳) پژوهشگر، اسلام‌پژوه، خاورشناس و مولوی‌شناسِ سرشناسِ آلمانی است.

این پژوهشگرِ معروفِ آلمانی ﻣﻰ‌ﮔﻮﻳﺪ: «من همواره دعاها را از اصل عربی می ‏خوانم و به هیچ ترجمه ‏ای مراجعه نمی‏ کنم . البته بخش هایی از صحیفه سجادیه را به زبان آلمانی ترجمه کرده‏ ام. وقتی مشغول برگردانیدن این دعاها به زبان مذکور بودم، مادرم به دلیل کسالت در بیمارستانی بستری بود و من مدام به او سر می ‏زدم و کاملا در جریان احوالش بودم. پس از اینکه او به خواب می‏ رفت، در گوشه ‏ای از اتاق مشغول پاکنویس نمودن ترجمه‏ ها می‏ شدم. اضافه کنم که اتاق مادرم دو تختی بود و در تخت دیگر خانمی که عقاید کاتولیکی محکم و راسخ و در عین حال متعصبانه داشت، بستری بود.

او از روی ایمانی که به مذهب خویش داشت، وقتی متوجه شد من مشغول ترجمه دعاهایی از یک متن شیعی هستم، آزرده خاطر گردید و با ناگواری و نگرانی گفت: مگر در مسیحیت و در کتب مقدس خودمان از نظر ادعیه کمبودی داریم که تو اکنون به دعاهای مسلمانان روی آورده ‏ای؟! جوابی به وی ندادم اما وقتی کتابم چاپ شد، نسخه ‏ای از آن را برایش فرستادم. مدتی بعد با من از طریق تلفن تماس گرفت و خاطر نشان ساخت: «بسیار صمیمانه از این هدیه جالب متشکرم، زیرا هر روز به جای دعاهای انجیل آن را می‏ خوانم!»

آری واقعا ترجمه «ادعیه معصومین علیهم السلام‏» مخصوصا صحیفه سجادیه می‏ تواند تا این حد در میان غربی ‏ها تحول آفرین و کارساز باشد.

[آن ماری‏ شیمل بانوی شرق شناس جهان غرب، ماهنامه از دیگران، سال دوم، ش ۵، مرداد ۱۳۸۰، ص ۱۰ و ۱۱ .]

آن کتاب «صحیفه سجادیه» بود. کتابی که این چنین یک مسیحی متعصب را جذب نمود.

قطعا ما مسلمان ها و شیعیان باید جلودار باشیم و برای این کتاب برنامه ویژه ای داشته باشیم.

اگر ما، هر روز فقط یک دقیقه، یک صفحه ترجمه صحیفه سجادیه را بخوانیم، در یک سال یا یک سال و نیم کل صحیفه را خوانده ایم.

سبب عصبانیت امام ؟!!!

 (به بهانه آغاز ماه شعبان)

30داستانک:

اواخر سال ۶۷ روزی به اطاق آقا وارد شدم، دیدم خیلی اوقاتشان تلخ است، من اوقات تلخی ایشان را که دیدم، قدری ساکت نشستم. آقا به من گفتند: «آن مفاتیح را به من بده» بلند شدم و مفاتیح را آوردم. دستکش دست ایشان بود و ورق زدن همبرایشان سخت بود. چون اوقاتشان تلخ بود ، هی ورق می‏زدند ولی آنجایی را که می‏خواستند پیدا نمی‏کردند.

یک ساعت به مغرب مانده بود به من گفتند: «من تا حالا خیال می‏کردم که امروز آخر رجب است و تا حالا اعمال روز آخر ماه رجب را انجام می‏دادم. حالا فهمیده ‏ام که اول شعبان شده و نمی‏دانم اصلاً باید چه کار کنم.»

تازه من فهمیدم که عصبانیت ایشان به خاطر این است که از صبح تا حالا اعمال و دعاهای ماه رجب را می‏خوانده ‏اند و حالا که روزنامه آمده متوجه شده ‏اند که اول ماه شعبان است و ماه رجب ۲۹ روز بوده نه سی روز.

آقا هی ورق می‏زدند تا پیدا کردند و به من فرمودند: «این مناجات شعبانیه را بخوانید، خیلی چیزهای عالی در آن هست.»

و بعد آماده شدند که دعا را بخوانند.اردیبهشت ۱۸, ۱۳۹۵ .

منبع: برداشتهایی از سیرۀ امام خمینی، ج سوم، حالات معنوی، به کوشش غلامعلی رجائی، ص۱۰۵. به نقل از آقای میح بروجردی ، نوه امام

خواسته دشمن/ فقط عبادت

فلسفه وجودی پیامبران را خداوند در قرآن مطرح می فرمایند:

«وَلَقَد بَعَثنا فی کُلِّ أُمَّهٍ رَسولًا أَنِ اعبُدُوا اللَّهَ وَاجتَنِبُوا الطّاغوتَ» (آیه ۳۶ سوره نحل)

پیامبران را فرستادیم برای اینکه مردم را به  عبادت دعوت کنند و از  طاغوت ها بر حذر دارند.

این فلسفه وجودی پیامبران و معصومین است.

«ان اعبدوالله» یعنی خدا را عبادت کنید، منظور اینکه اهل نماز و روزه و اجتناب از دروغ و اجتناب از محرمات و مسخره کردن دیگران و … . این منظومه خوب زندگی کردن است.

«واجتنبوالطاغوت» یعنی مبارزه دائمی با  طاغوت.

اگر ما فقط اهل عبادت باشیم، نماز بخوانیم، روزه بگیریم اما به طاغوت کاری نداشته باشیم بی فایده است.

شما می بینید اصل مبارزه مخالفین پیامبر صلی الله علیه و آله با ایشان، به خاطر همین جریان است.وگرنه اگر پیامبر صلی الله علیه و آله می فرمودند: مردم نماز بخوانید، روزه بگیرید، حج انجام بدهید آنها با پیامبر صلی الله علیه و آله کاری نداشتند. مشکل آنها با پیامبر صلی الله علیه و آله این بود که پیامبر بت ها را می شکست.

امروز هم همین طور است. اگر ما نماز بخوانیم، روزه بگیریم و … دشمن با ما هیچ کاری ندارد.

مشکل امروز دشمن، مرگ بر آمریکاست. مرگ بر اسرائیل است. دشمن می گوید شما دین خودتان را دارید به ما چکار دارید، ما کار خودمان را انجام می دهیم.

داستانک:

داستان معروفی هست که در زمان عثمانی سفیر بریتانیا به ترکیه آمد. دید کسی روی بلندی ایستاده و فریاد می زند. هول شد و از مترجمش پرسید جریان چیست؟ مترجم گفت:  اذان می گوید. مسلمان ها وقت نماز را با اذان اعلام می کنند.

پرسید آیا اذان به حکومت ما لطمه می زند؟ گفت: نه به حکومت شما کاری ندارد. گفت پس هر چه دلش می خواهد فریاد بزند.

امروز نماز  عربستان اینطور است. می بینید به سوریه حمله می کنند، پول سوخت موشک ها را عربستان می دهد. اما دینداری شیعیان امیرالمومنین اینگونه نیست، بلکه همیشه در مقابل یزیدیان و طواغیت آماده اند.

خوش اخلاقی در خانه

(به بهانه مبعث خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله)

قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: «انما بعثت لأتمّم مکارم الاخلاق»

مبعوث شده ‏ام تا اخلاق کریمه و فضائل انسانى را اتمام و اکمال نمایم.

منبع :بحار الأنوار،جلد ‏۶۸ ،صفحه۳۸۲

داستانک :

عموما جریان سعد بن معاذ را می دانیم که ؛ هنگام دفنش مادرش گفت پسرم خوشا به حالت بهشت گوارایت  و پیامبر فرمود : زیاد خوشحال نباش و برای خدا تکلیف مشخص نکن که سعد هم اکنون در فشار است . اصحاب سبب را پرسیدند فرمود : سعد با خانواده اش بد اخلاق بود (بحار الانوار جلد ۲۱ صفحه ۲۵۷ )

حال آیا می دانیم سعد بن معاذ که فشار قبر نصیب او شد ؛ چه شخصیتی است ؟

او از کبار صحابه رسول الله  و زعیم قبیله اوس بود.

در جنگهایی مهمی نظیر بدر و احد و خندق حضور داشت

در غزوه بواط در سال دوم هجرت از طرف پیامبر حکومت مدینه به او سپرده شد.

مستجاب الدعوه بود ؛ در جنگ خندق به شدت زخمی شد ؛ در آن هنگام دعا کرد: خداوند اگر چیزى از جنگ ما با قریش باقى بماند مرا زنده نگهدار براى جنگ دیگرى که من دوست دارم با قومى که پیغمبر ترا از او رنج داده و او را تکذیب نموده‏اند نبرد کنم خداوندا  اگر جنگ پایان یافته باشد مرا (در این واقعه) شهید فرما و  نیز  مرا مکش مگر بعد از اینکه چشم مرا به تباهى بنى قریظه (یهود) روشن کنی .(ترجمه کتاب الکامل،جلد۷ ،صفحه :۲۰۶)

چون سعد آن گفته (دعا) را به زبان آورد خون بند آمد و بعد از پایان جنگ و بعد از پایان غائله ی یهود خون ریزی شروع شد.

 قضاوت برخورد با یهودیان پیمان شکن  بنی قریظه توسط پیامبر به او  واگذار  شد و  بعد از قضاوتش پیامبر فرمود:  خداوند این حکم تو را تایید و امضا نمود

 در تفسیر منصوب به امام عسکری علیه السلام آمده است: قال رسول الله ص: یرحمک الله یا سعد، فلقد کنت شجا «۴» فی حلوق الکافرین، لو بقیت لکففت العجل- الذی یراد نصبه فی بیضه المسلمین  کعجل قوم موسى . قالوا: یا رسول الله أ و عجل یراد أن یتخذ فی مدینتک هذه! قال: بلى، و الله یراد، و لو کان سعد فیهم حیا لما استمر تدبیرهم، و یستمرون ببعض تدبیرهم، ثم الله تعالى یبطله. قالوا: أخبرنا کیف یکون ذلک قال: دعوا ذلک لما یرید الله أن یدبره.

مدتها بعد از شهادت سعد بن معاذ  رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: خدا رحمت کند تو را اى سعد، بدرستى که استخوانى بودى در گلوهاى کافران، و اگر مى‏ماندى منع خواستى کرد گوساله را که اراده نصب او خواهند نمود در بیضه اسلام- که مدینه است- مانند گوساله موسى.

صحابه گفتند: یا رسول اللّه! آیا اراده خواهند نمود در مدینه تو گوساله برپا کنند؟

حضرت فرمود: بلى و اللّه اراده خواهند کرد، و اگر سعد زنده مى‏بود نمى‏گذاشت که ایشان بکنند و لیکن خواهند کرد و حق تعالى نخواهد گذاشت که تدبیر ایشان مستمر شود و بزودى خدا تدبیر ایشان را باطل خواهد کرد.

صحابه گفتند: یا رسول اللّه! ما را خبر ده که تدبیر ایشان چگونه خواهد بود.

حضرت فرمود: بگذارید تا تدبیر حق تعالى در این باب ظاهر گردد.       

(التفسیر المنسوب إلى الإمام العسکری، صفحه: ۴۸۱ ) به نقل از (حیاه القلوب، المجلسی ،جلد ۴،صفحه:۱۲۷۱)

 از کلام بالا مشخص می شود که اگر سعد زنده بود نمی گذاشت حق امام علی علیه السلام را غصب کنند.

در هنگام جان دادن رسول خداى به بالین او آمد و سر سعد را به زانو خود گذاشت و فرمود: الهى! سعد در راه تو سختیها دیده و رسول تو را تصدیق کرده و حقوق اسلام که بر ذمّت او بوده ادا نموده، روح او را چون ارواح دوستان خود قبض فرماى. سعد این بانگ بشنید و چشم باز کرد و گفت: السّلام علیک یا رسول اللّه. گواهى مى‏دهم که تو رسول خدائى و حق رسالت بگذاشتى و سر خود را برگرفت و بر زمین نهاد و عذر بخواست و بعد از دنیا رفت.

 بعد از شهادت سعد ،جبرئیل فرود آمد و خدمت پیامبر عرض کرد:

کیست از اصحاب تو که درگذشت و درهاى آسمان به روى او گشاده گشت؟ پیامبر فرمود: سعد بن معاذ.

 پیامبر شخصا او را غسل داد و بر او نماز خواند.

 پیامبر در تشییع جنازه او حاضر شد و  عبا از دوش و کفش از پا در آورد.

 در تشییع او اصحاب گفتند: یا رسول اللّه، سعد مرد بزرگ جثه‏اى بود و در دست ما سخت سبک است .پیامبر فرمود: من مى‏نگریستم ملائکه را که جسد سعد را حمل مى‏کردند.

 پیغمبر فرمود: عرش در مرگ سعد جنبش کرد و درهاى آسمان گشوده شد و هفتاد هزار فرشته تشییع جنازه او کرد.

 رسول خداى در خانه او به سر انگشتان پاى راه مى‏رفت و مى‏فرمود که: از کثرت فرشتگان، جاى قدم گذاشتن نیست و چون پاى مى‏گذارم فرشته بال خود را از جاى بر می دارد تا پاى دیگر بگذارم. 

(کتاب ناسخ التواریخ(زندگانى پیامبر)، ،جلد ۲،صفحه :۱۰۶۵)

 با اینهمه کرامت از سعد ؛ بازهم چون با خانواده بد اخلاق بود ، فشار قبر نصیبش شده بود.

جهت دانلود این مطلب به صورت منظم جهت نصب در تابلوی اعلانات اینجا را کلیک نمایید. خرداد ۱۸, ۱۳۹۲

بُشر حافى/ ثروتمند پابرهنه

         (به بهانه شهادت امام موسی کاظم علیه السلام)

داستانک:

صداى ساز و آواز بلند بود. هرکس که از نزدیک آن خانه می گذشت، می توانست حدس بزند که در درون خانه چه خبرهاست؟ بساط عشرت و می گسارى پهن بود و جام «مى» بود که پیاپى نوشیده می شد. کنیزک خدمتکار درون خانه را جاروب زده و خاکروبه‏ ها را در دست گرفته از خانه بیرون آمده بود تا آنها را در کنارى بریزد. در همین لحظه مردى که آثار عبادت زیاد از چهره‏ اش نمایان بود و پیشانی اش از سجده‏ هاى طولانى حکایت می کرد از آنجا می گذشت، از آن کنیزک پرسید:

«صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟».

– آزاد.

– معلوم است که آزاد است. اگر بنده می بود پرواى صاحب و مالک و خداوندگار خویش را می داشت و این بساط را پهن نمی کرد.

رد و بدل شدن این سخنان بین کنیزک و آن مرد موجب شد که کنیزک مکث زیادترى در بیرون خانه بکند. هنگامى که به خانه برگشت اربابش پرسید: «چرا این قدر دیگر آمدى؟».

کنیزک ماجرا را تعریف کرد و گفت: «مردى با چنین وضع و هیئت می گذشت و چنان پرسشى کرد و من چنین پاسخى دادم.»

شنیدن این ماجرا او را چند لحظه در اندیشه فرو برد. مخصوصا آن جمله (اگر بنده مى‏بود از صاحب اختیار خود پروا مى‏کرد) مثل تیر بر قلبش نشست. بى اختیار از جا جست و به خود مهلت کفش پوشیدن نداد. با پاى برهنه به دنبال گوینده سخن رفت. دوید تا خود را به صاحب سخن که جز امام هفتم حضرت موسى بن جعفر علیه السلام نبود رساند. به دست آن حضرت به شرف توبه نائل شد، و دیگر به افتخار آن روز که با پاى برهنه به شرف توبه نائل آمده بود کفش به پا نکرد. او که تا آن روز به «بشربن حارث بن عبد الرحمن مروزى» معروف بود، از آن به بعد لقب «الحافى» یعنى «پابرهنه» یافت و به «بشر حافى» معروف و مشهور گشت. تا زنده بود به پیمان خویش وفادار ماند، دیگر گرد گناه نگشت. تا آن روز در سلک اشراف زادگان و عیاشان بود، از آن به بعد در سلک مردان پرهیزکار و خداپرست درآمد

منبع :مجموعه‏ آثار استاد شهید مطهرى (داستان راستان)، جلد ‏۱۸ ،صفحه ۲۸۶، بنده است یا آزاد؟

سالگرد شهادت حضرت امام موسی بن جعفر علیه السلام را خدمت صاحبمان، حجه ابن الحسن (عجل الله تعالی فرجه) و ولی نعمتمان، امام رضا علیه السلام تسلیت عرض می کنیم.
عرض می کنیم آقا جان
ما هم از این آزادی های چیزی ندیدیم. ما هم دوست داریم بنده باشیم.

کسی که بنده بود معراج می رود.
«سُبْحانَ الَّذِی أَسْرى‌ بِعَبْدِهِ لَیْلًا» (آیه ۱ سوره اسراء)
چون بنده بود او را به معراج بردیم.
او چون بنده بود رسول شد. «عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ»

ما هم اگر بنده باشیم ان شاالله به جایگاه های مهمی خواهیم رسید.

صیاد دلها

(به مناسبت سالگرد امیر سپهبد، شهید صیاد شیرازی)

داستانک:

صبح روز بعد از خاکسپاری، خانواده‌اش نماز صبح را خواندند و رفتند بهشت زهرا(س)، اما پیش از آنها کس دیگری آمده بود، مقام معظم رهبری، که فرمودند: «دلم برای صیادم تنگ شده».

شهید صیاد در اخلاص به بالاترین مراتب رسیده بود.

موقعی که بنی صدر در اوایل جنگ، درجه سرهنگی شهید صیاد را از روی دوشش کند، ایشان به عنوان یک بسیجی به بچه های سپاه و بسیج مشورت می داد. همچنین ایشان مهمترین شخصی بود که ارتباط سپاه و ارتش را مستحکم کرد.

حتی اگر شعوانه باشد!

بزرگترین گناه کبیره کدام گناه است؟

۱- شرک به خدا

۲- ناامیدی از رحمت خدا

«إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکافِرُونَ»؛ همانا از رحمت خدا ناامید نمی‌شوند مگر کافران. (آیه ۸۷ سوره یوسف)

یعنی اگر کسی گناهی هم انجام داد از رحمت خدا نباید ناامید شود.

«یا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَهِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا»؛ ای کسانی که اسراف کردید در گناه کردن چرا از رحمت من خدا، ناامید شده اید. توبه کنید. من همه گناهان شما را با هم می بخشم. (آیه ۵۳ سوره زمر)

به شرطی که انسان توبه کند.

داستانک:

شخصی به نام شعوانه، زن بدنامی بود و به خاطر این کارها ثروت هنگفتی هم پیدا کرده بود. او برای کارهایش خانم هایی را استخدام کرده بود.  روزی از کوچه ای رد می شد، صدای گریه از خانه ای شنید. یکی از نوکرهایش را فرستاد تا ببیند چه خبر است؟ نوکر برنگشت.

دومی را فرستاد برنگشت. سومی هم همین طور. چهارمی که می خواست برود گفت به هر چه می پرستی تو را قسم می دهم فقط به من بگو چه خبر است، دوباره برگرد. لحظاتی بعد چهارمی برگشت و گفت کسی دارد نصیحت می کند.

شعوانه خودش را پوشاند و مخفیانه به داخل رفت. دید آخوندی در حال نصیحت کردن است می گوید مردم هرچه گناه کردید ناامید نشوید، توبه کنید. خدا شما را می بخشد.  شعوانه منقلب شد گفت: خدا همه را می بخشد؟

– همه را می بخشد.

– هر گناهی که کرده باشد؟

– هر گناهی، حتی اگر شعوانه باشد!

شعوانه گفت: من شعوانه هستم آیا خدا من را می بخشد؟

آخوند گفت: بله که می بخشد به شرط اینکه توبه واقعی باشد. شعوانه توبه کرد و در این طریق تا آنجا پیش رفت که خود بر کرسی وعظ و خطابه نشست.

[معراج السعاده ملا احمد نراقی؛ کیفر گناه آقای رسول محلاتی با اندکی تصرف و خلاصه سازی]

از رحمت خدا ناامید نشویم.

راهزن دین مردم نباشیم

داستانک:

آورده اند که راهزنی در راهی کیسه ای پولی دزدید. در آن کیسه پول فراوانی بود. در آن ورقه ای دید که به آن آیت الکرسی نوشته بود پس از آن کیسه را به صاحبش برگرداند.

یاران او گفتند: چرا کیسه را پس دادی ؟

راهزن گفت : صاحب آن کیسه از علما شنیده بود که هر کس آیت الکرسی را بخواند و به همراه داشته باشد ، دزد به او نزند و مالش را نبرد. او با این اعتقاد آیت الکرسی را نوشته و در میان آن کیسه گذاشته بود. اکنون اگر من آن کیسه را می دزدیدم  اعتقاد او به علما بد می شود و در دین او خلل ایجاد می شود. من دزد دین نیستم.

حواسمان باشد:

مایی که چادری هستیم،

مایی که ریش داریم،

مایی که مسجدی هستیم،

مایی که ظاهر مذهبی داریم،

مایی که در مغازه خود آیت الکرسی نصب کرده ایم،

مایی که عکس امام و مقام معظم رهبری را در مغازه خود داریم،

مردم به ما اعتماد می کنند. حواسمان باشد که خیانت نکنیم.

چرا که با اینکار نه تنها فعل حرامی انجام داده ایم و آنها را فریب داده و سرشان کلاه گذاشته ایم، بلکه راهزن دین آنها نیز شده ایم.

تجربه ای از جنس اصحاب کهف/ توبه فضیل عیاض و فرصت طلایی اعتکاف

این دلی را که زنگار گرفته، گاهی وقت ها یک تلنگر … به خود می آورد.

داستانک:

شخصی بود به نام فضیل بن عیاض. او هم شرابخوار بود، هم راهزن بود و هم قمارباز؛ خلاصه همه کار انجام می داد. روزی شنید خانه ای هست که یک خانم در آن تنهاست و اموال زیادی نیز در آن خانه است. با خود گفت: خیلی خوب شد. امشب از دیوار آن خانه بالا می روم؛ هم فسادم را انجام می دهم هم خانه را غارت می کنم. نیمه شب از دیوار خانه بالا رفت. از درون خانه صدای قرائت قرآن به گوشش رسید.

رسیده بود به این آیه: «ألَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ» ﺁﻳﺎ ﺑﺮﺍﻯ ﺍﻫﻞ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﻭﻗﺖ ﺁﻥ ﻧﺮﺳﻴﺪﻩ ﻛﻪ ﺩﻝ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺑﺮﺍﻯ ﻳﺎﺩ ﺧﺪﺍ ﻧﺮم ﻭ ﻓﺮﻭﺗﻦ ﺷﻮﺩ؟ [سوره حدید، آیه ۱۶]

 فضیل بن عیاض بالای دیوار، لحظه ای به فکر فرو رفت.

– چرا دیگر؟! دیگر وقتش رسیده است. همان لحظه از دیوار پایین آمد. فضیل توبه کرد…

و شد یکی از بزرگترین عباد قرن. طوری که بزرگان پای درس اخلاقش می رفتند.

 

این دلی را که زنگار گرفته، گاهی وقت ها یک تلنگر به خود می آورد. روزهای اعتکاف شروع شد. دل های ما خیلی زنگار گرفته است؛

در طول روزها، در این صحبت ها در این نگاه ها؛ خیلی دل کدر شده است…  

این دل که سیاه شد، لازم است که انسان با خدای خودش خلوت کند. این خلوت با خدا، خیلی برای انسان سود دارد و او را به مقامات عالی می رساند. فرصت این سه روز را از دست ندهیم.

بعد از این سه شبانه روز، انسان می شود مثل اصحاب کهف. احساس می کند همه چیز تغییر کرده است و رنگ دیگری پیدا کرده است.

آخرین جمعه سال!

 

… آخرین جمعه سال نیز از راه رسید. آخرین جمعه سال که گذشت، یعنی کم کم باید باور کنیم که سال ۹۶ هم تمام شد اما هنوز چشمان ما، لایق دیدار امام و مولایمان نشدند.

 اما امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف خواهد آمد؛ با لشکری از شهدا هم خواهد آمد. بهترین یاران امام زمان همین شهدای عزیز بودند. هرچه ما از یاری امام زمان صحبت کردیم، شهدا عمل کردند.

 امام زمان خواهد آمد، با لشکری از شهدا، که حقیقتا عاشق امام زمان خود بودند. شهدایی که برخی از آنها، مولای خود را نیز از نزدیک دیده بودند و چشمشان منور به جمال مهدی فاطمه شده بود.

 داستانک:

جوانی ناشنوا به نام «عبدالمطلب اکبری» در روستایی موسوم به «شهید آباد» زندگی می کرد. او در زمان جنگ مکانیک بود. پسر عمویی داشت به نام غلامرضا اکبری. زمانی که غلامرضا شهید شد، عبدالمطلب با تعدادی از همرزمان شهید به زیارت گلزار شهدا رفت و سر قبرپسرعمویش نشست.

بعد با زبان کرولالی خودش سعی کرد چیزی را حالی رفقایش کند.

 اما چون فهمیدن اشاره ها سخت بود و دید که آنها نمی فهمند، بغل دست قبرِ غلامرضا، روی خاک با انگشتش یک چارچوب قبر کشید و رویش نوشت: شهید عبدالمطلب اکبری!

بعد به ما نگاه کرد و با همان زبان گنگش گفت : نگاه کنید! رفقا خندیدند، گفتند آره بابا ! نگهش داشتن واسه تو و… از این دست شوخی ها. واقعا کسی جدی‌اش نگرفت. عبدالمطلب که دید همه دارند می خندند، مثل همیشه ساکت شد و رفت توی لاک خودش. سرش را انداخت پائین. نگاهی به نوشته های خاکی‌اش انداخت و با دست پاکشان کرد.

 می گویند، عبدالمطلب، فردای همان روز رفت به جبهه. حدود ده روز بعد هم جنازه‌اش برگشت. رفقا، هیچ کدام در حال و هوایی نبودند که ده روز قبل را به خاطر بیاورند، اما بعد از پایان مراسم خاکسپاری، یواش یواش یادشان آمد. عبدالمطلب را درست همان جایی دفن کرده بودند که ده روز پیش با انگشت نشان داده بود.

این شهید در بخشی از وصیت نامه خود می‌نویسد:

یک عمر هرچی گفتم به من می‌خندیدند، یک عمر هرچی می‌خواستم به مردم محبت کنم فکر کردند من آدم نیستم و مسخره‌ام کردند، یک عمر هرچی جدی گفتم شوخی گرفتند، یک عمر کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم، خیلی تنها بودم.

اما مَردم! حالا که ما رفتیم بدونید، هر روز با آقام حرف می‌زدم و آقا بهم گفت: «تو شهید می‌شی. جای قبرم رو هم بهم نشون داد. این را هم گفتم اما باور نکردید!»

به من مادر نگویید… / رمز جاودانگی

(به مناسبت وفات حضرت ام البنین سلام الله علیها)

یکی از مهم ترین ویژگی های حضرت فاطمه ام البنین -سلام الله علیها- که ایشان را جاودانه کرد، ادب والای ایشان بود. چیزی که به فرزند برومندشان حضرت قمربنی هاشم(علیه السلام) هم به ارث رسیده بود. 

ایشان زمانی که با حضرت علی-علیه السلام- ازدواج کردند، روز اول که به خانه تشریف آوردند، حسنین-علیهماالسلام- بیمار بودند. از همان ابتدا، پرستاری آنها را کردند. صدا زدند مادر جان شما این کار را انجام ندهید. ایشان عرض کردند: به من مادر نگویید من کنیز شما هستم و آمده ام کنیزی شما را انجام دهم.

بعد از گذشت مدتی از زندگی مشترک با علی علیه السلام، به امیرالمؤمنین پیشنهاد کرد که به جای «فاطمه»، که اسم قبلی و اصلی وی بوده، او را ام البنین صدا زند تا فرزندان حضرت زهرا علیهاالسلام از ذکر نام اصلی او توسط پدرشان، به یاد مادر خویش، فاطمه زهرا علیهاالسلام نیفتند و در نتیجه، خاطرات گذشته، در ذهن آن ها تداعی نگردد و رنج بی مادری آن ها را آزار ندهد.

این ها همه ادب این بانو هست.

 حضرت ام البنین، بَشیر را که فرستاده امام سجاد علیه السلام بود و به مدینه آمده بود تا مردم را از ماجرای کربلا و بازگشت کاروان امام حسین علیه السلام با خبر سازد، دید. به او فرمود: ای بشیر! از امام حسین علیه السلام چه خبر داری؟

بشیر گفت: خدا به تو صبر دهد که عباس تو کشته گردید. ام البنین فرمود: از حسین علیه السلام مرا خبر ده!

بشیر خبر شهادت بقیه فرزندان او را هم اعلام کرد، ولی ام البنین پیوسته از امام حسین علیه السلام خبر می گرفت و می گفت: فرزندان من و آن چه در زیر آسمان است، فدای حسینم باد. چون بشیر خبر شهادت امام حسین علیه السلام را به آن حضرت داد، صیحه ای کشید و گفت: ای بشیر! رگ قلبم را پاره کردی و سپس صدا به ناله و شیون بلند کرد.

این نشان از ادب یک انسان است. این ادب، فاطمه ام البنین را جاودانه کرد. 

ماهم اگر در برابر بزرگان دین این ادب را داشته باشیم جاودانه خواهیم شد.

شهید ایراهیم هادی را با کتاب سلام بر ابراهیم بهتر بشناسیم

(با یاد ۲۲ بهمن، سالروز شهادت شهید ابراهیم هادی)

شهید ابراهیم هادی که قهرمان فوتبال، والیبال و کشتی است و با دو دستش پینگ پنگ بازی می کرد.

یک روز به ایشان گفتند بخاطر بدن ورزیده و لباس های ورزشی و ساک ورزشی ات مشخص است که ورزشکار هستی و به همین خاطر دخترها زیاد نگاهت می کردند.

ایشان از فردای آن روز، با لباس گشاد و موی تراشیده می آمد و لباس هایش را داخل پلاستیک با خود حمل می کرد.

 

مقام معظم رهبری فرمودند اخیرا کتابی در رابطه با شهید ابراهیم هادی خوانده ام و آن را تمام کرده ام اما کنار نگذاشته ام.

– حجت الاسلام پناهیان در رابطه با کتاب خاطرات این شهید گفته اند کتاب شهید ابراهیم هادی را بخوانید و بعد از آن زندگیتان را به دو بخش تقسیم کنید، یک بخش قبل از خواندن این کتاب و دیگری بعد از خواندن این کتاب و قسمت اول را دور بیندازید.

 

در مسابقه فینال کشتی، حریف به او می گوید «می دانم تو من را شکست می دهی، لطفا طوری من را شکست بده که آبرویم نرود. زیرا مادرم دارد نگاه می کند».شهید هم در جواب حرف او را تأیید می کند.

و سپس کاری می کند که خودش در مسابقه شکست بخورد! سال بعد هم در فینال به خاطر اینکه رقیبش به پول قهرمانی نیاز داشته شکست می خورد.

بخاطر نماز اول وقت، مسابقات را ترک می کند. در جنگ، وسط عملیات می ایستد و اذان می گوید که به واسطه اذان او ۱۷ نفر عراقی تسلیم می شوند.

ایشان تلاش بسیاری برای برگرداندن بدن گمنام دوست شهیدش کرد. بعد از برگرداندن ایشان، پدر آن شهید به ایشان گفت: «پسرم در خواب از شما گله کرد. گفت شهدای گمنام مهمان حضرت زهرا(س) هستند و از وقتی من را پیدا کردی دیگر حضرت زهرا(س) به دیدار من نیامده اند».

شهید ابراهیم هادی هم آرزوی شهادت همراه با گمنامی می کنند. که تا به امروز بدن نازنین شهید ابراهیم هادی هنوز از کانال کمیل برنگشته است.

خواهر شهید ابراهیم هادی نقل می کنند که وقتی پسر عموی مادرم شهید شد، ابراهیم نیز در تشییع جنازه شرکت کرد. بعد از تشییع ابراهیم گفت: «خوش به حالت، چه جای خوبی نصیبت شده است، قطعه شهدا و کنار خیابان اصلی؛ هر کس از اینجا رد بشود، یک فاتحه برایت می خواند». بعد از این جمله هم چند قبر آن طرف تر را نشان داد و گفت «دعا کن من هم بیایم همینجا پیش تو».

حدود سی سال بعد که قرار شد به یادبود او سنگ مزاری به نامش بر روی یکی از قبور مخصوص شهدای گمنام قرار دهند به مزار شهدا رفتیم. دیدیم همان محلی است که ابراهیم آن روز به ما نشان داده بود!

نویسنده کتاب سلام بر ابراهیم، اسمی برای کتاب به ذهنش نرسیده بود، قرآن را که باز کرد آیات ۱۰۹ تا ۱۱۱ سوره صافات آمد :

«سَلَامٌ عَلَى إِبْرَاهِیمَ کَذَلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِینَ». سلام خدا بر ابراهیم. این شد که اسم کتاب را گذاشتند سلام بر ابراهیم.

در برنامه ای با نام از لاک جیغ تا خدا که از تلویزیون پخش می شود، چند نفر از خانم هایی که حجاب مناسبی نداشتند و محجبه شدند، عامل تغییر خود را همین کتاب «سلام بر ابراهیم» معرفی می کنند.

**منبرک**