سرخط خبرها
خانه / دفاع مقدس

دفاع مقدس

در این بخش منبرک های با موضوع دفاع مقدس را می توانید ببینید.

جهاد و شهادت

(به مناسبت ۳۱ تیرماه سالروز شهادت شهید عباس دوران)

doran-th4

داستانک:

صدام حسین برای تحقیر خلبانان ارتش ایران در تلویزیون عراق اعلام کرد به هر جوجه کلاغ ایرانی که بتواند به ۵۰ مایلی نیروگاه بصره نزدیک شود حقوق یک سال نیروی هوایی عراق را جایزه خواهم داد.

تنها ۱۵۰ دقیقه پس از مصاحبه صدام شهید عباس دوران، شهید علیرضا یاسینی و سرهنگ کیومرث حیدریان نیروگاه بصره را بمباران کردند.

 

این یعنی جهاد، که ببینیم ضعف دشمن کجاست یا کجا به خودش می بالد، همانجا را بزنیم. ببینیم دشمن، کجا ما را تحقیر می کند، همانجا قدرت پیدا کنیم. این جهاد می شود.

جهاد امروز جهاد اقتصادی است. ببینیم دشمن چطور ما را در بحث اقتصادی تحقیر می کند، آنجا خودمان را قوی کنیم.

در بحث علمی، چطور دشمن به خودش می بالد، آنجا کار کنیم.

در هر قسمتی که دشمن حمله می کند یا جایی که نقطه قوت دارد یا نقطه ضعف دارد، ما باید بر آنها برتری داشته باشیم.

افتخار ما شهدای عزیز هستند که متاسفانه نسل جدید زیاد با آنها انس و الفتی ندارند. در همین داستان، شهید دوران و همرزمان شهیدش، افتخار ایرانیان و مسلمانان اند.

پترس و … برای ما الگو نیستند. خودمان چنین الگوهایی داریم، آنوقت غربی ها الگوهای خود را به رخ ما می کشند. آنها هیچ جاذبه ای برای ما ندارند.

حالا که در کتب درسی بحث جهاد و شهادت دارد کم کم حذف می شود، شما پدرها و مادرها در خانه از جهاد و شهادت برای فرزندانتان زیاد بگویید. اگر جهاد و شهادت در خانواده کمرنگ شد سنگ روی سنگ بند نمی شود.

فقط برنج کوپنی مصرف می کنیم!

(به مناسبت سالروز تولد مقام معظم رهبری)

004

داستانک:

آقای سیدعلی‌اکبر طاهایی نقل می‌کنند: در زمان جنگ که من نماینده مجلس شورای اسلامی بودم، همسرم یکی از بچه ها را نزد پزشک برد و در مطب دکتر، خانمی را ملاقات کرد. ایشان نیز یکی از فرزندان خود را برای مداوا به آن جا آورده بودند.

 کسی نمی‌دانست که ایشان کیست! چون نوبت به آن خانم رسید، به اتاق پزشک مراجعه کردند، دکتر پس از معاینه، گفت: برای مداوای این فرزند، روزی یک لیوان لعاب برنج به او بدهید.

ایشان گفتند: ما چنین امکاناتی را نداریم!

پزشک که ایشان را نمی‌شناخت عصبانی شد و گفت: مگر امکان دارد که در خانه‌ای برنج نباشد؟!

آن خانم گفت: همسر من اجازه نمی دهند که در خانه، غیر از برنج کوپنی مصرف کنیم و آن نیز کفاف خوراک ما را بیش از یک بار در هر هفته، نمی‌دهد!

پزشک پرسید: مگر همسر شما چکاره هستند؟

گفتند: همسرم آقای خامنه ای، رئیس جمهور است. (مقام معظم رهبری در آن زمان رئیس جمهور بودند.)

ما افتخار می کنیم در کشوری زندگی می کنیم که عالی ترین مقام، یعنی رهبری ساده ترین زندگی ها را دارد.

۲۴ تیرماه سالروز ولادت مقام معظم رهبری، نائب امام زمان عجل الله تعالی فرجه و مایه ی افتخار شیعیان و مسلمانان جهان، است.

ساده زیستی ایشان به حدی است که حتی دشمنان به آن اعتراف می کنند. یکی از دشمنان قسم خورده رسانه ای ایران، نوری زاده، می گوید: در زندگی آیت الله خامنه ای هیچ جایی پیدا نمی کنید که مشکل اقتصادی داشته باشند. ایشان به شدت زاهدانه زندگی می کنند.

همچنین وزیر فرهنگ و ارشاد دوران اصلاحات، آقای مهاجرانی که سال هاست، لندن نشین است و دشمن مقام معظم رهبری است، می گوید: با وجود اینکه من آیت الله خامنه ای را قبول ندارم اما در زندگی اقتصادی ایشان، خانواده و اطرافیانشان، حتی نقطه خاکستری هم نیست چه برسد به نقطه سیاه.

شخصی همانجا قصد اعتراض به حرف وی را داشت، که مهاجرانی ادامه می دهد و می گوید: من چهار سال همسایه ایشان بودم، و بر نوع زندگی ایشان شاهد بودم. من با کسانی که اطلاعات اشتباه از زندگی ایشان می دهند مشکل دارم! اطلاعات اشتباه [از ایشان] در درجه اول خود ایشان را  فریب می دهد و در درجه دوم دیگران را فریب می دهد.

حتی اگر به دین و اسلام کاری ندارید!

 (به بهانه ۲۱ تیر روز عفاف و حجاب)

حجاب

داستانک:

خانم موسوی یکی از پرستاران دوران دفاع مقدس، از میان همه ی تصویر های آن روزها یکی را که از همه ی آن ها در ذهنش پر رنگ تر است، اینچنین روایت می کند:

یادم می آید یک روز که در بیمارستان بودیم، حمله شدیدی صورت گرفته بود. به طوری که از بیمارستان های صحرایی هم مجروحین زیادی را به بیمارستان ما منتقل می کردند. اوضاع مجروحین به شدت وخیم بود. در بین همه آنها، وضع یکیشان خیلی بدتر از بقیه بود. رگ هایش پاره پاره شده بود و با این که سعی کرده بودند زخم هایش را ببندند، ولی خونریزی شدیدی داشت. مجروحین را یکی یکی به اتاق عمل می بردیم و منتظر می ماندیم تا عمل تمام شود و بعدی را داخل ببریم.

وقتی که دکتر اتاق عمل این مجروح را دید، به من گفت که بیاورمش داخل اتاق عمل و برای جراحی آماده اش کنم. من آن زمان چادر به سر داشتم. دکتر اشاره کرد که چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم.

همان موقع که داشتم از کنار او رد می شدم تا بروم توی اتاق و چادرم را دربیاورم، مجروح که چند دقیقه ای بود به هوش آمده بود به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و سخت گفت: من دارم می روم که تو چادرت را در نیاوری. ما برای این چادر داریم می رویم… چادرم در مشتش بود که شهید شد.

از آن به بعد در بدترین و سخت ترین شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم.

یک سوال از خواهران بزرگواری که حجاب را رعایت نمی کنند یا برادرانی که به حجاب همسرشان زیاد مقید نیستند؛

به خانم می گویی حجابت را رعایت کن، می گوید خوب آقایان نگاه نکنند. راست می گوید، آقایان نباید ببینند. اما اگر مرد بدبخت و بیچاره ای بود که فقط به دنبال چشم چرانی است، اگر به شما نگاه کرد آیا علاقه اش نسبت به همسرش کم می شود یا نه؟

قطعا کم می شود.

حتی اگر به دین و اسلام کاری ندارید، آیا این ایثار نیست که خانم کمی حجابش را بیشتر رعایت کند؟

آیا این ایثار و گذشت نیست که خانم کمی از زیبایی هایش در خیابان صرف نظر کند تا یک زندگی پا بر جا بماند؟ یک طلاق کمتر شود؟

اما خانمی که می گوید به من ربطی ندارد، پس انتظار نداشته باشد که دعایش در نزد خداوند مستجاب شود.

چطور انتظار داریم گره های زندگیمان باز شود وقتی در زندگی مردم گره ایجاد می کنیم.

عطر حضور شهید

شهید رفیعی

دانشگاه فردوسی مشهد، میزبان و در واقع میهمان ۲ شهید گمنام است که همچون نگینی، به دانشگاه روشنی می بخشند.

شب گذشته اعلام شد که یکی از این دو شهید عزیز شناسایی شده اند و پیکر شریف یکی از این شهدا، متعلق به سردار بزرگ استان خراسان، شهید «حجت الاسلام  ابوالفضل رفیعی سیج» است؛ جانشین فرمانده لشکر ۵ نصر .

 دو شب پیش از این، خواب این دو شهید را دیدم. بر سر مزار، با این دو شهید مشغول صحبت بودیم که یکی از آنها فرمودند: زیاد دور نیست… بعدا می فهمید ما که هستیم… .

 

داستانک:

شهید ابوالفضل رفیعی، عاشق قمر بنی هاشم (علیه السلام) بود و عشقش به مولا از چشم هیچکس پنهان نبود.

اهل جبهه او را خوب می شناختند. او را و آرزوی دیرینه اش را.

همیشه به دوستانش می گفت: «آرزو دارم روزی برسد که در کنار نهر علقمه وضو بگیرم و نمازی بخوانم».

رزمنده ها اسمش را گذاشته بودند ابوفاضل.

بچه های جبهه به رابطه عاشقانه او با مولا می اندیشیدند و او به نهر علقمه، وضو و نماز… .

 روز پیش از عملیات خیبر بود که به همراه بچه های اطلاعات-عملیات روانه فرات شد تا منطقه را شناسایی کند. وقتی برگشت، شور و شعف تمام وجودش را در برگرفته بود و روی پا بند نمی شد.

حالت کسی را داشت که بعد از سالها به مرادش رسیده باشد.

لبخند روی لبانش شکفته بود.

می گفت: «پس از سالها به آرزویم رسیدم. در کنار فرات وضو ساختم و دو رکعت نماز به جای آوردم».

و همین مقدار را برای دوستان تعریف کرد.

بیش از این دیگر چیزی نگفت. کسی هم دیگر از او چیزی نپرسید.

هیچکس نمی دانست در قنوتش کدامین دعا را زمزمه کرده بود و بعد از نماز، از آقا ابوالفضل (علیه السلام) چه خواسته بود که درست سه روز بعد، وقتی که هنوز خیبر ادامه داشت، سردار سراپا عشق شد و با وضوی خونی که گرفت، به مولایش اقتدا کرد و برای همیشه به سجده رفت… .

 

پیش از این، سنگ مزاری به عنوان یادبود برای ایشان در بهشت رضا مشهد گذاشته شده بود که اکنون پیکر مطهر ایشان در دانشگاه فردوسی آرام گرفته است.

دفاع از ولایت حتی بعد از شهادت

(به بهانه کشف پیکر پاک ۱۳۰ شهید گمنام دفاع مقدس)

دفاع از ولایت

تیر ماه ۱۳۷۸ بود. حوادث سیاسی و فرهنگی، مردم را دلتنگ شهدا کرده بود. سردار باقرزاده اکیپ های تفحص را جمع کرد و گفت: «مردم تماس می گیرند و درخواست می کنند مراسم تشییع شهدا بگذارید تا عطر شهدا حال و هوای جامعه را عوض کند.»

تعداد شهدای کشف شده در معراج، به ده شهید هم نمی رسید.

سردار گفت: «بروید در مناطق به شهدا التماس کنید و بگویید شما همگی فدایی ولایت هستید. اگر صلاح می دانید به یاری رهبرتان برخیزید.»

چند روز گذشت. سردار تماس گرفت و آخرین وضعیت را پرسید. گفتم چیزی پیدا نشد. پرسید: «به شهدا گفتید؟» گفتم «سردار! بچه ها دارند زحمت خودشون رو می کشند.»

گفت: «به همان چیزی که گفتم، عمل کنید! صبح فردا، با علی شرفی و روح الله زوله به سمت هورالعظیم راه افتادیم.

حدود ساعت ۱۰۳۰ به منطقه ی شط العلی، محور عملیاتی بدر و خیبر رسیدیم. برای رفع تکلیف، همان جملات سردار را گفتم. نهار را که خوردیم، برگشتم. عصر به اهواز رسیدیم. به ستاد اعلام شده بود در شلمچه تعدادی شهید پیدا شده است. از خوشحالی داشتم بال درمی آوردم. خودم را به شلمچه رساندم. شانزده شهید پیدا شده بود. شهدا را به پادگان آوردم. چند ساعتی بیشتر در پادگان نبودم که گفتند از هور تماس گرفتند که شهیدی پیدا شده است. دیگر در پوست خود نمی گنجیدم. حالا دیگر نوزده شهید بودند.

چند روز گذشت و از شرهانی و فکه نیز هر روز خبرهای خوشی می رسید. نماز مغرب و عشا را خوانده بودیم و مشغول خوردن شام بودیم که سردار تماس گرفت: «چه خبر؟» گفتم: «شهدا خودشان را رساندند. درهای رحمت خدا باز شد.» گفت: «فردا صبح، شهدا را به تهران بفرست.» گفتم: «سردار! چند روز دیگه اجازه بدهید.» تأکید کرد که حتماً فردا صبح حرکت کنیم. از تعداد شهدا پرسید. گفتم: «هنوز شمارش نکرده ام.» و همین طور که گوشی را با کتفم نگه داشته بودم، شروع کردم به شمردن: «۱۶ تا فکه؛ ۱۸ تا شرهانی و…..که در مجموع ۷۲ شهید هستند.» سردار گفت: الله اکبر! روز عاشورا هم ۷۲ نفر پای ولایت ایستادند.»

سعی کردم به بهانه ای معطل کنم تا تعداد شهدا بیشتر شود اما نشد.

آسمان مال آنهاست، (کتاب تفحص)، ص ۵۰٫

 

شهیدی که امامزمان عجل الله تعالی فرجه کفنش کرد

photo_2017-05-26_15-41-24

یکی از روحانیون تعریف می کرد:

در زمان جنگ شخصی از دوستانم از بس به امام زمان عجل الله تعالی فرجه علاقه داشت به من وصیت کرد: «اگر من شهید شدم دوست دارم در مجلس ختم من تو در رابطه با امام زمان عجل الله تعالی فرجه سخنرانی کنی».

روحانی می گوید: ما از جبهه برگشتیم وقتی آمدیم دیدیم عکس شهید را زده اند. پیش پدر و مادرش آمدم گفتم: این شهید چنین وصیتی کرده است. آیا من می توانم در مجلس ختم او سخنرانی کنم؟ و آنان اجازه دادند.

در مجلس سخنرانی کردم، بعد گفتم ذکر شهید این بوده است:

یا بن الحسن؛

       یا بیا و یک نظر به من کن

       یا بیا و مرا در کفن کن

وقتی این جمله را گفتم، یک نفر بلند بلند شروع کرد به گریه کردن.

وقتی آرام شد گفت: من غسال هستم، دیشب آخرهای شب به من گفتند یکی از شهدا فردا باید تشییع شود. و چون پشت جبهه شهید شده است باید او را غسل دهی.

وقتی که می خواستم این شهید را کفن کنم، دیدم یک شخص بزرگواری وارد شد گفت: برو بیرون من خودم باید این شهید را غسل و کفن کنم. وقتی به خودم آمدم به غسالخانه برگشتم ولی آن آقا را ندیدم. آن شهید غسل داده شده بود و فضای غسالخانه را عطر دل انگیزی فرا گرفته بود.

از دیشب ذهنم درگیر بود که آن آقا که بود؟

یا بن الحسن

       یا بیا و یک نظر به من کن

       یا بیا و مرا در کفن کن

منبع: کتاب روایت مقدس، موسسه روایت سیره شهدا ، ص ۹۶ به نقل از کتاب میر مهر ، سید مسعود پور سیدآقایی، ص ۱۱۷

 

سربازان خمینی منتظران واقعی حجت ابن الحسن اند. اگر ما ادعا می کنیم آنها عمل کردند.

حاج حسین خرازی

(به مناسبت ۸ اسفند، سالگرد شهادت حاج حسین خرازی)

index

داستانک:

حاج حسین خرازی سه روز به شناسایی رفته بود. بعد شناسایی و با خستگی زیاد نقشه عملیات را پهن کرد و نقطه ای را نشان داد و گفت: اگر من در این عملیات زنده ماندم که هیچ، اگر شهید شدم اینجا از روی چند خوشه گندم رد شدم. به صاحبش بگویید راضی باشد.

 

 اگر این شهدا بودند و مسئولیت می گرفتند، سی هزار میلیارد و حقوق نجومی و … که جای خود، حتی سه تا تک تومانی از اموال بیت المال جا به جا نمی شد. کسانی که روحیه دفاع مقدس و شهادت طلبی نداشتند مسئولیت گرفتند، آن موقع می بینید چقدر راحت اختلاس می کنند و حقوق نجومی می گیرند.

ما امروز در جامعه به این افراد با روحیه جهادی نیاز داریم.

یک کربلا برای هر صندلی مدیریتی!

معیار کاندید اصلح

در کشور ۳ هزار صندلی با پست مهم در سه قوه وجود دارد که مسؤولان بر روی آنها نشسته اند

برای استقرار این نظام و ماندنش حدود ۲۱۹ هزار شهید داده‌ایم

یعنی برای هر صندلی ۷۲ شهید!!!

و به تعبیری دیگر برای هر صندلی یک کربلا بر پا شده!!!

خوش به حال مسئولانی که شرمنده شهدا نیستند…

 

هر مسئولی که پستی می گیرد باید دقت کند که آن صندلی، به خون ۷۲ شهید باقی مانده و استوار است.

 

حال این مسائل چه ارتباطی به ما دارد؟

.

.

.

بخشی از این مسئله به ما مربوط است. بسیاری از مسئولین را ما مشخص می کنیم. ما به آنها رأی می دهیم.

پس ما برای هر کرسی مجلس که مشخص می کنیم چند هزار شهید را در مقابل خود قرار می دهیم. بر ما لازم است بدانیم به چه کسانی رأی بدهیم یا رأی ندهیم.

«تا شهادت»

تا شهادت

یکی از مسائلی که برای انسان همیشه پرجاذبه بوده و همیشه هم سوال است، این است که بعضی از انسان هایی که آدم های خوبی نبودند چه اعمالی انجام دادند که در نهایت خدا دستشان را گرفت؟

یکیشان جناب حر است، چه شد که دست حر گرفته شد اما دست عمر سعد گرفته نشد؟

طیب حاج رضایی چطور شد؟

شاهرخ ضرغام که قبل از انقلاب در کاباره کار می کرد و بدنش پر خالکوبی بود، چه شد؟

احمد بیابانی که قمه کش بود، چه شد که توبه کرد و شهید شد؟

کاظم عبدالامیر که مسئول شکنجه اسرای ایرانی در تکریت ۵ بود، چه شد که شهید مدافع حرم شد؟

و …

در کتاب «تا شهادت» سرگذشت ۴۰ نفری که انسان های خوبی نبودند اما توبه کردند و به جایگاه های عالی رسیدند، آمده است. مثلا افرادی که در جمهوری اسلامی به خاطر مواد مخدر حکم اعدام برایشان آمده بود، اما اینها رفتند و شهید شدند.

شهید حسن باقری

شهید حسن باقری

آشنایی من با شهید حسن باقری قبل از عملیات خیبر در دو  کوهه صورت گرفت. قبل از این آشنایی من فقط نام ایشان را با عنوان فرماندهی سخت گیر و عصبانی از نیروها و یا کادر بعضی از گردانها شنیده بودم.

سه ماه قبل از عملیات خیبر وقتی عازم دو کوهه شدیم برادری با لباس مرتب نظر من را به خود جلب کرد. کم کم در عرض چند روز محبت ایشان در قلب من جا گرفت و اینکه دیگر برادران ایشان را به عنوان فرمانده چنین و چنان معرفی نموده بودند، بنده در ایشان چنین چیزی نمی دیدم.

یک شب که قرار بود شام بخوریم، نمی دانم چطور شد که من به یاد حسن باقری افتادم. بی اختیار جهت دعوت او به شام به اطاق ایشان رفتم. در را چند بار زدم چون جوابی نشنیدم در را باز کرده و با صحنه عجیبی که الان هم موهایم سیخ می شود مواجه شدم. شهید باقری نان هایی را که نیروها اسراف کرده و دور ریخته بودند و به خاطر گلی بودن زمین نان هم گلی شده بود جدا نموده و تمیز می کرد و می خورد. بی اختیار اشک از چشمهایم جاری شد.

 

شهید وقتی این حالت را از من دید، به سرعت خودش را مرتب نمود و از من سوال کرد با من کاری دارید؟ در جواب گفتم: آمدم که با ما شام بخورید. گفت: من شام خورده ام ولی برای چای به اطاق شما می آیم.

همدلی، خصلت تمام ایرانی ها

پلاسکو

پس از ماجرای ساختمان پلاسکو مد شده است نوشتن یادداشت و مقاله و توئیت در مذمت ایرانی هایی که راه به آمبولانس نداده اند یا در محل انفجار تجمع کرده اند یا مثلا با ساختمان در حال سوختن سلفی گرفته اند و بلافاصله هم فریادها بلند از «بحران فرهنگی در جامعه» و مرگ فرهنگ و انسانیت و هزار نیش و کنایه دیگر از جنس یادداشت های سی گانه سریع القلم.

 

اما اتفاقا هر کدام از ما، آدمهای آشنا یا ناآشنا را در اطراف خود دیده ایم که نگران همان چند آتشنشانی که الآن زیر خروارها خروار آهن و سیمان مدفون شده اند. نه تنها نگران بوده اند، بلکه چشم هایشان برای غم آتشنشانها تر شده و گریسته اند، شاید بی سر و صدا؛ اما دلشان سوخته است برای آنها.

 

در کنار اینها تا بحال در خبری هم نشنیده ام که ماشین آشتنشانی، به دلیل ازدحام مردم یا راه ندادن خودروها خود را دیر به پلاسکو رسانده باشد و فرصت برای نجات هموطنان دست رفته باشد.

 

در عوض همه افراد نزدیک دو شبانه روز است که لحظه به لحظه اخبار ساختمان پلاسکو را پیگیری می کنند، آنهم از روی نگرانی.

 

مردم تهران، همین تهرانِ مدرنِ تغییر هویت داده، همین تهرانی که دوست و دشمن بدش را می گویند، مردمِ همین تهرانی که می گویند زیر چتر ماهوراه هاست، مردم همین تهران، برای چند آتشنشان گیر افتاده زیر آوار، «نگرانند».

آنقدر نگران که منتظرند بشنوند شاید چند نفر از آتشنشان ها نجات پیدا کرده اند. آنقدر نگرانند که برخی هایشان بدون اعلام فراخوانی خاص، رفته اند و ساعت ها در صف منتظر مانده اند تا خون بدهند برای کمک به مصدومین.

مردم همین تهران…

 

 

حادثه پلاسکو هر چه آسیب و ضرر داشت، اما یک وجهه دیگر هم داشت و آنهم نمایش یکی دیگر از لایه های ناشناخته جامعه ایرانی و آن «حس همدلی» عجیبی که یک دفعه و در مواردی خاص و نادر بیرون می زند و بروز می یابد.

 

یادم هست یکبار دیگر هم همین حس را پیدا کردم، همین حس عمق همدلی موجود میان مردم تهران را. آنزمان هم  درست مقابل ساختمان پلاسکو ایستاده بودم، اما نظاره گر کاروان شهدای غواص؛

 در آنروز هم همه آدمهای تهران یک شباهت داشتند، حتی اگر ظاهرشان متفاوت یا متضاد بود، کسبه پلاسکو بودند یا کارگر و دانشجو، همه یک شباهت داشتند؛ صورتشان خیس بود از اشک برای فرزندان قهرمان و مظلوم ایران.

شهیدان زنده اند

%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%d9%86%d8%af

خداوند در قرآن می فرماید: «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فیسَبیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُون‏».

هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند ، مردگانند! بلکه آنان زنده اند، و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند. (سوره آل عمران، آیه ۱۶۹)

ما که به این آیه قرآن ایمان داریم، آیا تا حالا شهیدی را درک کرده ایم؟
اگر شهدا زنده اند پس ما باید در زندگیمان آنها را درک کرده باشیم، اگر درک نکردیم شاید ایراد کار در این است که مقام شهدا را درک نکرده ایم. و با شهدا ارتباط نگرفته و نخواسته ایم که شهدا حضور خود را به ما نشان دهند.

داستانک:   کارنامه

دختر شهید حجت الاسلام سید مجتبی صالحی خوانساری می گوید: «یک هفته از شهادت پدرم گذشته بود. در زادگاه پدرم، شهر خوانسار، برای او مراسم ختم گرفته بودند. بنابراین مادر و برادرم هم در خانه نبودند و من باید به مدرسه می رفتم، وقتی وارد مدرسه شدم، خانم ناظم از راه رسید و کارنامه امتحانی ثلث دوم را به من داد، در غیاب من همه بچه ها کارنامه امتحانی شان را گرفته بودند و فقط من مانده بودم، ناظم از من خواست که حتما اولیایم آن را امضا کنند و فردا ببرم، به فکر فرورفتم چه کسی آن را برایم امضا کند، نسبت به درس و مدسه ام بسیار حساس بودم و رفتن پدر و نبود مادر در خانه مرا حساس تر کرده بود. وقتی به خانه رسیدم چیزی خوردم و خوابم برد، در خواب پدر را دیدم که از بیرون آمده و مثل همیشه با ما بازی می کرد و ما هم از سر و کولش بالا می رفتیم. پدر گفت: زهرا کارنامه ات را بیاور امضا کنم. گفتم آقاجون کدام کارنامه؟ گفت: همان کارنامه ای که امروز در مدرسه دادند. رفتم و کارنامه امتحانی ام را آوردم اما هرچه دنبال خودکار آبی گشتم پیدا نشد، می دانستم که پدر هیچگاه با خودکار قرمز امضا نمی کند، بالاخره خودکار آبی ام را پیدا کردم. اما وقتی برگشتم پدرم را ندیدم.

صبح شد، موقع رفتن به مدرسه با عجله وسایلم را آماده می کردم، ناگهان چشمم به کارنامه امتحانی ام افتاد که با خودکار قرمز امضا شده بود.

این کارنامه به رویت حضرت امام (ره) نیز می رسد. امام از آنها می خواهد که کارشناسی کنند ببینند این امضا، واقعا امضای شهید است؟ اداره آگاهی تهران نیز پس از بررسی اعلام می کند امضا مربوط به خود شهید «مجتبی صالحی» است اما جوهر خودکاری که امضا را زده شبیه هیچ خودکار یا خودنویسی نمی باشد.

الآن امضای این شهید موجود است. کسانی که جایگاه شهدا را قبول ندارند ببینند.

داستانک: همت چاره ساز است …

یک استاد دانشگاه می گفت خوابیده بودم، خواب شهید همت را دیدم. با موتور تریل آمد به من گفت: بپر بالا. از کوچه ها و خیابان ها که گذشتیم در یک خانه رسیدیم. از خواب پریدم … به اطرافیان گفتم به نظر شما تفسیر این خواب چیست؟ گفتند: آدرس خانه را بلدی؟ گفتم: بله. گفتند معلوم است، حاج ابراهیم گفته آنجا بروی. در خانه رفتم، دیدم جوان دانشجویی دم در آمد. گفتم: شما با حاج ابراهیم همت کاری داشتی؟ یک دفعه رنگش عوض شد و شروع به گریه کرد. گفتم: چه شده؟ گفت: من می خواستم خودکشی کنم. داشتم فکر می کردم، از اتوبان شهید همت که رد شدم گفتم: شهید، مگر نمی گویند شما زنده اید، اگر مردی و زنده ای بیا، به من بگو خودکشی نکنم.

[هر دو داستان با تلخیص از کتاب «شهیدان زنده اند»]

کتاب «شهیدان زنده اند» چاپ موسسه شهید ابراهیم هادی را حتما تهیه کنید. خاطره ۴۰ شهیدی که بعد از شهادت برگشتند و حماسه ای خلق کردند، در آن کتاب نوشته شده است

PDF

آخرین نامه رتبه اول کنکور پزشکی

(به مناسبت روز دانشجو)

%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%a7%d8%ad%d8%af%db%8c

آخرین نامه رتبه اول کنکور سراسری:

«بسم رب الشهدء و الصدیقین»

چه کسی می داند جنگ چیست؟ چه کسی می داند فرود یک خمپاره، قلب چند نفر را می درد؟

چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هرجا، به هر جا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟ جوانم چه می کند؟ دخترم چه شد؟

به راستی ما کجای این سوال و جواب ها قرار گرفته ایم؟

 

کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود، از قصه ی دختران معصوم سوسنگرد باخبر است؟

کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟ چه کسی در هویزه جنگیده، کشته شده و در آن جا دفن شده؟ چه کسی است که معنی این جمله را درک کند: «نبرد تن و تانک!». اصلا چه کسی می داند تانک چیست؟ چگونه سر ۱۲۰ دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود؟

 

آیا می توانید این مسئله را حل کنید:

گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله‌ی هزار متری شلیک می شود و در مبدأ به حلقومی اصابت و آن را سوراخ و گذر می کند. حالا معلوم نمایید، سر کجا افتاده است؟ کدام گریبان پاره می شود؟ کدام کودک در انزوا و خلوت اشک می ریزد؟ و کدام… و کدام…؟ توانستید؟!

اگر نمی توانید، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید:

هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ۱۰ متری سطح زمین، ماشین لندکروزی را که با سرعت در جاده ی مهران-دهلران حرکت می کند مورد اصابت قرار می‌دهد. اگر از مقاومت هوا صرف نظر شود، معلوم کنید کدام تَن می سوزد؟ کدام سر می پرد؟….

دلت را به چه بسته ای؟ به مدرک، به ماشین، به قبول شدن در حوزه‌ی فوق دکترا؟…

صفایی ندارد ارسطو شدن

خوشا پرکشیدن، پرستو شدن…

 

آنچه خواندید متن نامه ای از شهید «احمدرضا احدی»، دارنده ی رتبه ی نخست کنکور پزشکی سال ۶۴ است که ساعتی قبل از شهادت نوشته است.

بسیج یعنی این…

(به بهانه روز بسیج)

58

یک روزی، بسیج دنیا را فتح خواهد کرد، مطمئن باشید.

همینطور که همین الان بسیاری از جاهای دنیا مدیون بسیج است. همین زائران پیاده، که اربعین به کربلا تشریف بردند، اگر بسیج نبود امروز چیزی از کربلا باقی نمی ماند.

قولی که دو سال پیش آیت الله سیستانی دادند که جزو تاریخی ترین قول های فقهای جهان تشیع بود. اگر آن حکم ایشان نبود بسیج مردمی عراق شکل نمی گرفت و داعش، اثری از کربلا باقی نمی گذاشت. همانطور که وقتی داعش وارد عراق شد اعلام کرد: ما تمام نماد شرک، خصوصا کربلا را از بین خواهیم برد.

ارتش عراق و تمام شهرهای اطراف بصره که تسلیم شده بودند. هیچکس گمان نمی کرد که دست قدرت الهی از آستین یک پیرمرد که سال هاست از خانه اش بیرون نیامده، بیرون بیاید و چنین حکم حکومتی بدهند.

بسیج عراق شکل گرفت و وضع داعش به این روز کشیده شد. امروز داعش نمی تواند حتی یک بمب در مسیر بگذارد و مجبور است چند روز بعد بمب گذاری کند. همان موقع آنها اعلام کردند، روزی سر از تن آیت الله سیستانی جدا خواهیم کرد.

بسیج مردمی یعنی این. هشت سال دفاع مقدس را همین بسیجی ها اداره کردند. همین الان هم لبنان را بسیجی ها اداره می کنند.

روز اول فروردین ۱۳۷۵ یکی از جوان های حزب الله به نام «علی منید اشمر» که واقعا چهره زیبایی داشت و معروف به «قمرالمستشهدین» یعنی ماه شهادت طلب ها بود، عملیات شهادت طلبانه انجام می دهد و تعدادی از افسران رژیم غاصب صهیونیستی را به درک واصل می کند. ایشان در وصیت نامه اش می نویسد: «سلام مرا به بچه ها و بسیجیان ایران برسانید و بگویید من اینگونه شهادت طلبی را، از حسین فهمیده شما یاد گرفته ام و ما مدیون شما هستیم».

ثواب مرگ بر آمریکا

(به مناسبت ۱۳ آبان، روز ملی استکبارستیزی)

%d8%ab%d9%88%d8%a7%d8%a8-%d9%85%d8%b1%da%af-%d8%a8%d8%b1-%d8%a2%d9%85%d8%b1%db%8c%da%a9%d8%a7

بخشی از آیات قرآن در رابطه با شناخت دشمن و استکبار است. اگر کسی بخواهد دشمن و استکبار را منکر شود، باید تقریبا یک چهارم آیات قرآن را کنار بگذارد.

از جمله آیات قرآن که در رابطه با ضرورت دشمن شناسی و چگونگی برخورد با دشمنان است، آیات ۱۱۸ تا ۱۲۰ سوره آل عمران است که خداوند می فرمایند:

🔸 «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا بِطَانَهً مِنْ دُونِکُمْ لَا یَأْلُونَکُمْ خَبَالًا وَدُّوا مَا عَنِتُّمْ» ای کسانی که ایمان آوردید، از دشمنان خود دوست نگیرید که در ضربه زدن به شما درنگ نمی کنند. دشمن شما همیشه دوست دارد شما در رنج باشید.

🔸 «قَدْ بَدَتِ الْبَغْضَاءُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ وَ مَا تُخْفِی صُدُورُهُمْ أَکْبَرُ» اون چیزی که به زبان می آوردند خیلی بزرگه ولی آنچه که در قلب دارند خیلی بیشتر است.

🔸 «قَدْ بَیَّنَّا لَکُمُ الْآیَاتِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْقِلُونَ» نشانه ها را بیان کردیم باشد که فکر کنید.

🔸 «هَا أَنْتُمْ أُولَاءِ تُحِبُّونَهُمْ وَلَا یُحِبُّونَکُمْ» شما آنها را دوست گرفتید ولی آنها شما را دوست ندارند!

خشم و نفرت دشمنان از شما:

🔸 «وَتُؤْمِنُونَ بِالْکِتَابِ کُلِّهِ وَإِذَا لَقُوکُمْ قَالُوا آمَنَّا» وقتی شما را می بینند می‌گویند ایمان آورده ایم

🔸 «وَإِذَا خَلَوْا عَضُّوا عَلَیْکُمُ الْأَنَامِلَ مِنَ الْغَیْظِ» و وقتی در خلوت می روند انگشتشان را از خشم در دهان می گیرند

🔸 «قُلْ مُوتُوا بِغَیْظِکُمْ» ای پیامبر بهشان بگو بمیرید از این خشم و نفرت.

یعنی افتخار بکنید که دشمن از شما عصبانی باشد و بگویید که بمیرد از عصبانیت. اصلا یکی از ثواب‌ها این است که دشمن از انسان ناراحت باشد.

🔸 «إِن تَمْسَسْکُمْ حَسَنَهٌ تَسُؤْهُمْ وَإِن تُصِبْکُمْ سَیِّئَهٌ یَفْرَحُواْ بِهَا» اگر به شما خوشى رسد آنان را بدحال مىکند و اگر به شما گزندى رسد بدان شاد مى ‏شوند.

اما به پیامبر خطاب می رسد که:

🔸 «وَإِنْ تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا لَا یَضُرُّکُمْ کَیْدُهُمْ شَیْئًا» اگر صبر کنید و پرهیزگارى نمایید نیرنگشان هیچ زیانى به شما نمى ‏رساند.

یعنی اگر دو اصل استقامت و تقوا را رعایت کنیم، دشمن هیچ کاری نمی تواند انجام دهد.

 

یکی از بهترین کارها این است که دشمن از انسان عصبانی باشد؛ لذا ذکر مرگ بر آمریکا که بعد از نماز همراه با تکبیر گفته می شود، جزء بهترین اذکار بعد از نماز است.

 

داستانک:

قرار شد با آقا مهدی باکری بریم شناسایی برای پاک سازی منطقه. بعد از خوندن نماز ظهر راه افتادیم بریم سمت هلیکوپترها. توی مسیر دیدم آقا مهدی یک دور تسبیح مرگ بر آمریکا گفت… می گفت: آقای مشکینی فرمودند که ثواب گفتن مرگ بر آمریکا کمتر از نماز نیست.

[منبع: به مجنون گفتم زنده بمان، کتاب دوم، ص ۸۰]

**منبرک**