خانه / داستانی (صفحه 4)

داستانی

در این بخش منبرک های داستانی را می توانید ببینید.

ای بنده ی گریزان! از خدا فرار می کنی ؟!!!

 

 

مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحاً فَأُوْلئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئاتِهِمْ حَسَنات‏[ فرقان ۷۰]

کسانى که توبه کنند و ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند، که خداوند گناهان آنان را به حسنات مبدّل مى‏کند

داستانک:

بدون هیچ توجهی از کنار او گذشت.

این بی‌توجهی آخوند بر عبد فرّار سخت گران آمد. از جای خود حرکت کرد تا این شیخ پیر را تنبیه کند. دوید و راه را بر او سد کرد و با لحنی بی‌ادبانه گفت: هی! آشیخ! چرا به من سلام نکردی؟!

عارف همدانی ایستاد و گفت: مگر تو کیستی که من باید حتماً به تو سلام می‌کردم؟ گفت: من عبد فرّارم. آخوند ملاحسینقلی همدانی به او گفت: عبد فرّار! افررتَ من اللهِ ام من رسولهِ؟ تو از خدا فرار کرده‌ای یا از رسول خدا؟

و سپس راهش را گرفت و رفت.

فردا صبح، آخوند ملا حسینقلی همدانی درس را تمام کرده، رو به شاگردان نمود و گفت: ‌امروز یکی از بندگان خدا فوت کرده هر کس مایل باشد به تشییع جنازه او برویم.

 عده‌ای از شاگردان آخوند به همراه ایشان برای تشییع حرکت کردند. ولی با کمال تعجب دیدند آخوند به خانه عبد فرار رفت. آری او از دنیا رفته بود. عجبا! این همان یاغی معروف است که آخوند از او به عنوان بنده خدا یاد کرد و در تشییع جنازه او حاضر شد؟! به هر حال تشییع جنازه تمام شد.

یکی از شاگردان آخوند به نزد همسر عبد فرارا رفته و از او سؤال کرد: چطور شد که او فوت کرد؟ همسرش گفت: نمی‌دانم چه می‌شد؟ او هر شب دیروقت با حال غیرعادی و از خود بی‌خود منزل می‌آمد، ولی دیشب حدود یک ساعت بعد از اذان مغرب و عشا به منزل آمد و در فکر فرو رفته بود و تا صبح نخوابید و در حیاط قدم می‌زند و در حالی که گریه می کرد ،با خود تکرار می‌کرد: عبد فرار تو از خدا فرار کرده‌ای یا از رسول خدا؟! و سحر دق کرد و مرد.

اصل داستان از کتاب : شرح حال حکیم فرزانه حاج علی محمد نجف آبادی، صفحه ۲۷

 

جهت دانلود این مطلب به صورت منظم جهت نصب در تابلوی اعلانات اینجا را کلیک نمایید

۸ خرداد ۱۳۹۲

شب های زمستان رو به کوتاهی است / بهار مؤمن را دریابید

 

این شبها جزء طولانی ترین شب های سال است. شب ها هر چقدر هم که نیاز به خواب داشته باشیم و بخوابیم، باز هم این شب تمام نمی شود. به همین خاطر است که در روایت داریم:

 

امام صادق علیه السلام می فرمایند:     

الشِّتَاءُ رَبِیعُ الْمُؤْمِنِ یَطُولُ فِیهِ لَیْلُهُ فَیَسْتَعِینُ بِهِ عَلَى قِیَامِهِ وَ یَقْصُرُ فِیهِ نَهَارُهُ فَیَسْتَعِینُ بِهِ عَلَى صِیَامِهِ

زمستان، بهار مومن است ؛ از شبهای طولانی اش برای شب زنده داری، و از روزهای کوتاهش برای روزه داری بهره می گیرد.

 [وسائل الشیعه، ج‏۱۰، ص: ۴۱۴]

سعی بکنیم این شب ها چند دقیقه ای وقت بگذاریم برای نماز شب؛ به شدت بر نشاط مان در طول روز اثر می گذارد. در آخرت نیز دستمان را خواهد گرفت ان شاءالله.

 

داستانک:

مقدس اردبیلی از دنیا رفت. عالمی ایشان را در خواب دید. پرسید چه چیزی دست شما را در آن دنیا گرفت؟

مقدس اردبیلی به حرم  امیرالمومنین علیه السلام اشاره کرد و گفت:

اول عشق به این آقا و نماز شب ها. آن نماز شب ها هم به آبروی امیرالمومنین علیه السلام قبول شده.

 

ان شاالله خداوند ما را از نماز شب خوان های با حضور قلب قرار دهد.

دری از درهای بهشت / آخرین صوت به جامانده از شهید حاج احمد کاظمی

 (به بهانه ۱۹ دی ماه؛ سالروز شهادت سردار حاج احمد کاظمی)

 

داستانک:

همراه سردار رفته بودیم اصفهان برای مأموریت. وقت برگشتن به تخت فولاد رفتیم.

به گلزار شهدا که رسیدیم، شهید احمد کاظمی گفت: بچه ها دوست دارید دری از درهای بهشت را به شما نشان دهم؟ گفتیم چه بهتر از این.

سردار کفش هایش را در آورد و وارد گلزار شد و ما را یک راست بر سر مزار شهید خرازی برد و گفت: از این قبر مطهر، دری به بهشت باز می­شود. وقت فاتحه خواندن حال سردار دیدنی بود… . ده روز دیگر او نیز پرواز کرد و کنار حاج حسین خرازی، بر در بهشت آرام گرفت… .

 

۱۹ دی ماه سالگرد شهادت سردار رشید اسلام شهید حاج احمد کاظمی است. کسی که تمام عشق و علاقه اش، حضرت زهرا (سلام الله علیها) بود. ذکر یا زهرا از زبانش نمی افتاد.

در آخرین لحظاتی که شهید محسن اسدی (همراه شهید کاظمی) در داخل هواپیما با یک دستگاه ضبط صوت، صحبت­های شهید کاظمی را ضبط می­کرد، هنگامی که هواپیما در حال سقوط است، آخرین جملاتی که ایشان بر زبان می­آورد این است که با آرامش به همراهان می­گوید صلوات بفرستید. و با ذکر یا زهرا (سلام الله علیها) به شهادت می­رسند.

 

برای شنیدن آخرین کلمات از شهید کاظمی به همراه چند صوت دلنشین دیگر از ایشان صوت زیر را گوش کنید.

عشق به درس خواندن

 

در حالات علامه جعفری گفته اند ایشان عاشق مطالعه کردن بود.

داستانک:

روزی علامه جعفری نزدیک به ظهر در حجره آبگوشتی بر سر چراغ بار می گذارد و سپس مشغول مطالعه می شود. پس از چندی ناگهان متوجه می شود که طلاب مدرسه در حال شکستن درب حجره هستند. با سرعت در را باز کرده و با حالت اعتراض خطاب به آنان می گوید: من مشغول مطالعه هستم چرا مزاحم می شوید؟ که در همین حین به ناگاه متوجه می شود که تمامی حجره را دود گرفته و طلاب به تصور اینکه حجره ایشان آتش گرفته برای کمک و نجات ایشان آمده اند.

اینطور درس خواندن و عشق به مطالعه انسان را در علم آموزی موفق می کند.

شفاعت تمام شیعیان با کیست؟

 (به بهانه ۱۰ ربیع الثانی؛ سالروز رحلت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها)

28أَقُولُ وَ رَوَى الْقَاضِی نُورُ اللَّهِ التُّسْتَرِیُّ قَدَّسَ اللَّهُ رُوحَهُ فِی کِتَابِ مَجَالِسِ الْمُؤْمِنِینَ عَنِ الصَّادِقِ ع أَنَّهُ قَالَ:

 إِنَّ لِلَّهِ حَرَماً وَ هُوَ مَکَّهُ أَلَا إِنَّ لِرَسُولِ اللَّهِ حَرَماً وَ هُوَ الْمَدِینَهُ أَلَا وَ إِنَّ لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ حَرَماً وَ هُوَ الْکُوفَهُ أَلَا وَ إِنَّ قُمَّ الْکُوفَهُ الصَّغِیرَهُ أَلَا إِنَّ لِلْجَنَّهِ ثَمَانِیَهَ أَبْوَابٍ ثَلَاثَهٌ مِنْهَا إِلَى قُمَّ تُقْبَضُ فِیهَا امْرَأَهٌ مِنْ وُلْدِی اسْمُهَا فَاطِمَهُ بِنْتُ مُوسَى وَ تُدْخَلُ بِشَفَاعَتِهَا شِیعَتِی الْجَنَّهَ بِأَجْمَعِهِمْ.

از امام صادق علیه السّلام روایت شده است که :

خدا را حرمى است که مکه است،  رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم را حرمى است که مدینه است، و راستى براى امیر المؤمنین علیه السّلام حرمى است که کوفه است و قم کوفه صغرى است .

همانا بهشت را ۸ در است که ۳ آنها بسوى قم است، در آن زنى از فرزندانم بنام فاطمه درگذرد و به شفاعت او همه شیعیانم به بهشت می روند [بحار الأنوار (ط – بیروت)، ج‏۵۷، ص: ۲۲۸]

داستانک:

شیخ عباس قمی(رحمت الله علیه) که به محدث قمی نیز معروف است، می گوید: درعالم رؤیا مرحوم میرزای قمی اعلی الله مقامه الشریف را دیدم،

از ایشان سؤال کردم: آیا اهل قم را حضرت فاطمه معصومه(سلام الله علیها) شفاعت خواهند کرد؟

میرزا چون این سخن را شنید ناراحت شد و نگاه تندی به من کرد و فرمود: چه گفتی؟

من دوباره سؤالم را تکرار کردم، باز با تندی به من فرمود: شیخ، تو چرا چنین سؤالی می کنی!؟ شفاعت اهل قم با من است، حضرت فاطمه معصومه(سلام الله علیها) تمام شیعیان جهان را شفاعت خواهند کرد ؛ [مردان علم در میدان عمل جلد ۳ صفحه ۳۶]

امروز که اینچنین به کرامت زبان زدى                  تا رستخیز بهرِ شفاعت، چه ها کنى؟

(۱ بهمن ۱۳۹۴)

میانه روی و پرهیز از اسراف

(به بهانه ولادت حضرت امام حسن عسکری علیه السلام)

امام حسن عسکری علیه السّلام می فرمایند: «عَلَیْکَ بِالإقْتِصادِ وَ إیّاکَ وَ الإسْرافَ»؛

بر تو باد به میانه روى و اعتدال و پرهیز از ولخرجى و اسراف.

[احقاق الحق: ج ۱۲ ص ۴۶۷]

 

نکته: اقتصاد، حدّ اعتدال میانه اسراف و بخل است. اسراف، ملت ها را از بین می برد. اسراف مشکلات و عذاب های زیادی را بر سر جامعه می آورد. با اسراف کم کم می بینیم که باران هم دیگر نمی بارد. کم کم درهای رحمت بسته می شود.

داستانک:

حسن بصری در کنار رودخانه وضو می گرفت. باقیمانده آب را کنار رودخانه، روی زمین ریخت. حضرت علی علیه السلام فرمودند چرا آب را روی زمین ریختی؟ باید آب را روی آب رودخانه می ریختی.

 

اسراف برای همه خطرناک است، خصوصا برای کسانی که از اموال بیت المال استفاده می کنند.

به عنوان مثال:

شخصی برای گرم ماندن اتاق محل کار خود، بخاری را در طول شب نیز روشن می گذارد!

و یا اینکه برق اتاق ها را بی جهت روشن می گذارند.

و یا اینکه وقتی به سفر کاری می روند، هتل پنج ستاره و غذاهای گران قیمت استفاده می کنند!

مگر منزل خودشان هتل پنج ستاره است که وقتی به سفر می روند، هتل پنج ستاره می گیرند!!

این موارد از کوچک و بزرگ، همه از مصادیق اسراف است.

دو خصلتی که بالاتر از آن چیزی نیست

(به بهانه ۸ ربیع الثانی؛ سالروز ولادت حضرت امام حسن عسکری علیه السلام)

26عن أبی محمد الحسن بن علی علیهماالسلام:

 خَصْلَتَانِ لَیْسَ فَوْقَهُمَا شَیْ‏ءٌ الْإِیمَانُ بِاللَّهِ وَ نَفْعُ الْإِخْوَان

امام حسن عسکری علیه السّلام می فرمایند:

دو خصلت است بالا دست ندارد: ایمان به خدا، و نفع رساندن به برادران.    [تحف العقول عن آل الرسول ص، ص: ۴۸۹]

و شاید بتوان گفت ،تمام دین در این دو جمله جمع شده است: خدامحوری و انسان دوستی  

داستانک:

محمدباقر قالیباف، شهردار تهران در وبلاگ خود نوشته است:

[روزی] رفته بودم خدمت [آیت‌الله‌العظمی فاضل لنکرانی] . آن موقع در ناجا بودم. [ایشان] گفتند:

 “من ۵۰ سال است دارم اسلام می‌خوانم. بگذار خلاصه‌اش را برایت بگویم. واجباتت را انجام بده. به‌جای مستحبات تا می‌توانی به کار مردم برس. کار مردم را راه بیانداز.” بعد هم گفتند “اگر قیامت کسی ازت سوال کرد، بگو فاضل گفته بود.” [منبع]

تسلیمی شگفت!

(به مناسبت میلاد حضرت عیسی علیه السلام)

روزى حضرت عیسى در مناجاتش با خداوند عرضه داشت: پروردگارا دوستى از دوستارانت به من بنما، خطاب رسید به فلان محل برو که ما را در آنجا دوستى است،

مسیح به آن محل موعود رفت. زنى را دید که نه چشم دارد و نه دست و نه پاى، روى زمین افتاده و زبانش مترنم به این ذکر است:

«الحمدالله على نعمائه والشکر على آلائه»

خدا را بر نعمتهاى ظاهری اش سپاس و بر نعمتهاى باطنی اش شکر.

آن حضرت از حالت آن زن شگفت زده شد، پیش رفته و به او سلام کرد، زن گفت: علیک السلام یا روح الله! فرمود اى زن تو که هرگز مرا ندیده اى از کجا شناختى من عیسى هستم،

زن گفت: آن دوستى که تو را به سوى من دلالت کرد برایم معلوم نمود که تو روح الله هستى، فرمود: اى زن تو از چشم و دست و پا محرومى، اندامت تباه شده!

زن گفت: خدا را ثنا می‌گویم که دلى ذاکر و زبانى شاکر و تنى صابر دارم، خدا را به وحدانیت و یگانگى یاد می‌کنم که هرچه را می‌توان با آن معصیت کرد از من گرفته،

اگر چشم داشتم و به نامحرم نظر می‌کردم، اگر دست داشتم به حرام می آلودم و اگر پا داشتم دنبال لذات نامشروع می‌رفتم چه عاقبتى داشتم؟

این نعمتى که خدا به من داده به احدى از بندگانش نداده است.

[خزینه الجواهر، صفحه ۳۱۸]

 

خدا صدات می زنه – ویژه نامه نماز (۱۰)

Untitled-2خدا صدات می زنه

ویژه نامه نماز (۱۰)

اینجا هم فرمانده ام – ویژه نامه نماز (۹)

Untitled-2اینجا هم فرمانده ام

ویژه نامه نماز (۹)

بودجه نویسی ناعادلانه

داستانک:

تیتو از رؤسای جمهور قدیم یوگوسلاوی ست. ایشان می گوید به من خبر دادند در کابینه دولت جاسوس هست. پس از بررسی های بسیار جاسوسی نیافتیم. از روسیه درخواست کمک کردیم. گفتند معاون اول، جاسوس است. تیتو می گوید در یک جلسه هیئت دولت، پس از اتمام جلسه، وقتی همه بیرون رفتند و فقط من و معاونم بودیم، اسلحه ام را درآوردم و روی شقیقه اش گذاشتم. گفتم تو جاسوس آمریکا بودی؟

بعد از صحبت هایی قبول کرد و گفت من جاسوس آنها بودم. گفتم ما تمام رفت و آمدها را رصد می کردیم. چطور جاسوسی می کردی که نفهمیدیم؟

گفت من با آنها کار می کنم اما ارتباطی ندارم. ارتباطم از دوران دانشجویی بود. آنها به من مسئولیتی داده بودند، من تا الان دارم آن مسئولیت را انجام می دهم.

آنها گفتند وقتی مسئول شدی، کاری کن هیچ کس سر جای خودش نباشد. کسانی که تخصص ندارند مسئولیت ها را بگیرند. با همین کار یوگسلاوی از بین خواهد رفت. تیتو گفتدیدم درست می گوید هیچ کس سر جایش نیست.

 

این داستان متاسفانه امروزه وضع کشور ماست. هیچ کس سر جای خودش نیست. در این کشور چه کسی لایحه می نویسد؟ در این وضع اقتصادی خراب چه کسی تا حالا بنزین را گران کرده؟

لبنیات همین طور؟ حامل های انرژی؟ مالیات را چه کسی گران کرده؟ این چه وضع برنامه ریزی است؟

این کشور که قفس نیست مردم را نگه دارید، ویزایشان را چند برابر کنید. آقازاده ها به راحتی هر جا بخواهند می روند، مردم که می خواهند بروند باید پول های کلان بدهند.

اگر بودجه نیست برای همه بودجه نباشد. چرا بودجه جاری دولت بیشتر شده؟

می دانید از نتایج این بودجه نویسی ها چه خواهد بود؟ از این به بعد حقوق های نجومی قانونی می شود. یعنی پنجاه میلیون، صد یا دویست میلیون حقوق قانونی است. دیگر نمی توان گفت حقوقتان غیر قانونی است.

کسانی که این برنامه را نوشته اند سر جای خودشان نیستند. در این کشور کسی سر جای خودش نیست. ‌وقتی ما شورای شهر، مجلس و همه را به صورت سیاسی انتخاب می کنیم نتیجه اش این می شود. هیچ کس سر جای خودش نیست.

وقتی رئیس جمهور مملکت با طرفداری بازیگران و خواننده ها و فوتبالیست ها سر کار بیاید نتیجه اش این می شود. هیچ چیز سر جای خودش نیست.

حجه ابن الحسن این کشور، کشور شماست خودتان به داد مردم برسید. برخی از این مسئولین پایشان را روی گلوی مردم گذاشته اند… . این مردم برای نظام صدها هزار شهید داده اند؛ روا نیست اینگونه با آنها برخورد شود.

دعوایی که آیت الله مرعشی نجفی راه انداخت

(به بهانه ۷ صفر، سالروز ارتحال حضرت آیت الله مرعشی نجفی)

داستانک:

آیت الله مرعشی نجفی نقل می‌فرمود: روزی در حال عبور از قیصریه نجف، عده ای از اهل علم را دیدم که در محلی تجمع کرده اند. فکر کردم آنجا برنامه ای است. من هم رفتم جلو. دیدم کسی با چوب ایستاده و کتاب هایی را به حراج گذاشته است (علمای زیادی آنجا بودند؛ کسی که فوت می کرد بازماندگانش می آمدند آنجا و کتاب ها را می فروختند). یک مقدار که ایستادم دیدم بیشتر این ذخایر اسلامی و شیعی را شخصی به نام کاظم با پول زیادی می خرد. تقریباً اکثر آنها را می خرید. سؤال کردم این شخص کیست؟ گفتند: او نماینده ی کنسول انگلیس در بغداد است.

به فکر افتادم ما مسلمان و شیعه هستیم و اینها مسیحی و کافرند؛ منظورشان از خریداری و جمع آوری کتاب ها چیست؟ شاید اغراضی پشت این قضیه باشد و آن از دو حال خارج نیست:

یا قصد از بین بردن آنها را دارند و یا می خواهند منابع دست اول شیعی را که در اختیار برخی از علما بوده جمع آوری کنند تا ما به آنها دسترسی نداشته باشیم. (نظیر کتاب مدینه العلم شیخ صدوق که ایشان در حدیث نوشته و بسیار مفصل بوده. اگر این کتاب الان در دسترس ما بود شاید نیازی به دیگر کتب اربعه شیعه نبود ناسخ کتب اربعه شیعه می شد. ولی قریب ۴۰۰  ۵۰۰ سال است که دیگر رد پایی از آن در دست نیست.)

و بعد از آن شب‌ها، آیت الله مرعشی، بعد از درس و بحث در یک کارگاه برنج‌کوبی مشغول کار می‌شود و با کم کردن وعده‌های غذا و قبول روزه و نماز استیجاری، پول جمع کرده و به خرید و جمع‌آوری کتاب‌ها اقدام می‌کنند. ایشان حتی یک روز بر سر خرید یک نسخه ی خطی با کاظم دلال درگیر می شوند و به خاطر همین ، ایشان را یک شب در نجف به زندان می اندازند که با وساطت مراجع آن زمان آزاد می شوند.

اینک کتابخانه ی آیت الله مرعشی نجفی در قم ، جزء بزرگترین کتابخانه های خطی جهان است. در ابتدای بسیاری از کتب خطی، دستخطی از آیت الله مرعشی نجفی به چشم می خورد که نوع خرید آن بیان شده است. به عنوان مثال:

– «این کتاب را از پول یکسال نماز قضا که برای مرحوم …. خواندم خریدم»

و یا « این کتاب را از پول یکسال روزه ی استیجاری برای مرحوم …. خریداری کردم»

و یا « این کتاب را از پول حمالی در مغازه …… خریدم »

مراجع بزرگ تقلید،  اینگونه کتب مهم خطی شیعه را نگهبانی و نگهداری کردند که امروزه به آسانی در دست ماست…   روحشان گرامی

پربازده و کم خرج، این صفت مومن است

برخی از ما عمری زندگی می کنیم اما هیچ بازدهی نداریم. وقتی به زندگی علما وبزرگان که نگاه می کنیم می بینیم قضیه برعکس است. بسیار کم خرج و کم مصرف اند اما پربازده هستند.

داستانک:

از پدر حاج شیخ نصرالله خلخالی که در نجف بود شنیدم که: یکی از تجار درنجف، به مغازه بقالی که نزدیک منزل شیخ [مرتضی انصاری] بود رفت و گفت هر چه ملا مرتضی خواست به حساب من به او بدهید. و نیز نزد شیخ رفت وعرض کرد که با فلان بقال صحبت کردم که هر چه می خواهید از او بابت حساب من بگیرید.

شیخ قبول کرد و پس از مدتی وقتی آن تاجر برای محاسبه نزد بقال رفت دید در طول این مدت فقط مقداری دوغ برده است! شیخ اعظم انصاری زندگی ساده ای داشت.

[روزنه هایی ازعالم غیبآیت الله سید محسن خرازی ص ۳۶۷]

ببینید امثال شیخ اعظم انصاری چه خدماتی به اسلام کرده اند؛ اما زندگیشان به شدت ساده است. یکی از دلایل برانگیختن حسادت دیگران نسبت به خود، تجملات و زندگی مصرف گرایانه است.

به یاد شهید محراب/ آیت الله اشرفی اصفهانی

(به مناسبت ۲۳ مهر، سالگرد شهید محراب آیت الله اشرفی اصفهانی)

داستانک:

حجت الاسلام قرائتی تعریف می کنند: آیت الله شهید اشرفى شهید شده بود. من آمدم کرمانشاه، رفتم خانه‏ ایشان و به آقازاده‏ اش گفتم: خوب یک خاطره از ایشان بگویید.

می گفت: پدر من از آشپزخانه می خواست به اتاق برود. خوب پیرمرد بود حدود ۸۰، ۹۰ سال، عصا دستش بود. یک مرتبه  دید که گربه دارد می دود گوشت دهانش است! تا دید گوشت دهانش است، با عصا روى گربه زد.

بعد از این کار پدرم به اتاق رفت و گفت: چرا زدى؟ گربه غریزه‏ اش این است که هرجا گوشت دید ببرد. چون هم گرسنه اش است هم بچه دارد. تو هنر دارى باید گوشت خودت را حفظ کنى. تو وظیفه ‏ات این است که گوشت را حفظ کنى. گربه هم غریزه‏ اش این است که گوشت را دید ببرد. تو به وظیفه‏ ات عمل نکردى ولى او به غریزه‏ اش عمل کرده است. مقصر تو هستى!

گفت: حسین! من هم آمدم گفتم: بله آقا!

گفت: برو گربه را بیاور عذرخواهى کنم. گفتم: بابا ول کن.

سفت گرفت، گفتم: بابا ول کن. آخر گربه که‏ عذرخواهى نمی خواهد. گفت: من به ایشان بیخود چوب زدم. من وظیفه دارم، حیوان غریزه؛ وظیفه‏ ى من حفظ گوشت است. غریزه‏ ى او هم اینکه گوشت را ببرد. من به وظیفه عمل نکردم و مقصر من هستم. نه گربه!

گفتم: خوب حالا عوضش گوشت را برد. این گوشت براى اینکه … . گفت: نه! این چوبى که من زدم به او، این گناه کردم. هرچه گفتم دیدم ایشان سفت گرفته که آقا تو را به خدا برو او را بیاور. این گربه در سرداب رفته. برو او را بیاور. گفتم: آقا گربه را مگر می شود گرفت؟ مرغ که نیست. گربه چنگ می اندازد صورتمان را زخمى می کند.

گفت: ببین یک کلاه روى سرت بکش، چشم‏هایت پیدا باشد. دستت را بکن در این کیسه‏ هاى که در حمام کیسه می کشند. صورتت را هم بپوشان، این را بگیر و بیاور.

گفتم: آقا ولم کن! دیدم پیرمرد التماس می کند. دلم براى پدرم سوخت. صورتم را پوشاندم و خلاصه دستکش دست کردم و رفتم در زیر زمین، یواش این گربه را گرفتم. حالا از او هم می ترسم. آن را به آیت الله اشرفى دادم.

آیت الله اشرفى بغلش گرفت و مرتب گفت: «خدایا! مرا ببخش! ظلم کردم. این حیوان که گناه نکرده بود. این باید گوشت را ببرد. من باید حفظ کنم. خدایا من را ببخش». براى ما صحنه‏ عجیبی پیش آمده بود و ما بهت زده شدیم. بعد از آن هر وقت آیت الله اشرفى می خواست غذا بخورد یک مقدار غذا در یک ظرف می کرد، پیرمرد ۸۰، ۹۰ ساله زیرزمین می برد و به گربه مى داد و برمی گشت غذا می خورد. مى‏گفت: باید این چوب را جبران کنم. آیت الله اشرفى که شهید شد، مى گفت: این گربه تا صبح زوزه می کشید. هرچه غذا به این گربه دادیم نخورد. پیکر پدر را اصفهان بردیم. گربه‏ اى هم که چند سال در خانه‏ ى ما بود، رفت که رفت. حیوان ها شعور دارند. در دنیا خبرهایى است. حالا چند تا آدم روى کره‏ ى زمین است که …

[برنامه درسهایى از قرآن ۱۴/ ۰۶/ ۸۷]

امام در پیامى که براى شهید آیت الله شهید اشرفى دادند فرمودند: ننگ ابدی بر آنان که یک چنین شخص صالحی را که آزارش به موری نرسیده بود از ملت ما گرفتند و خود را درپیشگاه خداوند متعال و در نزد ملت فداکار، منفورتر و جنایتکارتر از قبل معرفی کردند.

در مظلومیت این نظام و انقلاب همین بس، که این همه سال پس از انقلاب، یک عده همکار و همدست آن جانیان شده و جمهوری اسلامی را متهم می کنند که چرا آنها را اعدام کردند!

خیر الناس

خیر الناس

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرمایند: «خیر الناس من انتفع به الناس»؛ بهترین مردم کسی است که نفع بیشتری به مردم برساند.

یعنی دلسوز مردم باشد و مردم را خانواده خودش حساب کند؛ همانطور که دوست ندارد سر خانواده اش کلاه بگذارند سر مردم کلاه نگذارد، همانطور که دوست ندارد اجناس نامرغوب به خانواده اش داده شود اجناس نامرغوب به مردم ندهد.

حتما بهترین مردم کسی نیست که رکوع و سجده اش طولانی تر باشد.

نماز و خمس و … وظیفه ما هست و باید انجام دهیم.

داستانک:

عالمی سوار بر قطار به مسافرت می رفت.

نوه اش در حال بازی با کفشهای این عالم بود. به علت بی توجهی یک لنگه کفش پدر بزرگ از پنجره قطار بیرون افتاد. مسافران دیگر برای عالم تاسف می خوردند، ولی عالم بی درنگ … لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت. همه تعجب کردند. این عالم بزرگوار گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد، چه قدر خوشحال خواهد شد؟

تمام فکر و ذکر انسان باید این باشد که چطور به دیگران نفع برساند: در رانندگی، در کسب و کار و … در این صورت بهترین مردم می شود.

**منبرک**