خانه / مناسبتی / تابلو اعلانات

تابلو اعلانات

۲۰ داستان کوتاه از زندگی امام رضا علیه السلام

جهت چاپ پوستر باکیفیت بسیار بالا روی تصویر کلیک نمایید

( این تصویر را میتوانید در سایز ۴۰۰ * ۱۰۰ سانتی متر و یا کوچکتر مانند ۳۰۰ *۷۵ و یا ۲۰۰ *۵۰ چاپ نمایید)

توجه : این متون در برگه های ” ابر و باد” یا “تذهیب” متناسب برای ایام ولادت یا شهادت امام رضا علیه السلامجهت نصب در مسجد ،  پایگاه بسیج ، دانشگاه ، اداره و یا … می باشد.

***

پدرشان می‌گفتند:”زیارت رضا مثل زیارت خداست در عرش.”

خودشان می‌گفتند:”سه موقع می‌آیم سراغ تان. اول: نامه های اعمال را که می‌دهند.

دوم : پل صراط.

سوم: پای حساب کتاب.”

پسرشان می‌گفتند:” از طرف خدا ضمانت می‌کنم بهشت را برای زائر با معرفت پدرم.”

 

برای مطالعه ادامه داستان ها به ادامه مطلب بروید.

ادامه نوشته »

۲۰داستان کوتاه از زندگی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله

توجه : این متون  متناسب برای ایام ۲۸ صفر رحلت پیامبر مکرم اسلام و امام مجتبی؛ جهت نصب در مسجد،  پایگاه بسیج، دانشگاه، اداره و یا … می باشد.

 

 (جهت چاپ با کیفیت مناسب ،لطفا روی تصویر کلیک نمایید)

ایوان کسری شکافت؛ آتش آتشکده فارس خاموش شد؛  دریاچه ساوه خشکید؛خدایان سنگ و چوب عرب سرنگون شدند؛ نوری به آسمان بلند شد که تا فرسنگها آن طرف تر دیده شد؛ انوشیروان و موبدان خواب وحشتناکی دیدند …  . و محمد به دنیا آمد.

 

*********************************************************

 

اسمش را پدربزرگش انتخاب کرد. آن قدر خوشحال بود که سر از پا نمی شناخت.  برایش جشن بزرگی به پا کرد. وقتی مردم می پرسیدند: “عبدالمطلب!چرا محمد؟ “

 

 می گفت:”اسمش را محمد گذاشتم تا در دنیا و آخرت ستوده باشد”

 

*********************************************************

 

قبل از اینکه به دنیا بیاید پدرش فوت کرد. تا پنج سالگی پیش حلیمه بود. مادرش را هم یک سال بعد از دست داد.بعد از آن عبدالمطلب ؛ پدربزرگش؛ سرپرستش شد.او هم دو سه سال بعد مرد.قبل از مردن , سپردش به پسرش ابوطالب و زن او فاطمه بنت اسد.پدر و مادر علی, محمد را بزرگ کردند.

 

*********************************************************

 

به دنیا نیامده بود که پدرش مرد. هنوز شش سالش تمام نشده بود که مادرش هم رفت پیش پدرش. تا عبدالمطلب و ابوطالب بودند اوضاع تحمل کردنی بود. بعد از آنها هم دیگر برای خودش مردی شده بود اما، تنها.

 

خودش می‌گفت: «در کودکی درد یتیمی داشتم و در بزرگی رنج غریبی.»

 

*********************************************************

 

خدیجه خواب دیده بود. دیده بود که خورشید از آسمان پایین آمد وتوی خانه اش جا گرفت، تعبیر خواب خواست. گفتند: «با بهترینِ مردان ازدواج می کنی… .» محمد را که دید، خورشید خانه اش را پیدا کرد.

 

*********************************************************

 

گفته بود: «همه پیامبران قبل از نبوت چوپانی کرده‌اند

 

گفته بودند: «خودتان چطور؟»

 

گفته بود: «من هم گوسفندان مردم مکه را توی سرزمین قراریط چوپانی کرده‌ام

 

حق هم داشت برای سر و کلّه زدن با آدم‌هایی مثل ابوجهل و ابولهب آدم باید هم قبلش با بز و گوسفند سر و کلّه زده باشد.

 

*********************************************************

 

گفتند: «اگر پیامبری باید معجزه کنی.»

 

 -محمد گفت :”آنوقت ایمان می آورید؟”

 

 – گفتند: “آری.”

 

 گفت: “بگوئید.”

 

 گفتند: «آن درخت را بگو از ریشه کنده شود و این جا بیاید.»

 

محمد اشاره ای کرد. درخت از زمین کنده شد و روی ریشه ها تا پیش دوید تا به محمد رسید و سایه اش را بر سرش انداخت.

 

گفتند: «درخت دو نیم شود.»

 

گفت ، شد.

 

 گفتند: «حالا به هم بچسبد.»

 

گفت، شد.

 

 گفتند: «بگو برگردد.»

 

گفت: شد.

 

 گفتند:” تو جادوگری!”

 

 گفت: «می دانستم ایمان نمی آورید. می بینم تان که در بدر کشته می شوید و جنازه تان را درون چاه می اندازیم…»

 

در بدر کشته شدند و جنازه شان در چاه انداخته شد.

 

*********************************************************

 

۱ – خرید و فروش با هواداران محمد ممنوع.

 

۲ – ارتباط و معاشرت با هواداران محمد ممنوع.

 

۳ – ازدواج با هواداران محمد ممنوع.

 

۴ – در هر اتفاقی، هواداری از هواداران محمد ممنوع.

 

همه بزرگان قریش امضا کردند. می‌خواستند هواداران محمد از راه خودشان برگردند.

 

*********************************************************

 

ماه حرام که می شد ، هواداران محمد از شعب ابی طالب بیرون می آمدند ، وقتی می خواستند چیزی بخرند کسی می آمد ، آن چیز را خیلی گرانتر می خرید .

 

اگر می خواستند چیزی بفروشند ، کسی می آمد ، آن چیز را خیلی ارزانتر می فروخت . سه سال کارشان همین بود . سه سالِ شعب ابی طالب .

 

*********************************************************

 

ابو طالب ، محمد و بعضی از هواداران از شعب آمدند بیرون ، کنار کعبه .

 

قریش گفتند : ” ابوطالب ! محمد را رها کن .”

 

گفت : ” کسی به عهد نامۀ شما دست زده ؟ “

 

گفتند : ” نه.”

 

گفت : ” اگر به شما خبر بدهم عهد نامه را موریانه خورده و فقط کلمۀبسمک اللهم ” مانده چه می کنید ؟ “

 

گفتند : ” از کجا می دانی ؟ “

 

گفت : ” خدای محمد ! “

 

گفتند : ” نه .”

 

گفت : ” اگر این طور بود شما آزار را تمام کنید .”

 

گفتند : ” اگر این طور نبود ؟ “

 

گفت : ” محمد را به شما می دهم .”

 

صندوق را باز کردند . فقط “ بسمک اللهم ” مانده بود . محاصره را نشکستند . عصبانی شدند و دشمنی شان بیشتر شد .

 

*********************************************************

 

محمد  می گفت رفته معراج؛ بیت المقدس، بیت لحم، مسجدالاقصی و بعد آسمان ها. ارواح پیامبران و بهشت و جهنم را دیده، بعد سدره المنتهی، دوباره برگشته بیت المقدس و بعد مکه.

 

گفتند: «دروغگو تو دیشب خانه ی  ام هانی بودی».

 

گفتند: “این سفر چند ماه طول می کشد.”

 

 گفتند: «فلانی بیت المقدس را دیده، چطور بود؟»

 

محمد گفت.

 

گفتند: «حتما از کسی شنید ه ای

 

گفت: «بین راه به کاروان فلان قبیله برخوردم که شتری گم کرد ه بودند و دنبالش می گشتند. از آنها آب گرفتم و خوردم.» گفتند: « کاروان کجا بود؟»

 

 گفت: «نزدیک مکه». هنوز بحث ادامه داشت که کاروان وارد مکه شد. ابوسفیان هم در کاروان بود و حرف های او را تایید کرد.

 

*********************************************************

 

«دارالندوه» ، جلسه مشورتی سران قریش ، توطئه .

 

گفتند: “از هر قبیله یک نفر . این طوری بنی هاشم دیگر نمی تواند برای خون محمد با همه ی عرب بجنگد .”

 

 رفتند و خانه را محاصره کردند . گفتند صبح برویم که همه ببینند قاتل محمد یک نفر نیست ،چهل نفر است .

 

داخل شدند . سراغ محمد رفتند. پارچه را از سرش کنار زدند . علی بود .

 

گفت :” چه می خواهید؟”

 

گفتند:”محمد را. “ 

 

گفت :”مگر سپرده بودیدش به من  که از من می خواهید . “

 

برگشتند . خسته و خواب آلود .

 

*********************************************************

 

 نامه فرستاد . به خیلی جاها . مصر ، روم ، ایران و حبشه . همه به فرستاده احترام گذاشتند و محترمانه برخورد کردند جز خسرو پرویز . گفته بود : ” چرا محمد اسم خودش را توی نامه جلوتر از اسم من نوشته ؟ “

 

نامه را پاره کرده بود و به حاکم یمن دستور داده بود محمد را کت بسته بفرستد ایران .

 

فرستاده های حاکم یمن آمدند پیش محمد . گفتند : ” خسرو پرویز ، این طور گفته شما چه می گویید ؟ “

 

محمد معطل شان کرد . یک روز ، دو روز ، بیش تر ، چهل روز .

 

گفتند : ” باید برویم . جواب خداوند ما خسرو پرویز را چه می دهید ؟ “

 

محمد گفت : ” دیروز خداوندِ ما شکمِ خداوندِ شما را به دست پسرش شیرویه پاره کرد . دیگر قضیه اساساً منتفی شد . “

 

خبر را رساندند به حاکم یمن . گفت : ” اگر حرفش درست باشد ، حتماً پیامبر است . “

 

وقتی خبر مرگ خسرو پرویز از ایران رسید ، همه شان مسلمان شدند . بدون لشکر کشی و خون ریزی .

 

*********************************************************

 

یهودی ها گفته بودند : ” دین محمد کامل نیست . قبله ندارد . چون به سمت قبلۀ ما نماز می خوانند . “

 

دو رکعت از نماز ظهر را رو به بیت المقدس خوانده بود که رویش را برگرداند به سمت کعبه . بقیه هم قبله شان را از یهود جدا کردند ، به فرمان خدا .

 

*********************************************************

 

هر چه خواستگار برای دردانۀ محمد آمد ، رد شد . هر چند از اشراف بود و مال زیاد داشت . همه فهمیدند شوهرِ دختر محمد ، یک نفر خاص است .

 

علی را تشویق کردند . به خواستگاری رفت . سرش پایین بود .

 

هر چه می خواست بگوید کوچک شد توی دو سه جمله . محمد فهمید و خندید . گفت : ” باید نظر فاطمه را بپرسم . ” پرسید . جوابی نبود جز سکوت . محمد گفت : ” الله اکبر ! سکوتها اقرارها . “

 

*********************************************************

 

وسط خطبه بود که یک دفعه از جایش بلند شد .از منبر پایین آمد.از بین جمعیت رد شد . کودکی زمین خورده بود.محمد اورا بلند کرد . هم راه خودش برد بالای منبر . روی زانویش نشاند و خطبه را ادامه داد . نوه اش بود؛ حسن .

 

*********************************************************

 

دیر کرده بود. هیچ وقت برای نماز جماعت دیر نمی‌آمد. نگرانش شدند و رفتند دنبالش. دیدند بچه‌ای را سوار کولش کرده و برایش نقش شتر را بازی می‌کند.

 

گفتند: « از شما بعید است، نماز دیر شد.»

 

رو به بچه کرد و گفت: «شترت را با چند گردو عوض می‌کنی؟»

 

بچه چیزی گفت.

 

گفت: «بروید گردو بیاورید و مرا بخرید.»

 

کودک می‌خندید، پیامبر هم.

 

*********************************************************

 

وقتی با دوازده هزار نفر از یارانش وارد مکه شد، می‌توانست عوض آن همه آزار واذیتی که کفار و مشرکان کرده بودند را سرشان بیاورد.

 

یکی از یارانش هم داد می‌زد: «الیوم، یوم الملحمه!» یعنی امروز روز جنگ است.

 

فرستاد جلویش را گرفتند. بعد به علی گفت بلند بگوید: «الیوم، یوم المرحمۀ!» یعنی امروز روز مرحمت و گذشت است.

 

*********************************************************

 

داخل مجلس شد.فقیر بود و سر و وضع و لباس درست و حسابی نداشت.جای خالی پیدا کرد و نشست.کسی که پیش او بود لباسش را کشید و خودش را جمع و جور کرد.

 

محمد گفت:”ترسیدی چیزی از ثروتت کم بشود؟”

 

مرد گفت:”نه.”

 

محمد گفت:”ترسیدی چیزی ازفقر او به تو بچسبد؟”

 

مرد گفت:”نه.”

 

محمد گفت :”پس چرا این کار را کردی؟”

 

مرد گفت:”اشتباه کردم.حاضرم نصف ثروتم را برای جبران اشتباهم به او بدهم.”

 

مرد فقیر گفت:”نه.نمی گیرم.می ترسم بگیرم و روزی مثل او بشوم.”

 

*********************************************************

 

نشسته بودند دور هم خرما می خوردند. هسته خرماهایش را یواشکی می گذاشت جلوی علی. بعد از مدتی گفت: «از همه شکمو تر کسی است که هسته خرمای بیشتری جلویش باشد.»

 

همه نگاه کردند. جلوی علی از همه بیشتر بود.

 

علی گفت: «ولی من فکر می کنم کسی است که خرماهایش را با هسته خورده.» 

 

نگاه کردند. جلوی محمد هسته خرمایی نبود. همه خندیدند.

 

*********************************************************

 

نشسته بود توی مسجد . یکدفعه کمی جا به جا شد و پای راستش را دراز کرد . و به آرامی پرسید : “این پا شبیه چیست ” ؟

هر کس به مبالغه چیزی گفت . از ستون هستی تا عصای موسی پیش رفتند .

لبخندی زد و گفت: ” شبیه این یکی است.”

 

بعد آن یک پایش را دراز کرد.دگر خستگی پایش در رفته بود.

*********************************************************

 

علی و عباس زیر بغل های محمد را گرفته بود ند که وارد مسجد شد. رو به جمعیت کرد و گفت: «وقت رفتن من است کسی حقی بر گرد ن من دارد؟»

 

یک نفر گفت: «از جنگ طائف که بر می گشتیم، شما می خواستی شترت را شلاق بزنی که به شکم من خورد.»

 

محمد دستور داد بروند از خانه همان شلاق را بیاورند بعد پیراهنش را بالا زد و گفت: «قصاص کن.»

 

آن مرد سرش را روی سینه و شکم محمد گذاشت و بوسید. گفت :”می خواستم سینه تان را ببوسم.”

 

*********************************************************

 

محمد تب کرده بود. خودش می‌گفت به زودی می‌رود. بعضی از صحابه آمده بودند عیادت.

 

گفت: «کاغذ و قلم بیاورید تا نامه‌ای بنویسم که گمراه نشوید.»

 

یکی گفت: «پیامبر تب کرده و هذیان می‌گوید، قرآن کافی است.»

 

و نگذاشت قلم و کاغذ بیاورند. می‌ترسید سند رسوایی بشود برای بعضی‌ها.

 

*********************************************************

 

حالش خیلی بد بود. گفت به برادرم بگویید بیاید. همه فهمیدند علی را می‌گوید. به علی گفت کمک کند تا بلند شود. علی سر محمد را گرفت و بلندش کرد تا بنشیند. محمد نشسته بود و سرش در آغوش علی بود که رفت.   

 

 

 

برگرفته از کتاب « آفتابِ آخرین» از مجموعه کتب ۱۴ خورشید و یک آفتاب

۲۰داستان کوتاه از زندگی حضرت فاطمه زهرا علیها سلام


%d8%b4%d9%87%d8%a7%d8%af%d8%aa-%d8%ad%d8%b6%d8%b1%d8%aa-%d8%b2%d9%87%d8%b1%d8%a7 

سال پنجم بعثت، موقع وضع حمل، خدیجه فرستاد پی چند تا از زن‌های قریش اما، هیچ‌کدام حاضر نشدند بیایند. پیغام داده بودند: “آن روز که به تو گفتیم با محمد ازدواج نکن، برای حالا بود.”

خدیجه از درد به خود می‌پیچید که چند تا زن وارد اتاق شدند. نشستند اطراف رخت‌خواب. چهار زن گندم‌گون، بلندبالا و باوقار. خدیجه بهت‌زده نگاه می‌کرد، یکی از آن‌ها گفت:” نترس! ما از طرف خدا برای کمک به تو آمده‌ایم من ساره، همسر ابراهیم هستم، آن یکی آسیه، دختر مزاحم، است. سمت راستی، مریم دختر عمران و مادر عیسی است. نفر چهارم کلثم، خواهر موسی است.”

کمک کردند فاطمه به دنیا آمد، با آب کوثر او را غسل دادند. نوزاد به حرف آمد:” أشهد آن لااله‌الا‌الله و أن أبی رسول‌الله سید‌الانبیاء و أن بعلی سید الاوصیاء و ولدی ساده الاسباط.”

به همه‌ی زنان بهشتی سلام کرد، هر کس را با اسمش.

***************************

 

صدتا شتر سیاه آبی‌چشم که یارشان پارچه‌های کتانی اعلای مصری باشد با ده‌هزار دینار طلا، مهر فاطمه می‌کنم، او را به من بدهید. عبدالرحمن‌بن‌عوف می‌گفت. پیامبر ناراحت شد، رو کرد به او گفت:” فاطمه هنوز کوچک است. تازه انتخاب همسر او با خداست.”

همان جوابی بود که به ابوبکر، عثمان و عمر هم داده بود.

***************************

 

مسجد جای نشستن نداشت، پر شده بود از زن و مرد. قرار بود عقد پسرعمو و دخترعمو خوانده شود. عقد علی‌بن‌ابی‌طالب و فاطمه دختر محمدرسول‌خدا. همهمه‌ای بود. پیامبر شروع کرد به صحبت. همه ساکت شدند.

قبل از خواندن خطبه گفت:” این افتخار فقط مال فاطمه است که صیغه‌ی عقدش را جبرئیل پیشاپیش خوانده. روبه‌روی صف ملائکه توی آسمان چهارم.”

***************************

 

اول ازدواجشان بود. دونفری آمدند پیش رسول‌ خدا، کارهای خانه‌شان را قسمت کنند. کارهای توی خانه شد مال فاطمه و کارهای بیرون مال شوهرش.

فاطمه گفت:” خدا می‌داند چه‌قدر من از این تقسیم خوش‌حالم.”

***************************

 

پدرش را صدا می‌زد:” رسول‌الله.” آیه نازل شده بود که رسول ‌خدا را مثل وقتی که یکدیگر را صدا می‌زنید، خطاب نکنید. سه‌بار که این‌طور صدا زد، پیامبر ناراحت شد. گفت:” فاطمه جان! این آیه درباره‌ی تو و خانواده‌ تو و نسلت نیست. تو از منی و من از تو. دل من زنده می‌شود از این که تو بگویی یا ابت. خدا هم خوش‌حال می‌شود.”

***************************

 

جمع شده بودند دور پیامبر. حضرت پرسید:” بهترین چیز برای زنان چیست!؟”

کسی نمی‌دانست، مسلمانان از هم جدا شدند، بدون این که جواب را بفهمند. علی رفت خانه، از فاطمه پرسید. او گفت:” بهترین زینت برای زن آن است که هیچ مردی او را نبیند و او هم هیچ مردی را نبیند.”

برگشت مسجد، حرف فاطمه را تکرار کرد. پیامبر گفت:” فاطمه پاره‌ی تن من است.”

***************************

 

مردی عرب دید زنی تنها توی بیابان ایستاده، رفت جلو، پرسید:” تو چه کسی هستی!؟”

زن گفت:” و قل سلام‌فسوف تعلموم.”

پرسید:” این‌جا چه‌کار می‌کنی!؟”

گفت:” من یهد‌ الله فلامضل‌ له”

رساندش به اولین کاروان سر راه. پرسید:” کسی را توی این کاروان می‌شناسی!؟”

گفت:” یا داوود! إنا جعلناک خلیفته فی‌الارض… و ما محمد إلا رسول… یا یحیی خذالکتاب… یا موسی إنی أنا الله… .”

چهارنفر آمدند. به آن‌ها گفت:” یا ابت إستأجره.”

آن‌ها هم به مرد عرب پاداشی دادند. زن گفت:” والله یضاعف لمن یشاء.”

پول بیشتری دادند به او. مرد پرسید:” این زن چه نسبتی با شما دارد!؟”

یکی از آن چهارتا گفت:” این مادر ما فضه، کنیز حضرت زهراست.

بیست سال است که حرف نزده مگر با قرآن.”

***************************

 

بعد از رفتن پیامبر گریه می‌کرد، زیاد. مردم مدینه گفتند:” خسته شدیم، به فاطمه بگو یا روز گریه کند یا شب.” علی سایبان زد برایش نزدیک بقیع. بیرون شهر. شده بود بیت‌الاحزان.

بعد از رفتن دختر پیامبر گریه کردند، نه زیاد. مردم مدینه گفتند:” پیامبرمان همین یک دختر را داشت. تشییع جنازه‌اش که نبودیم، قبرش را بگویید کجاست!؟”

***************************

 

بدون جنگ زمین فدک رسید به مسلمان‌ها، آیه آمد:” از آن ‌چه خدا به تو بخشیده؛ حق خویشانت را بده.” پیامبر زمین را بخشید به دخترش. ابوبکر را که خلیفه کردند، فدک را گرفت. فاطمه رفت پیش او. گفت:” چرا چیزی را که پدرم به من بخشیده از من گرفتید!؟”

ابوبکر جواب داد:” اگر مالکی، شاهد بیاور.”

علی و ام‌ایمن شهادت دادند.

خلیفه نامه نوشت:” فدک مال فاطمه است.”

عمر آمد. نامه را که دید، داد زد:” این زمین غنیمت مسلمان‌هاست، در ثانی علی از این ماجرا سود می‌برد، شهادتش قبول نیست، ام‌ایمن هم زن است، شهاد یک زن کافی نیست.”

عمر نامه را به زور گرفت، پاره کرد، بعد هم کاری کرد که فاطمه تا آخر عمر حاضر نشد حتا نگاهش کند.

***************************

 

فدک را از دختر پیامبر گرفتند. عمر و ابوبکر و دختران‌شان می‌گفتند از پیامبر شنیده‌اند:” ما پیامبران ارثی از خود نمی‌گذاریم، هر چه باقی می‌ماند از ما، صدقه است.”

زمان خلیفه‌ی سوم. سهمیه‌ی بیت‌المال زنان پیامبر را کم کردند. عایشه و حفصه گفتند:” با ارثی که از پیامبر به ما می‌رسد، مستمری‌مان را زیاد کنید.”

عثمان تکیه داده بود. این حرف را که شنید، راست نشست، گفت:” این شما نبودید که به فاطمه گفتید: النبی لایورث؟”

دو نفری سرشان را انداختند زیر، رفتند.

***************************

 

آمدند در خانه‌ی علی. می‌خواستند به زور از او برای خلافت ابوبکر بیعت بگیرند.

فاطمه گفت:” راضی نیستم بی‌اجازه‌ی من بیایید تو.” برگشتند، عمر عصبانی شد:” این کارها به زن نیامده، چوب بیاورید خانه‌اش را آتش بزنید”

بعد هم داد زد:” علی اگر از خانه بیرون نیایی و با جانشین رسول‌ خدا بیعت نکنی، خانه‌ات را آتش می‌زنم.” فاطمه بلند شد، رفت پشت در، گفت:” با ما چه کار داری!؟”

عمر انگار که حرف دختر رسول ‌خدا را نشنیده باشد، فقط داد می‌زد:” آتش بیاورید.”

***************************

 

هیزم به دست، ایستاده بود پشت در خانه‌ی فاطمه صورتش سثرخ شده بود. فریاد می‌کشید:” علی باید هر چه بقیه‌ی مسلمانان قبول کردند، قبول کنی.”

فاطمه از پشت در گفت:”می‌خواهی این خانه را بسوزانی؟”

-بله که می‌سوزانیم… .

– حتی اگر بدانی دختر و فرزندان پیامبر در این خانه‌اند

– باز هم هیچ فرقی نمی‌کند.

***************************

 

علی نشسته بود کنار بستر پیامبر، صحبت‌های او را می‌شنید:” علی‌جان! دستانت را می‌بندند… . صبر می‌کنی!؟”

– بله یا رسول‌الله!

علی‌جان! خانه نشینت می‌کنند… صبر می‌کنی

– بله یا رسول‌الله!

علی گفت:” حتی اگر فاطمه‌ام را اذیت کردند و کتک زدند!؟”

پیامبر گفت:” علی‌جان! آن‌جا هم صبر کن.”

وقتی عمر با لگد در را باز کرد، آمد تو. علی یقه‌اش را گرفت، کوبیدش روی زمین. محکم گلویش را گرفت؛ داشت خفه می‌شد که رهایش کرد. گفت:” فقط به خاطر پیامبر کاری نمی‌کنم، چون سفارش کرد صبر کنم.”

***************************

 

شب می‌نشست روی قاطر. حسن و حسین هم به دنبالش. علی هم از جلو. می‌رفتند خانه‌ی اهل مدینه. فاطمه حرف‌های پیامبر را یادشان می‌آورد. از غدیر، برای آن‌ها که بودند، می‌گفت. دست دراز می‌کرد، کمک بگیرد برای ولایت بعد از پدرش. هیچ‌کدام اما گوش نمی‌دادند. از یکی که نا‌امید می‌شد می‌رفت در خانه‌ی دیگری. یک‌یک انصار و مهاجرین را دید. حدیث گفت، برای هر کدام دلیل آورد. فقط چهارنفر، قبول کردند علی حق است.

***************************

 

روز فتح مکه. پیامبر همه را بخشیده بود، خون هبارین اسود را اما مباح کرد. هبار نیزه‌ای پرتاب کرده بود، زینب، دختر رسول‌ خدا ترسید، جنینش سقط شد.

سه سال بعد از فتح مکه. پیامبر، تازه از بین همه رفته بود. قنفذ به زور وارد خانه‌ی دختر رسول ‌خدا شد. با لگد فاطمه را بین در و دیوار زخمی کرد. جنینش سقط شد. خلیفه خودش را به بی‌خیالی زده بود.

***************************

 

روزهای آخر عمر فاطمه بود. غسل کرد. لباس تمیز پوشید. نشست رو به قبله. دست‌هایش را بلند کرد به دعا طرف آسمان.

جبرئیل فردای قیامت از تو خواهد پرسید:” چه می‌خواهی؟”

خواهی گفت:” آمرزش شیعیانم.”

ببخشیدم‌شان.

– آمرزش شیعیان فرزندانم.

آن‌ها را هم بخشیدم.

– و شیعیان شیعیانم را هم… .

– هر کسی را که پیوندی با تو داشته باشد، آمرزیدم.

 

***************************

 

با ناراحتی گفت:” وقتی من از دنیا رفتم، به رسم عرب جنازه‌ام را روی تخته حمل نکنید، حجم بدنم معلوم می‌شود.”

اسماء گفت:” چشم خانم هر جور شما بفرمایید. حبشه که بودم، مرده‌های‌شان را داخل تابوت می‌گذاشتند و روی آن را می‌پوشاندند.”

بعد از رفتن پیامبر کسی خنده‌ی فاطمه ر ندیده بود. آن روز اما تبسم کرد. اولین تابوتی که حجم بدن را می‌پوشاند، تابوت فاطمه بود.

***************************

 

علی به بچه‌ها گفت:” مواظب باشید صدای گریه‌تان بلند نشود.”

خودش اما بیش‌تر از همه بی‌تابی می‌کرد. اسماء آب ریخت، او فاطمه‌اش را غسل داد.

– ام کلثوم! زینب! سکینه! فضه! حسن! حسین! بیایید با مادرتان خداحافظی کنید که دیدار بعدی توی بهشت است.

بچه‌ها سرشان را گذاشتند روی سینه‌ی مادر شروع کردند به گریه. در همین لحظه دست‌های فاطمه از کفن بیرون آمد و ناله‌ی پر مهرش شنیده شد؛ حسن و حسین را در بغل گرفت.

از آسمان ندا آمد:” یا علی! بچه‌ها را از مادرشان جدا کن. ملائکه‌ی آسمان‌ها به گریه درآمدند… .”

***************************

 

پیامبر نشسته بود بین عده‌ای. گفت:” حذر کنید از روزی که علی با پیراهن زرد و شمشیر برهنه روی مرکب گلی نشسته باشد.”

می‌خواستند با شکافتن قبرهای بقیع، قبر فاطمه را پیدا کنند، بر بدن او نماز بخوانند. خبر به علی رسید. لباس زردش را پوشید. با ذوالفقار برهنه رفت روی دیوار شکسته بقیع نشست. گفت:” حتی اگر یک سنگ را جابه‌جا کنید، یکی از شما را زنده نخواهم گذاشت.”

***************************

 

فرزند فاطمه اما، می‌آید. روز از همین روزها. اگر حتا ساعتی به پایان جهان مانده باشد. ظهور می‌کند در مکه. می‌آید. در مدینه. قبر دشمنان مادرش را می‌شکافد. آن‌ها را بیرون می‌آورد چون گفته شده:” موقع ظهور او خوب‌ترین‌ها و بدترین‌ها رجعت می‌کنند.

می‌بنددشان به درخت. درخت سبز می‌شود. بعضی‌ها می‌گویند این معجزه‌ی آن‌هاست. از فرزند فاطمه برمی‌گردند، او اما دشمنان مادر را سیلی می‌زند. همه‌ی انتقام مادرش را می‌گیرد.

فرزند فاطمه می‌آید. روزی از همین روزها… .

 

 

برگرفته از کتاب « مادر آفتاب » از مجموعه کتب ۱۴ خورشید و یک آفتاب

 ————————————————————

توجه : این متون در برگه های ” ابر و باد” یا “تذهیب” متناسب برای ایام ولادت یا شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها جهت نصب در مسجد ،  پایگاه بسیج ، دانشگاه ، اداره و یا … می باشد.

۲۰داستان کوتاه از زندگی حضرت علی علیه السلام

 توجه : این متون در برگه های ” ابر و باد” یا “تذهیب”  متناسب برای ایام شهادت یا میلاد حضرت علی  جهت نصب در مسجد ،  پایگاه بسیج ، دانشگاه ، اداره و یا … می باشد.

 

شکایت از علی

خلیفه دوم قاضی محکمه بود و علی در حضورش . کسی از مردم مدینه شکایتی کرده بود و علیه علی مدعی شده بود. همین که آمد , خلیفه دوم از علی خواست برخیزد :

ـ ابا الحسن , کنار مدعی بایست تا به شکایتش رسیدگی کنم.

علی برخاست , اما می توانستی خشم را از چهره اش بخوانی .

ـ چه شد ای ابا الحسن ؟ این که گفتم کنار طرف دعوا قرار بگیری ناراحتت کرد؟

علی پاسخ داد :

ـ تو شاکی را به اسم کوچکش صدا کردی و من را با کنیه ام !

این عدالت نیست ؛ شاید او مضطرب شود.

*****************

این کار مرا مغرور و شما را خوار می کند

او سواره بود و ما پیاده،

 از شوق، دنبالش راه افتادیم که کمی از مسیر را با او باشیم. مارا که دید گفت

ـ بامن کاری دارید؟

گفتیم: نه یا امیرالمومنین، مشتاق بودیم همراهیتان کنیم. فرمودند: پس برگردید.

راه افتادن پیاده به دنبال سواره، هم سواره را مغرور

 و تباه میکند و هم پیاده را خوار و خفیف.

*****************

خدایا , تو بیشتر از خودم مرا می شناسی

یک بار که جلوی خودش تعریفش را کردند .

زمزمه کرد :

خدایا , تو بیشتر از خودم مرا می شناسی . ومن بیشتر از اینان خودم را .

خداوندا,

 ما را از آنچه این ها می پندارند بهتر قرار بده ,

و آن چه که این ها نمی دانند را

 بر ما بیامرز .

*****************

به ۳ شرط به خانه تان می آیم

چه افتخاری بالاتر از میزبانی او ؟

 امیدوارانه دعوتش کردم تا مهمانمان شود و او هم پذیرفت . اما نه همین طوری . شرط گذاشت گفت :

ـ سه تا شرط دارد . اگر قبول می کنی می آیم .

گفتم قبول . گفت :

ـ اول ؛ هرچه در خانه هست خوب است ، از بیرون چیزی تهیه نکنی

دوم ؛ چیزی را که در خانه داری دریغ نکنی !

سوم ؛ زن و بچه هایت را به سختی نیندازی .

*****************

انفاق در نماز

آیه آمده بود « سرپرست شما تنها خداست , رسول خداست و آنان که ایمان آورده اند , همانان که نماز را به پا می دارند و در حال رکوع زکات و صدقه می دهند ».

و من هم مثل خیلی های دیگر مشتاق بودیم ببینیم ماجرا چیست . با پیامبر رفتیم سمت مسجد مرد فقیری داشت بیرون می آمد.

ـ ببینم , کسی هم چیزی به تو داد ؟

مرد فقیر , رو کرد به مسجد علی را پیدا کرد و نشان داد :

ـ بله آن مرد . همان که دارد نماز می خواند …

برای چندمین بار , شایستگی علی بر ما اثبات شده بود.

 و جز تکبیر چیز دیگری نداشتیم که بگوییم.

*****************

ازدواج آن هم در این شرایط ؟!

 

وسط ماه مبارک , بعد جنگ بدر , پانزده روز بعد وفات رقیه دختر پیامبر …

علی در چنین روزی با فاطمه ازدواج کرد .

نه پیامبر تا چهلم و سال دخترش صبر کرد ,

 نه مردم گفتند این چه وقت عقد کردن است .

*****************

تقسیم کار

نوبت کار خانوادگی که رسید ، پیامبر اینطوری پیشنهاد کرد : کارهای بیرون با علی ، کارهای داخل خانه با فاطمه . فاطمه گفت : فقط خدا می داند که این تقسیم کار چقدر خوشحالم کرد .

علی اما فقط بیرون خانه کار نمی کرد .

روزی پیامبر آمد و دید که دخترش و دامادش با هم نشسته اند به عدس پاک کردن .

 گفت : خدا به مردی که در خانه به همسرش کمک می کند

به اندازه ی موهای تنش ثواب عبادت می دهد .

*****************

قاضی یکروزه ؟!

شب در مسجد کوفه گرداگرد علی بودیم که دیدیم ابولاسود دوئلی آمد. شنیده بودم صبح به عنوان قاضی تعیین شده بود و به شب نکشیده‏،علی باز عزلش کرده بود .

ابوالاسود نزدیک آمد . گفت:

ـ قاضی یک روزه هم داشتیم؟!

و علی جواب داد:

ـ گزارش دادند تو در برخورد با مردم ،

 خشن هستی و تُندخو .

*****************

خواب زمامداران

برنامه ی علی همیشه روی حساب بود . همه ی آنهایی که با او آشنا بودند می دانستند معمولا اذان صبح تا طلوع آفتاب ، مال ِدعا و عبادتش است ؛ صبح ، موقع آمدن کسانی که نیازی داشتند؛ قبل از ظهر ، جلسه با اصحاب و آموزش فقه ؛ فلان ساعت از شب برای سرکشی از شهر و……

یادم می آید آن روز از صبح یا مشغول رسیدگی به مردم بود ، یا سرکشی از بازار ، یا قضاوت . شب که شد ، با او به خانه اش رفتیم . من در حیاط خوابیدم  و او در اتاق . هنوز خوابم نبرده بود که صدای پایش آمد . آمده بود وضو بگیرد. بلند شدم و صدایش کردم :

ـ امیرالمومنین ، این چقدر استراحت بود ؟ تمام روز را که به کار مردم گذراندید ، حداقل شب استراحت کنید .گفت:

ـ روز بخوابم ، حق شهروندانم را ضایع کرده ام ؛

 شب بخوابم ، حق خودم را !

*****************

تدابیر علی

نخل های تشنه مدینه ، اولین بار بود که آب « قنات» را می چشیدند ؛ علی رسم آبیاری را نو کرده بود . گندم زارهای مدینه به  جای گندم های لاغر و نامطبوع ، خوشه های زرین به بار می آوردند ؛ علی دستور داده بود بذر از طائف و  ایران بیاورند . آردها دیگر از « آسیاب آبی »  که علی ساخته بود در می آمدند . بندر جدّه را علی ساخت . جاده ی جدّه تا علّه را علی کشید . اولین حمام مدینه ، کارگاه کشتی سازی  ، چاپارخانه ، حسابداری بیت المال ،…..

 همه از تدبیر وتلاش او بود،

که به مردم هدیه شده بود .

*****************

اقتدار در روز اول

همین که مردم مدینه برای خلافت با او بیعت کردند , سخنرانی ای کرد و آب پاکی را روی دست همه ریخت :

ـ … وضع امروز شما به وضع همان روزگاری برگشته که خدا پیامبرش را برانگیخت. قسم به خدایی که پیامبرش را به حق مبعوث کرد , تکان سختی خواهید خورد و غربال جانانه ای خواهید شد . چنان در این دیگ هم بخورید که زیر و رویتان با هم جابجا شوند , پیشتاختگان بمانند و ماندگان به پیش بتازند ! …

خیلی ها اول شوخی گرفتند . اما وقتی دیدند غلام تازه مسلمان شده غیر عرب همان سه درهمی را از بیت المال می گیرد که اصحاب مهاجر و مجاهد قریشی ؛ زمزمه های مخالفت شروع شد . نه امثال طلحه و زبیر به این عدالت عادت داشتند و نه امثال معاویه در چنین حکومتی ماندنی بودند . اما علی از هیچکدام باکی نداشت , می گفت :

ـ اگر اموالی که ناعادلانه بخشیده شده را در مهریه زنان هم پیدا کنم,

 به خدا بر می گردانمشان ؛ که در عدالت , گشایشی در کار است .

کسی که از عدل به تنگ بیاید ,

 ظلم برایش تنگ تر خواهد بود !

*****************

حریم کوچه

مثل همیشه رفته بودیم سرکشی از بازار .

 توی یکی از راسته ها , چند تا بازاری مغازه هاشان را نوسازی کرده بودند و آمده بودند در حریم کوچه .

علی دستور داد خراب شود .

 همان روز گزارش رسید قبیله ی بنی بکاء خانه هایشان را در زمین هایی که برای بازار تعین شده بود , ساختند .

دستور خرابی آ ن ها را هم داد .

ـ حق ندارید در محل تجارت مسلمین ,  

خانه بسازید

*****************

ارزش حکومت

در ذیقار اردو زده بودیم . منتظر بودیم نیروها جمع شوند تا جنگ مان را با اصحاب جمل شروع کنیم . صبح با علی کار داشتم . وارد خیمه اش شدم . نشسته بود و پارگی کفش هایش را می دوخت سلام کردم . جواب داد .گفت :

ـ ابن عباس ، این کفش چقدر می ارزد ؟

چه می گفتم ؟ یک جفت نعلین پینه خورده !

ـ هیچ !

گفت :

ـ همین نعلین برای من ، ارزشمندتر از حکومت کردن بر شماست ؛

 مگر اینکه حقی را پرپا کنم یا باطلی را از بین ببرم       .

*****************

جوانمردی علی

 من هم از لشکر معاویه بودم. به صفین که رسیدیم، معاویه ابولأعور را مامور کرد نگذارند سپاه علی از فرات آب بردارد. ولید و ابن سعد می گفتند «  آب را می بندیم تا از تشنگی بمیرید » اما عمروعاص نظر دیگری داشت. می گفت « علی کسی نیست که تشنه بماند » . و نماند. خط شکنان لشکرش را به فرماندهی حسن بن علی فرستاد و سربازان ابوالأعور را کنار زد.

همه نگران شده بودند. معاویه از عمروعاص پرسید « حالا علی چه می کند ؟» عمرو گفت «نگران نباش ،علی مثل تو نیست !» و نبود. علی آب برداشتن را برای لشکر ما، برای دشمنانش، آزاد گذاشته بود. حالا فهمیدیم علی یعنی چه! فردای آن روز با جمعیتی از لشکر معاویه،

به سپاه علی پیوستیم. چهره هامان غرق خجالت بود

و دل هامان غرق شادی.

*****************

می بخشم . اما شرط دارد …

آن روز رفته بود به محله بنی ثقیف . بزرگ قبیله ی بنی ثقیف هنوز نزدیک نرسیده بود که جوانکی بی آنکه بشناسد , از سر مسخره بازی حرف زشتی به علی زد . علی نگاهی کرد . قبل از اینکه چیزی بگوید , بزرگ قبیله سر رسید و شروع کرد به عذر خواستن .

ـ باشد می بخشم . اما شرط دارد …

نا گفته روشن بود که هر چه می گفت , بنی ثقیف با جان و دل قبول می کردند. گفت :

ـ ناودان های بام هاتان را از روی کوچه ها بردارید و بکشید سر حیاط خودتان . روزنه های رو به کوچه را ببندید . مستراح هایی که رو به کوچه باز می شود را ببندید . سر گذرها بیهوده جمع نشوید . و مردم محله تان رهگذران را مسخره نکنند .

برای محله بنی ثقیف بد هم نشد . حالا دیگر مثل همه محله های کوفه

 قابل تحمل شده بودند و تمیز !

*****************

این خانه یادگار است

اولین بار بود که می آمد خانه ما . وقتی آمد و نشست و خانه را دید , از تنگی و کوچکی اش تعجب کرد . گفت : چقدر این جا کوچک است . و پولی داد تا یک خانه ی جادار بگیرم و اثاث کشی کنم . گفتم :

ـ ببینید یا امیر المومنین , این جا خانه پدری من است . یادگار است می خواهم همین جا باشم . نمی خواهم خانه ی پدرم را ول کنم .

گفت :

ـ اگر پدرت احمق بوده , تو هم باید مثل او باشی ؟!

دیگر حرفی نمانده بود .

*****************

این ساعت نحس است

داشتیم راه می افتادیم سمت نهروان . خوارج نصیحت ها را قبول نمی کردند و تنها راه حل این بود که با شمشیر شورش شان را بخوابانیم . همه چیز آماده بود که ناگهان صدای یکی از مردم بلند شد :

ـ نروید … نروید … این ساعت خوب نیست .

می شناختمش . نجوم خوانده بود و سعد و نحس ایام را با ستارگان در می آورد. حالا داشت می رفت سمت علی …

ـ یا امیر المومنین , در این ساعت حرکت نکنید که می ترسم شکست بخورید . وضعیت ستارگان می گوید که …

جواب علی میخکوبش کرد :

ـ تو فکر می کنی می توانی آن ساعتی را تعیین کنی که کسی در آن ضرر نمی بیند؟ یا زمانی را بگویی که ضرر متوجه کسی می شود ؟! هرکس این حرفها را از تو قبول کند ,

قرآن را تکذیب کرده و از خدا برای کمک گرفتن در کارش بی نیازی جسته!

راه افتادیم . رفتیم و جنگیدیم .

 خوارج را شکست جانانه ای هم دادیم و برگشتیم ؛

به خواست خدا .

*****************

خوارج پایانی ندارد

قبل از جنگ با خوارج گفته بود «از آن ها ده نفر هم نمی ماند و از شما ده نفر هم کشته نمی شود » همین هم شد . خوارج که تار و مار شدند , گفتیم :

ـ همه شان نابود شدند ای امیر المومنین.

گفت:

ـ هرگز ! این ها نسل هایی در باطن پدران و مادرانشانند .

هرکه از آنان پرچمی بلند کند ,

شکسته خواهد شد .

*****************

وصیت علی

زهر شمشیر ابن ملجم کار خودش را کرده .تجویز پزشک شیر است . یتیمان بیرون خانه شیر به دست ایستاده اند. اهل بیت و یاران در خانه , نگران علی اند.

و علی در آخرین وصیتش به حسن و حسین , نگران مردم؛

ـ به شما دو تن و همه فرزندان و خانواده ام و هر کس که سخنم به او می رسد  , « خداترسی »و «نظم» و « آشتی دادن بین مردم » را وصیت می کنم …

جان  شما و جان ایتام

جان شما و جان همسایگان …

جان شما و جان قرآن …

جان شما و جان نماز …

 زهر شمشیر ابن ملجم کار خودش را کرده .تجویز پزشک شیر است .

 یتیمان بیرون خانه شیر به دست ایستاده اند. علی نیمی از شیر را خود می خورد

و نیم دیگر را … :

ـ به اسیرتان شیر داده اید ؟

*****************

علی و …

وسط  طواف , دخترکی خردسال دیدم که دست به پرده ی کعبه گرفته بود و داشت برای دخترکی دیگر حرف می زد :

ـ قسم به کسی که به جانشینی پیامبر انتخاب شده بود , او میان مردم به عدالت رفتار می کرد .همسر فاطمه ی زهرا بود و حجتش برای ولایت , آشکار …

دختر به این کوچکی و حرفهای به این بزرگی ؟! جلو رفتم . گفتم :

ـ دختر جان این کسی که می گویی کیست ؟

ـ به خدا که او شاخص ترین چهره , قسمت کننده ی بهشت و جهنم , دانشمند الاهی این امت , سرور امامان , برادر و جانشین پیامبر , علی بن ابیطالب است .

شگفتی ام بیشتر شده بود.

ـ تو از کجا اینها را می دانی ؟ اصلا تو علی را از کجا می شناسی؟

ـ پدرم دوست علی بود . وقتی در صفین شهید شد , من و برادرم آبله گرفته بودیم و از آبله کور شده بودیم . علی آمد خانه ی ما . ما را که دید… به صورتمان دست کشید و شفایمان داد .

خواستم کمی پول به دخترک بدهم . قبول نکرد .گفت :تا وقتی که حسن بن علی را داریم ,

 به کمک نیازی نداریم . بعد از من پرسید : علی را دوست داری ؟  گفتم آری . گفت:

ـ دستت را به خوب جایی محکم کرده ای .

 


  برگرفته از کتاب «آن مَرد » نوشته محمد جواد میری

 

**منبرک**