خانه / منبرک (صفحه 38)

منبرک

روایتی فوق العاده از مضرات زیاد صحبت کردن

 

قال علی علیه السلام:

مَنْ کَثُرَ کَلَامُهُ کَثُرَ خَطَؤُهُ

                       وَ مَنْ کَثُرَ خَطَؤُهُ قَلَّ حَیَاؤُهُ

 وَ مَنْ قَلَّ حَیَاؤُهُ قَلَّ وَرَعُهُ

                                                                              وَ مَنْ قَلَّ وَرَعُهُ مَاتَ قَلْبُهُ

                                      وَ مَنْ مَاتَ قَلْبُهُ دَخَلَ النَّار

 

حضرت علی علیه السلام می فرمایند:

 هر که زیاد صحبت کند ، زیاد خطا می کند،

 و آن که بسیار خطا کرد شرم او کم می شود،

 و آن که شرمش کم شد ، پارسایىاش اندک می شود،

و آن که پارسایىاش اندک شد، دلش میمیرد،

و آن که دلش مرد ، جایگاهش جهنم است

منبع :

نهج البلاغه، حکمت  ۳۴۹

 

تولدت مبارک ناهید

 

 امروز ۴ تیر ماه است

در تاریخ ۴ / ۴ / ۱۳۴۴ در سنندج دختری به دنیا آمد که نامش را ناهید گذاشتند

سالها گذشت ، انقلاب پیروز شد و جنگ آغاز…

 ناهید که حالا نوجوانی شده ، در مناطق کردستان، همکاری اش را با نیروهای ارتش و بسیج و سپاه آغازکرد. شروع این همکاری، خشم ضد انقلاب به خصوص گروهک کومله را که زخم خورده فعالیت های انقلابی این نوجوان و سایر دوستانش بود، برانگیخت.

اوایل زمستان سال ۱۳۶۰ به شدت بیمار شد و به درمانگاهی در میدان مرکزی شهر سنندج مراجعه کرد. اما از ساعت مراجعتش خیلی گذشته بود و خانواده نگران شده بودند. خواهرش به دنبالش می رود و بعد از ساعت ها پرس و جو پیدایش نمی کند.

خبری از ناهید نبود! انگار که اصلاً به درمانگاه نرفته بود! آن وقت ها پدر ناهید در جبهه خرمشهر بود و مادر نگران و دست تنها، به تنهایی همه جا دنبال او می گشت.

 تا اینکه بالاخره از چند نفر که ناهید را می شناختند و او را آن روز دیده بودند شنید که: چهار نفر، ناهید را دوره کرده، به زور سوار مینی بوس کردند و بردند!

بعد از ربوده شدن ناهید، خانواده او مرتب مورد تهدید قرار می گرفتند. افراد ناشناس به خانه آنها نامه می فرستادند که: اگر باز هم با سپاه و پیشمرگان انقلاب همکاری کنید، بقیه بچه هایتان را هم می کشیم

چند وقتی از ربوده شدن ناهید گذشته بود که خبر گرداندن دختری در روستاهای کردستان با دستانی بسته و سری تراشیده به جرم اینکه «این جاسوس خمینی است!» همه جا پخش شد.

یک روستایی گفته بود: آنها سر دختری را تراشیده بودند و او را در روستا می گرداندند . گفته بودند آزادت نمی کنیم مگر اینکه به خمینی توهین کنی!.

او ناهید بود که با شهامت و ایستادگی قابل تحسین از مقتدای انقلابی خود حمایت کرده و زیر بار حرف زور آنها نرفته بود. مردم روستا در آن شرایط سخت که جرأت حرف زدن نداشتند، به وضعیت شکنجه وحشیانه این دختر اعتراض کرده بودند. اما هیچ گوش شنوا و مرد عملی پیدا نشده بودکه ناهید، دختر جوان و انقلابی را از چنگال ستم آنها رهایی بخشد.

از روز ربوده شدن او یازده ماه می گذشت که پیکر بی جان و مجروح و کبود او را با سری شکسته و تراشیده در سنگلاخ های اطراف روستای هشمیز پیدا کردند. بعضی ها می گفتند : اشرار برای وادار کردن ناهید به توهین نسبت به حضرت امام ، او را زنده بگور کرده بودند.

وقتی جنازه را به شهر سنندج انتقال دادند مادرش بسیار بی تابی می کرد و چندین بار از هوش رفت. پیکر آغشته به خون ناهید اگر چه دیگر صدایی برای فریاد زدن و جانی برای فدا کردن در راه انقلاب نداشت اما کتابی مصور از ددمنشی ضد انقلاب بود.

شرایط حاد منطقه در آن سال و خفقان حاکم گروهک­ها بر مردم، فشار زایدالوصفی که به خانواده شهید رفته بود مادر شهید را بر آن داشت به تهران هجرت کند و پیکر شهید ناهید کرجو، شهید مظلوم سنندجی را در قطعه شهدای انقلاب بهشت زهرای تهران دفن نماید.

 مادر نیز از اندوه فراق ناهید، بیمار شد و از دنیا رفت.

اگر در صدر اسلام سمیه زیر شکنجه جاهلان عرب حاضر به نفی وحدانیت خدا نشد و در دفاع از اعتقادات راسخ خود شهادت را برگزید، امروز زنان موحد، الگویی نزدیکتر را پیش رو دارند. دختر نوجوان شجاعی که تحمل شکنجه­های طاقت فرسا را بر توهین به امام خود ترجیح داد و در مسیر ایستادگی و در دفاع از آرمان­ها و اصول متعالی اسلامی، شهادت را برگزید، و او کسی نیست جز سمیه ی کردستان شهیده ناهید فاتحی کرجو.

ناهید تولدت مبارک

تهران / بهشت زهرا / قطعه ۲۸ / ردیف ۳۱ / شماره ۱۳

 

جهت نیاز به مطالعه بیشتر درباره ی این شهیده  اینجا را کلیک فرمایید.

غیبت با دعا کردن !!!

 

(به بهانه میلاد امام حسین علیه السلام )

قال اباعبدالله الحسین علیه السلام:

یاهذا کفّ عن الغیبه فإنها أدام کلاب النّار

شخصی نزد امام حسین  از کسی غیبت کرد، امام فرمود:

 ای فلانی دست از غیبت بردار زیرا غیبت نان و خورش سگهای دوزخ است.

 

منبع :

تحف العقول، صفحه  ۱۷۷

یکی از انواع غیبت ، غیبت با دعا کردن است

به عنوان مثال :

از ما می پرسند فلان دوستت چطور است ؟

می گوییم : خدا به همه ی ما اخلاق خوبی عنایت کند ( یعنی دوستمان اخلاقش خوب نیست)

یا می گوییم: خدا بچه های ما را از دام اعتیاد نجات دهد ( یعنی بچه ی او معتاد است)

یا می گوییم : خدا همسر سازگاری به همه  عنایت کند ( یعنی همسر او سازگار نیست )

و

.

.

.

لطیفه :

فردی که یک چشمش نابینا بود به امام جماعت مسجدی توهین می کند

چند وقت بعد امام جماعت پس از سخنرانی ، در دعایش می گوید :

خدایا چشمِ دیگرِ انسانهایِ گمراه، را هم کور کن

آخرین دست نوشته شهید چمران دقایقی قبل از شهادت ، ( رقص خون )

 

(به بهانه ۳۱ خرداد سالروز شهادت دانشمند بسیجی شهید چمران )

آخرین دست نوشته شهید چمران دقایقی قبل از شهادت ، داخل ماشین و در حال رفتن به سوی دهلاویه که بعد از شهادتش از جیب پیراهنش بیرون آورده شد درحالی که خون آلود بود

 

  ای حیات ! با تو وداع می کنم ، با همه مظاهر و جبروتت .

 ای پاهای من ! می دانم که فداکارید ، و به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه وار به حرکت در می آیید ؛ اما من آرزویی بزرگتر دارم . به قدرت آهنینم محکم باشید. این پیکر کوچک ؛ ولی سنگین از آرزوها و نقشه ها و امیدها و مسئولیتها را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانید . دراین لحظات آخر عمر ، آبروی مرا حفظ کنید . شما سالهای دراز به من خدمت ها کرده اید . از شما آرزو می کنم که این آخرین لحظه را به بهترین وجه ، ادا کنید.

 ای دست های من ! قوی و دقیق باشید .

 ای چشمان من ! تیزبین باشید .

 ای قلب من ! این لحظات آخرین را تحمل کن.

 به شما قول می دهم که پس از چند لحظه همه شما در استراحتی عمیق و ابدی آرامش خود را برای همیشه بیابید . من چند لحظه بعد به شما آرامش می دهم ؛ آرامشی ابدی . چه ، این لحظات حساس وداع با زندگی و عالم ، لحظات لقای پروردگار و لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد

جهت نیاز به مطالعه ۲۰ خاطره از شهید چمران  اینجا را کلیک فرمایید

 

عبادت به جز خدمت خلق …

 

برخی از انسانها به جای آنکه کارهای خود را منطبق بر قرآن و روایات کنند؛ بر اشعار و ضرب المثلها منطبق می کنند

بسیاری از اشعار و ضرب المثلهای ما خوب و عالیست ؛ اما برخی از آنها به هر دلیلی از جمله خاطر مبالغه در شعر، با آیات و روایات ما سازکاری ندارد .

از آن جمله می توان به این مصرع از شعر اشاره کرد ” عبادت به جز خدمت خلق نیست

این اشتباه است ، بله ، یکی از مهمترین مصادیق عبادت ، خدمت به خلق است

زمانی که به بعضی از کسبه و یامی گوییم چرا به مسجد نمی آیید فورا این مصرع را می خوانند ” عبادت به جز خدمت خلق نیستیعنی ما داریم به مردم خدمت می کنیم که این مهمتر از نماز است !!!

داستان:

امام باقر علیه السلام فرمود:

در زمان رسول خدا صلى الله علیه و آله یکى از مؤمنین به نام سعد بسیار در فقر و نادارى بسر مى‏برد و همیشه در نماز جماعت، ملازم رسول خدا بود و هرگز نمازش ترک نمى‏شد. غریبى و تهیدستى او رسول خدا را سخت ناراحت مى‏کرد

خداوند وقتى که رسولش را این گونه غمگین یافت، جبرئیل را به سوى او فرستاد. جبرئیل که دو درهم همراهش بود، به حضور رسول خدا آمد و عرض کرد: اى رسول خدا ، خداوند اندوه ترا به خاطر سعد دریافت،  این دو درهم را به سعد بده و به او دستور بده که با آن‏ تجارت کند.

پیامبر آن دو درهم را به سعد داد و به او فرمود: با این دو درهم تجارت کن و روزى خدا را بدست بیاور.

سعد برخاست و کمر همت بست و به تجارت مشغول شد، به قدرى آن دو درهم برکت داشت که هر کالایى با آن مى‏خرید سود فراوان مى‏کرد، دنیا به او رو آورد و اموال و ثروتش زیاد گردید، و تجارتش رونق بسیار گرفت. در کنار مسجد، محلى را براى کسب و کار خود انتخاب کرد و به خرید و فروش، مشغول گردید.

کم‏کم رسول خدا دید وقت نماز اعلام شده ولى هنوز سعد سرگرم خرید و فروش است، نه وضو گرفته و نه براى نماز آماده مى‏شود. پیامبر  وقتى او را به این وضع دید، به او فرمود:

«اى سعد! دنیا تو را از نماز بازداشت.»

 او در پاسخ چنین توجیهکرد و ‏گفت: 

«چه کار کنم؟ ثروتم را تلف کنم؟دارم به مردم خدمت می کنم ،به این مرد متاعى فروخته‏ام، مى‏خواهم پولش را بستانم و از این مرد متاعى خریده‏ام مى‏خواهم قیمتش را بپردازم. (آیا با این وضع مى‏توانم در نماز شرکت کنم؟).»

پیامبر ناراحت و غمگین شد . جبرئیل بر پیامبر نازل شد و عرض کرد : آن دو درهم را که به او قرض داده بودى از او بگیر که در این صورت، وضع او به حالت اول بر مى‏گردد.

رسول خدا به سعد فرمود: آیا نمى‏خواهى دو درهم مرا بدهى؟.

 سعد گفت: بجاى آن دویست درهم مى‏دهم.

پیامبر فرمود: همان دو درهم مرا بده،

سعد دو درهم آن حضرت‏ را داد. از آن پس دنیا به سعد پشت کرد و تمام اموالش کم‏کم از دستش رفت و زندگیش به حالت اول بازگشت.

منبع :

وسائل الشیعه، جلد  ۱۲، صفحات ۲۹۷- ۲۹۸، با کمی تلخیص

 

اعمال عبادی اهل بیت ، قبل از خواب

 

حضرت امام هادی علیه السلام می فرمایند:

ما اهل بیت در هنگام خوابیدن ده کار را پیوسته انجام مى‏دهیم:

۱٫طهارت (احتمالا منظور وضو یا غسل است)

۲٫ گذاشتن دست راست زیر سر،

۳٫ سى و سه بار تسبیح خدا (سبحان الله)

 ۴٫ سى و سه بار حمد (الحمد لله)

۵٫ سى و چهار بار تکبیر گفتن (الله اکبر)

۶٫ رو به سوى قبله مى‏خوابیم،(سمت راست به قبله)

۷٫  خواندن فاتحه الکتاب

۸٫ خواندن  آیه الکرسى

۹٫ و آیه شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ تا آخرش را قرائت مى‏کنیم. (آل عمران آیه ۱۸)

هر کس این کارها را انجام دهد، حظّ و بهره آن شب را برگرفته است.

حدیث فوق به همین صورت به دست ما آمده که راوى ابتدا ده خصلت را ذکر نموده، ولى در تفصیل نه خصلت را بر شمرده است

منبع :

ترجمه کتاب فلاح السائل (ادب حضور)، اثر ارزشمند سید بن طاووس، صفحه ۵۰۰

 

امام ، بهترین مستاجر

 

حجه الاسلام فردوسی پور می گوید:

در رابطه با اجازه نشینى حضرت امام در جماران به قضیه اى اشاره مى کنم . موضوعى که بیانگر تقید شدید امام به رعایت موازین و احکام شرعى به ویژه در مورد حقوق مردم و الگویى از یک مستاجر خوب و متشرع است .

با آنکه صاحبخانه امام از مقلدان و دلباختگان آن حضرت بود و سکونت امام را در خانه خود، بزرگترین افتخار زندگیش مى دانست ؛ لیکن حضرت امام مثل یک فرد عادى که گویى هیچ گونه علقه اى بین مالک و مستاجر وجود ندارد، به احکام شرعى مربوط ملتزم بودند.

روزى براى تامین نور کافى و متناسب که براى فیلمبردارى از برخى ملاقاتهاى رسمى یا برنامه هایى نظیر پیام نوروزى که در اتاق کار حضرتشان انجام مى شد، مورد نیاز بود، سه نقطه از گچ سقف اتاق را هر یک به مساحت ۵*۵ سانتیمتر زیر تیر آهن تراشیده بودند.مى خواستند نور افکن ها را به آن نقاط جوش دهند.

هنگام که صبح ، طبق معمول خدمت امام مشرف شدیم ، قبل از هر چیز، با لحنى خشن و تند و قیافه اى ناراحت و مضطرب فرمودند:

این چیست ؟ چرا این کار را کرده اند؟

به عرض رسید براى تامین نور فیلمبردارى است . بعد از لحظه اى تامل و سکوت تلخ ادامه دادند:

چرا بدون اجازه صاحبخانه این تصرفات را مى کنند؟

با این برخورد تند، جرات ادامه کار سلب شد واصل قضیه منتفى و جاى آن تعمیر شد.

هنگامى که از خدمتشان مرخص شدیم ، جناب آقاى صانعى با توجه به اینکه دهها سال با حضرت امام بودند، به من گفت :

 – من در طول عمرم ، کمتر چنین ناراحتى و تکدر خاطرى را در امام دیده ام !

منبع:

سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی، جلد ۲، صفحه ۸۲

 

امام در وصیتی به فرزندشان می نویسند:

پسرم! سعی کن که با حق الناس از این جهان رخت نبندی که کار، بسیار مشکل می شود. سر و کار انسان با خدای تعالی که ارحم الراحمین است، بسیار سهل تر است تا سر و کار با انسان ها.

 

حق الناس + مصادیق و داستان و روایت

 

عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فِی قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّإِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصادِ قَالَ:

 قَنْطَرَهٌ عَلَى الصِّرَاطِ لَا یَجُوزُهَا عَبْدٌ بِمَظْلِمَهٍ.

غالب بن محمد از امام صادق علیه السّلام روایت کرده است که در رابطه با مفهوم این کلام خداوند متعال «براستى که پروردگار تو در کمینگاه است»، فرمود:

 کمینگاه گذرگاهى است بر پل صراط که هیچ بنده ستمگرى از آن نخواهد گذشت.

منبع:

وسائل الشیعه، جلد ۱۶ صفحه ۴۷

 

اگر مردم آنقدری که برای نجس و پاکی وسواس دارند کمی هم به حق الناس اهمیت می دادند، مشکلاتشان کم می شد. در حالی که اسلام ، طهارت و نجاست را آسان گرفته و مردم بر خود سخت می گیرند ؛ اما به حق الناس ، یسیار اهمیت داده ، ولی مردم آنها را ساده می گیرند

معمولا مردم گمان می کنند حق الناس فقط از دیوار مردم بالا رفتن یا دست در جیب مردم کردن است، غافل از آنکه حق الناس بسیار ریز است مانند:

·         ماشینش را جایی پارک می کند که مزاحمت برای مردم است

·         جلوی ماشینها میپیچد

·         بدون دلیل بوق می زند

·         دزدگیر ماشینش را شبها  حالتی می گزارد که اگر پرنده ای هم روی آن نشست صدا کند

·         پول کالا را به بیشتر رند می کند مثلا شده هزار و نهصد تومان می گوید دو هزار تومان

·         عابر پیاده از چراغ قرمز می گذرد

·         از پله های آپارتمان چنان می دود که همسایه ها اذیت می شوند

·         در منزل را طوری می بندد که همه از خواب بیدارشوند

·         دم در مسجد کفشها را می گزارد که باعث می شود مردم پایشان را از زمین بیشتر بلد کنند تا کفش ها لگد نشود

·         کالای تاریخ گذشته یا بی کیفیت می فروشد

·         امام جماعتی که دیر می آید

·         صدای آهنگ یا حتی مداحی و قرآنش از مغازه یا منزل بلند است و دیگران را اذیت می کند

·         در کتابخانه صحبت می کند و باعث آزار دیگران می شود

·         در اداره از وقت مردم می زند و نماز مستحبی یا کتاب یامی خواند

 ·         حرفی می زند که باعث ناراحتی دیگران می شود

اینها بسیار ظریف است . اگر این مسائل کوچک را دقت نکنیم کم کم، تخم مرغ دزد ، ۳ هزار میلیارد شتر اختلاس می کند

 

داستان:

روزی در نجف اشرف حضرت امام خمینی می خواست برای نماز جماعت وارد اطاق بیرونی شود. جلو ی اطاق انباشته از کفش نمازگزاران بود به طوری که جای پا گذاشتن نبود. امام وقتی به کفش کن رسید و آن وضع را دید، توقف کرد و از پا گذاشتن بر روی کفش مردم خودداری ورزیده، وقتی مردم کفشها را از سر راه کنار زدند، آن گاه امام وارد اطاق شد.

 

تعقیبی عالی بعد از نماز صبح

 

پیامبر مکرم اسلام صلی الله علیه و آله میفرمایند:

هر که بعد از نماز صبح ده مرتبه بگوید:

سُبْحَانَ اللَّهِ الْعَظِیمِ وَ بِحَمْدِهِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّهَ إِلا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ

از کورى و دیوانگى و جذام و فقر  [و ورشکستگی] در امان است و نیز خانه بر سرش خراب نخواهد شد و در هنگام پیرى‏ حافظه اش خرفت نمی شود.

منبع:

مفاتیح الجنان، تعقیبات نماز صبح

 

 

مرگ راه درمان حرص

 

اَصبغ بن نباته حدیث مشروحى از امیر مؤمنان على – علیه السلام – نقل کرده که در بخشى از آن چنین آمده است:

ذو القرنین از حکماء و دانشمندان شنیده بود، در زمین منطقه‏اى به نام «ظلمات» وجود دارد، که هیچ کس از پیامبران و غیر آنها به آن جا راه نیافته است، تصمیم گرفت به سوى آن منطقه سفر کرده و آن جا را نیز کشف کند. او با سپاهى مجهز با صدها نفر حکیم و دانشمند به راه افتاد، و سرانجام به آن منطقه رسید، و در همین منطقه چهل شبانه روز به حرکت خود ادامه داد، و چیزهاى عجیبى دید… تا این که ناگاه شخصى را به صورت جوان زیبا، با لباس سفید مشاهده کرد که به آسمان مى‏نگریست و دستش را بر دهانش نهاده بود، او وقتى صداى خش خش حرکت ذو القرنین را شنید، گفت کیستى؟

ذو القرنین گفت: من ذو القرنین هستم

او گفت: یا ذا القرنین اَما کَفافُ ما وراک حتى و صَلْتَ اِلى؟ اى ذو القرنین! آیا آن چه از پشت سرت را فتح کردى برایت کافى نبود تا این که خود را نزد من رسانده‏اى؟

ذو القرنین گفت: تو کیستى؟ و چرا دست بر دهانت نهاده‏اى؟

او گفت: من صاحب صور[اسرافیل] هستم، روز قیامت نزدیک شده و من منتظرم که فرمان دمیدن صور از جانب خدا به من داده شود و صور را بدمم.

سپس سنگى را به طرف ذو القرنین انداخت، و گفت: اى ذو القرنین این سنگ را بگیر اگر سیر شد تو نیز سیر مى‏شوى و اگر گرسنه شد تو نیز گرسنه مى‏گردى

ذو القرنین آن سنگ را برداشت و از همان جا به سوى لشکر و یاران خود بازگشت،و دستور داد ترازویى آوردند، آن سنگ را در یک کفه ترازو نهاد، و سنگى مشابه و هم وزن آن در کفه دیگر. این سنگ سنگینى کرد، سنگ دیگر در کنار سنگ هم وزن نهاد، باز این سنگ سنگینى کرد، و به این ترتیب تا هزار سنگ در یک کفه ترازو نهادند، و آن سنگ صاحب صور را در کفه دیگر، باز همین کفه پایین آمد و خود را نسبت به هزار سنگ مشابه خود سنگینتر نشان داد.

حاضران حیران و شگفت زده شدند، و گفتند: اى سرور ما! ما به راز و مفهوم پیام همراه آن آگاهى نداریم
حضرت خضر – علیه السلامکه در آن جا حاضر بود به ذو القرنین گفت: اى سرور ما! تو از کسانى که آگاهى ندارند، سؤال مى‏کنى، من به راز این سنگ آگاهى دارم از من بپرس.

ذو القرنین گفت: تو به ما خبر بده، و راز و اسرار این سنگ را براى ما بیان کن.

خضر ترازو را به پیش کشید، و آن سنگ را از ذو القرنین گرفت و در میان یک کفه ترازو نهاد، سپس سنگى هموزن و مشابه آن در کفه دیگر ترازو نهاد، سنگ ذو القرنین مثل سابق سنگینتر بود، خضر مقدارى خاک روى سنگ ذو القرنین ریخت، با این که این مقدار خاک موجب سنگینى بیشتر مى‏شد، در عین حال وقتى که ترازو را بلند کرد، دید دو کفه ترازو مساوى و یکنواخت شد.

همه حاضران شگفت زده شدند، و به ذو القرنین گفتند: «ما راز این موضوع را ندانستیم و مى‏دانیم که خضر جادوگر نیست، پس چرا ما که هزار سنگ در کفه دیگر نهادیم باز سنگ شما سنگینتر بود، اما خضر با این که مقدارى خاک بر سر سنگ شما ریخت، و با یک سنگ سنجید، دو کفه ترازو مساوى و یکنواخت شدند؟!

ذو القرنین به خضر گفت: علت و راز این موضوع را براى ما شرح بده

خضر گفت: اى ذو القرنین! این سنگ یک مثال است که صاحب صور (اسرافیل) براى تو زده است، در حقیقت صاحب صور چنین گفته: «مَثَل انسانها همانند این سنگ است که اگر هزار سنگ دیگر را با او بسنجند، باز این سنگ سنگینتر است. ولى وقتى که خاک بر سر آن ریختى، سیر (معتدل) مى‏شود و به حال واقعى خود بر مى‏گردد، مَثَل تو نیز همین گونه است، خداوند آن همه ملک در اختیار تو نهاده به آنها راضى نشدى تا این که چیزى را طلب کردى که هیچ کس قبل از تو آن را طلب نکرده است، و به منطقه‏اى وارد شده‏اى که هیچ انسان و جنى به آن وارد نشده است.

 صاحب صور مى‏خواهد این نصیحت را به تو کند که: «اِبن آدم لا یشبع حتى بْحثى علیه التراب؛ انسانها سیر نمى‏شوند مگر وقتى که خاک (گور) بر سر آنها بریزد.»

ذو القرنین از این مثال، سخت تحت تأثیر قرار گرفت و گریه شدیدى کرد و گفت: اى خضر! راست گفتى، صاحب صور براى من این مثَل را زد، و پس از این پیشروى، دیگر فرصتى براى من نخواهد بود تا باز به پیشروى دیگر دست بزنم

سپس ذو القرنین از آن منطقه بازگشت و به سرزمین دَومه الجندل (واقع در سرزمین مرزى بین سوریه و عراق) که خانه‏اش بود، مراجعت نمود، و در همان جا بود تا مرگش فرا رسید

منبع:

تفسیر نور الثقلین، جلد ۳، صفحه ۲۹۹ تا ۳۰۵، با کمی تلخیص

 

ثواب تشرف به مکه و مدینه و کربلا و کاظمین و سامرا بیشتر است ، یا مشهد؟

 

(به بهانه میلاد امام جواد علیه السلام)

محمّد بن سلیمان، مى‏گوید:

از حضرت جواد علیه السّلام راجع به مردى که حجّ بجا مى‏آورد پرسیدم:

وى براى انجام حج تمتّع داخل مکّه شد و خداوند بر انجام حج و عمره کمکش کرد، سپس به مدینه رفت و بر رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم سلام داد  و آن جناب را زیارت کرد

پس از آن به زیارت شما آمد در حالى که به حق شما عارف بوده و مى‏داند که شما حجت خدا بر خلائق هستید.و توجّه دارد که شما همان بابى هستید که شخص براى توجّه الى اللَّه باید از آن باب وارد شود و به شما سلام داده و زیارتتان مى‏کند،

 سپس به زیارت حضرت ابا عبد اللَّه الحسین سلام اللَّه علیه رفته و به آن حضرت سلام مى‏دهد

 آن گاه به بغداد رفته و بر حضرت ابى الحسن موسى بن جعفر علیهما السّلام سلام مى‏دهد و بعد به شهر خودش مراجعت مى‏کند، و پس از رسیدن موسم حج خداوند متعال حج را روزى او مى‏کند حال بفرمائید کدامیک از این دو افضل و برتر هستند؟

حجه الاسلامى که بجا آورد و برگشت و دوباره حجّ روزى او شده یا به خراسان رود و پدر بزرگوارتان حضرت على بن موسى علیه السّلام را سلام داده و زیارت کند؟

حضرت در جواب فرمودند: بلکه افضل آن است که به خراسان رود و بر پدرم حضرت ابى الحسن الرضا سلام داده و آن جناب را زیارت کند و شایسته است که این زیارت را در ماه رجب انجام دهد…

 

عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَیْمَانَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام عَنْ رَجُلٍ حَجَّ حِجَّهَ الْإِسْلَامِفَدَخَلَ مُتَمَتِّعاً بِالْعُمْرَهِ إِلَى الْحَجِّ فَأَعَانَهُ اللَّهُ عَلَى حَجِّهِ وَ عَلَى عُمْرَتِهِ ثُمَّ أَتَى الْمَدِینَهَ فَسَلَّمَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ثُمَّ أَتَاکَ عَارِفاً بِحَقِّکَ یَعْلَمُ أَنَّکَ حُجَّهُ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ وَ بَابُهُ الَّذِی یُؤْتَى مِنْهُ فَسَلَّمَ عَلَیْکَ ثُمَّ أَتَى أَبَا عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَیْنَ علیه السلام فَسَلَّمَ عَلَیْهِ ثُمَّ أَتَى بَغْدَادَ فَسَلَّمَ عَلَى أَبِی الْحَسَنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ علیه السلام ثُمَّ انْصَرَفَ إِلَى بِلَادِهِ فَلَمَّا کَانَ وَقْتُ الْحَجِّ رَزَقَهُ اللَّهُ مَا یَحُجُّ بِهِ فَأَیُّهُمَا أَفْضَلُ لِهَذَا الَّذِی قَدْ حَجَّ حِجَّهَ الْإِسْلَامِ یَرْجِعُ فَیَحُجُّ أَیْضاً أَوْ یَخْرُجُ إِلَى خُرَاسَانَ إِلَى أَبِیکَ عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا علیه السلام فَیُسَلِّمُ عَلَیْهِ قَالَ بَلْ یَأْتِیخُرَاسَانَ فَیُسَلِّمُ عَلَى أَبِی الْحَسَنِ أَفْضَلُ

منبع :

کامل الزیارات، صفحه  ۹۲۴، باب صد و یکم ثواب زیارت حضرت ابى الحسن على بن موسى الرضا علیه السلام در طوس‏

 

 

سنت نادرست در روضه های ابا عبدالله

( به بهانه آغاز محرم )

images

اگر کسی در زندگی سنت خوبی را پایه گذاری کند ؛ تا زمانی که آن سنت به پا باشد برایش ثواب می نویسند

 و عکس آن نیز وجود دارد که اگر شخصی سنت بدی را بگذارد تا زمانی که آن سنت ادامه دارد برایش گناه می نویسند

حال مشکل اینجاست که برخی سنت بدی را پایه گذاری می کنند و فکر می کنند کار خوبی است

مثال :

برخی برای امام حسین روضه برپا می کنند و در آن انواع تجملات را به کار می برند . یا چند سالی است که مرسوم شده که هر شب شام بدهند ؛ فکر می کنم این کار آن اخلاص و سادگی روضه ی ابا عبدالله را بر هم بزند .

والله اعلم

 

۲۰داستان کوتاه از زندگی حضرت فاطمه زهرا علیها سلام


%d8%b4%d9%87%d8%a7%d8%af%d8%aa-%d8%ad%d8%b6%d8%b1%d8%aa-%d8%b2%d9%87%d8%b1%d8%a7 

سال پنجم بعثت، موقع وضع حمل، خدیجه فرستاد پی چند تا از زن‌های قریش اما، هیچ‌کدام حاضر نشدند بیایند. پیغام داده بودند: “آن روز که به تو گفتیم با محمد ازدواج نکن، برای حالا بود.”

خدیجه از درد به خود می‌پیچید که چند تا زن وارد اتاق شدند. نشستند اطراف رخت‌خواب. چهار زن گندم‌گون، بلندبالا و باوقار. خدیجه بهت‌زده نگاه می‌کرد، یکی از آن‌ها گفت:” نترس! ما از طرف خدا برای کمک به تو آمده‌ایم من ساره، همسر ابراهیم هستم، آن یکی آسیه، دختر مزاحم، است. سمت راستی، مریم دختر عمران و مادر عیسی است. نفر چهارم کلثم، خواهر موسی است.”

کمک کردند فاطمه به دنیا آمد، با آب کوثر او را غسل دادند. نوزاد به حرف آمد:” أشهد آن لااله‌الا‌الله و أن أبی رسول‌الله سید‌الانبیاء و أن بعلی سید الاوصیاء و ولدی ساده الاسباط.”

به همه‌ی زنان بهشتی سلام کرد، هر کس را با اسمش.

***************************

 

صدتا شتر سیاه آبی‌چشم که یارشان پارچه‌های کتانی اعلای مصری باشد با ده‌هزار دینار طلا، مهر فاطمه می‌کنم، او را به من بدهید. عبدالرحمن‌بن‌عوف می‌گفت. پیامبر ناراحت شد، رو کرد به او گفت:” فاطمه هنوز کوچک است. تازه انتخاب همسر او با خداست.”

همان جوابی بود که به ابوبکر، عثمان و عمر هم داده بود.

***************************

 

مسجد جای نشستن نداشت، پر شده بود از زن و مرد. قرار بود عقد پسرعمو و دخترعمو خوانده شود. عقد علی‌بن‌ابی‌طالب و فاطمه دختر محمدرسول‌خدا. همهمه‌ای بود. پیامبر شروع کرد به صحبت. همه ساکت شدند.

قبل از خواندن خطبه گفت:” این افتخار فقط مال فاطمه است که صیغه‌ی عقدش را جبرئیل پیشاپیش خوانده. روبه‌روی صف ملائکه توی آسمان چهارم.”

***************************

 

اول ازدواجشان بود. دونفری آمدند پیش رسول‌ خدا، کارهای خانه‌شان را قسمت کنند. کارهای توی خانه شد مال فاطمه و کارهای بیرون مال شوهرش.

فاطمه گفت:” خدا می‌داند چه‌قدر من از این تقسیم خوش‌حالم.”

***************************

 

پدرش را صدا می‌زد:” رسول‌الله.” آیه نازل شده بود که رسول ‌خدا را مثل وقتی که یکدیگر را صدا می‌زنید، خطاب نکنید. سه‌بار که این‌طور صدا زد، پیامبر ناراحت شد. گفت:” فاطمه جان! این آیه درباره‌ی تو و خانواده‌ تو و نسلت نیست. تو از منی و من از تو. دل من زنده می‌شود از این که تو بگویی یا ابت. خدا هم خوش‌حال می‌شود.”

***************************

 

جمع شده بودند دور پیامبر. حضرت پرسید:” بهترین چیز برای زنان چیست!؟”

کسی نمی‌دانست، مسلمانان از هم جدا شدند، بدون این که جواب را بفهمند. علی رفت خانه، از فاطمه پرسید. او گفت:” بهترین زینت برای زن آن است که هیچ مردی او را نبیند و او هم هیچ مردی را نبیند.”

برگشت مسجد، حرف فاطمه را تکرار کرد. پیامبر گفت:” فاطمه پاره‌ی تن من است.”

***************************

 

مردی عرب دید زنی تنها توی بیابان ایستاده، رفت جلو، پرسید:” تو چه کسی هستی!؟”

زن گفت:” و قل سلام‌فسوف تعلموم.”

پرسید:” این‌جا چه‌کار می‌کنی!؟”

گفت:” من یهد‌ الله فلامضل‌ له”

رساندش به اولین کاروان سر راه. پرسید:” کسی را توی این کاروان می‌شناسی!؟”

گفت:” یا داوود! إنا جعلناک خلیفته فی‌الارض… و ما محمد إلا رسول… یا یحیی خذالکتاب… یا موسی إنی أنا الله… .”

چهارنفر آمدند. به آن‌ها گفت:” یا ابت إستأجره.”

آن‌ها هم به مرد عرب پاداشی دادند. زن گفت:” والله یضاعف لمن یشاء.”

پول بیشتری دادند به او. مرد پرسید:” این زن چه نسبتی با شما دارد!؟”

یکی از آن چهارتا گفت:” این مادر ما فضه، کنیز حضرت زهراست.

بیست سال است که حرف نزده مگر با قرآن.”

***************************

 

بعد از رفتن پیامبر گریه می‌کرد، زیاد. مردم مدینه گفتند:” خسته شدیم، به فاطمه بگو یا روز گریه کند یا شب.” علی سایبان زد برایش نزدیک بقیع. بیرون شهر. شده بود بیت‌الاحزان.

بعد از رفتن دختر پیامبر گریه کردند، نه زیاد. مردم مدینه گفتند:” پیامبرمان همین یک دختر را داشت. تشییع جنازه‌اش که نبودیم، قبرش را بگویید کجاست!؟”

***************************

 

بدون جنگ زمین فدک رسید به مسلمان‌ها، آیه آمد:” از آن ‌چه خدا به تو بخشیده؛ حق خویشانت را بده.” پیامبر زمین را بخشید به دخترش. ابوبکر را که خلیفه کردند، فدک را گرفت. فاطمه رفت پیش او. گفت:” چرا چیزی را که پدرم به من بخشیده از من گرفتید!؟”

ابوبکر جواب داد:” اگر مالکی، شاهد بیاور.”

علی و ام‌ایمن شهادت دادند.

خلیفه نامه نوشت:” فدک مال فاطمه است.”

عمر آمد. نامه را که دید، داد زد:” این زمین غنیمت مسلمان‌هاست، در ثانی علی از این ماجرا سود می‌برد، شهادتش قبول نیست، ام‌ایمن هم زن است، شهاد یک زن کافی نیست.”

عمر نامه را به زور گرفت، پاره کرد، بعد هم کاری کرد که فاطمه تا آخر عمر حاضر نشد حتا نگاهش کند.

***************************

 

فدک را از دختر پیامبر گرفتند. عمر و ابوبکر و دختران‌شان می‌گفتند از پیامبر شنیده‌اند:” ما پیامبران ارثی از خود نمی‌گذاریم، هر چه باقی می‌ماند از ما، صدقه است.”

زمان خلیفه‌ی سوم. سهمیه‌ی بیت‌المال زنان پیامبر را کم کردند. عایشه و حفصه گفتند:” با ارثی که از پیامبر به ما می‌رسد، مستمری‌مان را زیاد کنید.”

عثمان تکیه داده بود. این حرف را که شنید، راست نشست، گفت:” این شما نبودید که به فاطمه گفتید: النبی لایورث؟”

دو نفری سرشان را انداختند زیر، رفتند.

***************************

 

آمدند در خانه‌ی علی. می‌خواستند به زور از او برای خلافت ابوبکر بیعت بگیرند.

فاطمه گفت:” راضی نیستم بی‌اجازه‌ی من بیایید تو.” برگشتند، عمر عصبانی شد:” این کارها به زن نیامده، چوب بیاورید خانه‌اش را آتش بزنید”

بعد هم داد زد:” علی اگر از خانه بیرون نیایی و با جانشین رسول‌ خدا بیعت نکنی، خانه‌ات را آتش می‌زنم.” فاطمه بلند شد، رفت پشت در، گفت:” با ما چه کار داری!؟”

عمر انگار که حرف دختر رسول ‌خدا را نشنیده باشد، فقط داد می‌زد:” آتش بیاورید.”

***************************

 

هیزم به دست، ایستاده بود پشت در خانه‌ی فاطمه صورتش سثرخ شده بود. فریاد می‌کشید:” علی باید هر چه بقیه‌ی مسلمانان قبول کردند، قبول کنی.”

فاطمه از پشت در گفت:”می‌خواهی این خانه را بسوزانی؟”

-بله که می‌سوزانیم… .

– حتی اگر بدانی دختر و فرزندان پیامبر در این خانه‌اند

– باز هم هیچ فرقی نمی‌کند.

***************************

 

علی نشسته بود کنار بستر پیامبر، صحبت‌های او را می‌شنید:” علی‌جان! دستانت را می‌بندند… . صبر می‌کنی!؟”

– بله یا رسول‌الله!

علی‌جان! خانه نشینت می‌کنند… صبر می‌کنی

– بله یا رسول‌الله!

علی گفت:” حتی اگر فاطمه‌ام را اذیت کردند و کتک زدند!؟”

پیامبر گفت:” علی‌جان! آن‌جا هم صبر کن.”

وقتی عمر با لگد در را باز کرد، آمد تو. علی یقه‌اش را گرفت، کوبیدش روی زمین. محکم گلویش را گرفت؛ داشت خفه می‌شد که رهایش کرد. گفت:” فقط به خاطر پیامبر کاری نمی‌کنم، چون سفارش کرد صبر کنم.”

***************************

 

شب می‌نشست روی قاطر. حسن و حسین هم به دنبالش. علی هم از جلو. می‌رفتند خانه‌ی اهل مدینه. فاطمه حرف‌های پیامبر را یادشان می‌آورد. از غدیر، برای آن‌ها که بودند، می‌گفت. دست دراز می‌کرد، کمک بگیرد برای ولایت بعد از پدرش. هیچ‌کدام اما گوش نمی‌دادند. از یکی که نا‌امید می‌شد می‌رفت در خانه‌ی دیگری. یک‌یک انصار و مهاجرین را دید. حدیث گفت، برای هر کدام دلیل آورد. فقط چهارنفر، قبول کردند علی حق است.

***************************

 

روز فتح مکه. پیامبر همه را بخشیده بود، خون هبارین اسود را اما مباح کرد. هبار نیزه‌ای پرتاب کرده بود، زینب، دختر رسول‌ خدا ترسید، جنینش سقط شد.

سه سال بعد از فتح مکه. پیامبر، تازه از بین همه رفته بود. قنفذ به زور وارد خانه‌ی دختر رسول ‌خدا شد. با لگد فاطمه را بین در و دیوار زخمی کرد. جنینش سقط شد. خلیفه خودش را به بی‌خیالی زده بود.

***************************

 

روزهای آخر عمر فاطمه بود. غسل کرد. لباس تمیز پوشید. نشست رو به قبله. دست‌هایش را بلند کرد به دعا طرف آسمان.

جبرئیل فردای قیامت از تو خواهد پرسید:” چه می‌خواهی؟”

خواهی گفت:” آمرزش شیعیانم.”

ببخشیدم‌شان.

– آمرزش شیعیان فرزندانم.

آن‌ها را هم بخشیدم.

– و شیعیان شیعیانم را هم… .

– هر کسی را که پیوندی با تو داشته باشد، آمرزیدم.

 

***************************

 

با ناراحتی گفت:” وقتی من از دنیا رفتم، به رسم عرب جنازه‌ام را روی تخته حمل نکنید، حجم بدنم معلوم می‌شود.”

اسماء گفت:” چشم خانم هر جور شما بفرمایید. حبشه که بودم، مرده‌های‌شان را داخل تابوت می‌گذاشتند و روی آن را می‌پوشاندند.”

بعد از رفتن پیامبر کسی خنده‌ی فاطمه ر ندیده بود. آن روز اما تبسم کرد. اولین تابوتی که حجم بدن را می‌پوشاند، تابوت فاطمه بود.

***************************

 

علی به بچه‌ها گفت:” مواظب باشید صدای گریه‌تان بلند نشود.”

خودش اما بیش‌تر از همه بی‌تابی می‌کرد. اسماء آب ریخت، او فاطمه‌اش را غسل داد.

– ام کلثوم! زینب! سکینه! فضه! حسن! حسین! بیایید با مادرتان خداحافظی کنید که دیدار بعدی توی بهشت است.

بچه‌ها سرشان را گذاشتند روی سینه‌ی مادر شروع کردند به گریه. در همین لحظه دست‌های فاطمه از کفن بیرون آمد و ناله‌ی پر مهرش شنیده شد؛ حسن و حسین را در بغل گرفت.

از آسمان ندا آمد:” یا علی! بچه‌ها را از مادرشان جدا کن. ملائکه‌ی آسمان‌ها به گریه درآمدند… .”

***************************

 

پیامبر نشسته بود بین عده‌ای. گفت:” حذر کنید از روزی که علی با پیراهن زرد و شمشیر برهنه روی مرکب گلی نشسته باشد.”

می‌خواستند با شکافتن قبرهای بقیع، قبر فاطمه را پیدا کنند، بر بدن او نماز بخوانند. خبر به علی رسید. لباس زردش را پوشید. با ذوالفقار برهنه رفت روی دیوار شکسته بقیع نشست. گفت:” حتی اگر یک سنگ را جابه‌جا کنید، یکی از شما را زنده نخواهم گذاشت.”

***************************

 

فرزند فاطمه اما، می‌آید. روز از همین روزها. اگر حتا ساعتی به پایان جهان مانده باشد. ظهور می‌کند در مکه. می‌آید. در مدینه. قبر دشمنان مادرش را می‌شکافد. آن‌ها را بیرون می‌آورد چون گفته شده:” موقع ظهور او خوب‌ترین‌ها و بدترین‌ها رجعت می‌کنند.

می‌بنددشان به درخت. درخت سبز می‌شود. بعضی‌ها می‌گویند این معجزه‌ی آن‌هاست. از فرزند فاطمه برمی‌گردند، او اما دشمنان مادر را سیلی می‌زند. همه‌ی انتقام مادرش را می‌گیرد.

فرزند فاطمه می‌آید. روزی از همین روزها… .

 

 

برگرفته از کتاب « مادر آفتاب » از مجموعه کتب ۱۴ خورشید و یک آفتاب

 ————————————————————

توجه : این متون در برگه های ” ابر و باد” یا “تذهیب” متناسب برای ایام ولادت یا شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها جهت نصب در مسجد ،  پایگاه بسیج ، دانشگاه ، اداره و یا … می باشد.

۲۰داستان کوتاه از زندگی حضرت علی علیه السلام

 توجه : این متون در برگه های ” ابر و باد” یا “تذهیب”  متناسب برای ایام شهادت یا میلاد حضرت علی  جهت نصب در مسجد ،  پایگاه بسیج ، دانشگاه ، اداره و یا … می باشد.

 

شکایت از علی

خلیفه دوم قاضی محکمه بود و علی در حضورش . کسی از مردم مدینه شکایتی کرده بود و علیه علی مدعی شده بود. همین که آمد , خلیفه دوم از علی خواست برخیزد :

ـ ابا الحسن , کنار مدعی بایست تا به شکایتش رسیدگی کنم.

علی برخاست , اما می توانستی خشم را از چهره اش بخوانی .

ـ چه شد ای ابا الحسن ؟ این که گفتم کنار طرف دعوا قرار بگیری ناراحتت کرد؟

علی پاسخ داد :

ـ تو شاکی را به اسم کوچکش صدا کردی و من را با کنیه ام !

این عدالت نیست ؛ شاید او مضطرب شود.

*****************

این کار مرا مغرور و شما را خوار می کند

او سواره بود و ما پیاده،

 از شوق، دنبالش راه افتادیم که کمی از مسیر را با او باشیم. مارا که دید گفت

ـ بامن کاری دارید؟

گفتیم: نه یا امیرالمومنین، مشتاق بودیم همراهیتان کنیم. فرمودند: پس برگردید.

راه افتادن پیاده به دنبال سواره، هم سواره را مغرور

 و تباه میکند و هم پیاده را خوار و خفیف.

*****************

خدایا , تو بیشتر از خودم مرا می شناسی

یک بار که جلوی خودش تعریفش را کردند .

زمزمه کرد :

خدایا , تو بیشتر از خودم مرا می شناسی . ومن بیشتر از اینان خودم را .

خداوندا,

 ما را از آنچه این ها می پندارند بهتر قرار بده ,

و آن چه که این ها نمی دانند را

 بر ما بیامرز .

*****************

به ۳ شرط به خانه تان می آیم

چه افتخاری بالاتر از میزبانی او ؟

 امیدوارانه دعوتش کردم تا مهمانمان شود و او هم پذیرفت . اما نه همین طوری . شرط گذاشت گفت :

ـ سه تا شرط دارد . اگر قبول می کنی می آیم .

گفتم قبول . گفت :

ـ اول ؛ هرچه در خانه هست خوب است ، از بیرون چیزی تهیه نکنی

دوم ؛ چیزی را که در خانه داری دریغ نکنی !

سوم ؛ زن و بچه هایت را به سختی نیندازی .

*****************

انفاق در نماز

آیه آمده بود « سرپرست شما تنها خداست , رسول خداست و آنان که ایمان آورده اند , همانان که نماز را به پا می دارند و در حال رکوع زکات و صدقه می دهند ».

و من هم مثل خیلی های دیگر مشتاق بودیم ببینیم ماجرا چیست . با پیامبر رفتیم سمت مسجد مرد فقیری داشت بیرون می آمد.

ـ ببینم , کسی هم چیزی به تو داد ؟

مرد فقیر , رو کرد به مسجد علی را پیدا کرد و نشان داد :

ـ بله آن مرد . همان که دارد نماز می خواند …

برای چندمین بار , شایستگی علی بر ما اثبات شده بود.

 و جز تکبیر چیز دیگری نداشتیم که بگوییم.

*****************

ازدواج آن هم در این شرایط ؟!

 

وسط ماه مبارک , بعد جنگ بدر , پانزده روز بعد وفات رقیه دختر پیامبر …

علی در چنین روزی با فاطمه ازدواج کرد .

نه پیامبر تا چهلم و سال دخترش صبر کرد ,

 نه مردم گفتند این چه وقت عقد کردن است .

*****************

تقسیم کار

نوبت کار خانوادگی که رسید ، پیامبر اینطوری پیشنهاد کرد : کارهای بیرون با علی ، کارهای داخل خانه با فاطمه . فاطمه گفت : فقط خدا می داند که این تقسیم کار چقدر خوشحالم کرد .

علی اما فقط بیرون خانه کار نمی کرد .

روزی پیامبر آمد و دید که دخترش و دامادش با هم نشسته اند به عدس پاک کردن .

 گفت : خدا به مردی که در خانه به همسرش کمک می کند

به اندازه ی موهای تنش ثواب عبادت می دهد .

*****************

قاضی یکروزه ؟!

شب در مسجد کوفه گرداگرد علی بودیم که دیدیم ابولاسود دوئلی آمد. شنیده بودم صبح به عنوان قاضی تعیین شده بود و به شب نکشیده‏،علی باز عزلش کرده بود .

ابوالاسود نزدیک آمد . گفت:

ـ قاضی یک روزه هم داشتیم؟!

و علی جواب داد:

ـ گزارش دادند تو در برخورد با مردم ،

 خشن هستی و تُندخو .

*****************

خواب زمامداران

برنامه ی علی همیشه روی حساب بود . همه ی آنهایی که با او آشنا بودند می دانستند معمولا اذان صبح تا طلوع آفتاب ، مال ِدعا و عبادتش است ؛ صبح ، موقع آمدن کسانی که نیازی داشتند؛ قبل از ظهر ، جلسه با اصحاب و آموزش فقه ؛ فلان ساعت از شب برای سرکشی از شهر و……

یادم می آید آن روز از صبح یا مشغول رسیدگی به مردم بود ، یا سرکشی از بازار ، یا قضاوت . شب که شد ، با او به خانه اش رفتیم . من در حیاط خوابیدم  و او در اتاق . هنوز خوابم نبرده بود که صدای پایش آمد . آمده بود وضو بگیرد. بلند شدم و صدایش کردم :

ـ امیرالمومنین ، این چقدر استراحت بود ؟ تمام روز را که به کار مردم گذراندید ، حداقل شب استراحت کنید .گفت:

ـ روز بخوابم ، حق شهروندانم را ضایع کرده ام ؛

 شب بخوابم ، حق خودم را !

*****************

تدابیر علی

نخل های تشنه مدینه ، اولین بار بود که آب « قنات» را می چشیدند ؛ علی رسم آبیاری را نو کرده بود . گندم زارهای مدینه به  جای گندم های لاغر و نامطبوع ، خوشه های زرین به بار می آوردند ؛ علی دستور داده بود بذر از طائف و  ایران بیاورند . آردها دیگر از « آسیاب آبی »  که علی ساخته بود در می آمدند . بندر جدّه را علی ساخت . جاده ی جدّه تا علّه را علی کشید . اولین حمام مدینه ، کارگاه کشتی سازی  ، چاپارخانه ، حسابداری بیت المال ،…..

 همه از تدبیر وتلاش او بود،

که به مردم هدیه شده بود .

*****************

اقتدار در روز اول

همین که مردم مدینه برای خلافت با او بیعت کردند , سخنرانی ای کرد و آب پاکی را روی دست همه ریخت :

ـ … وضع امروز شما به وضع همان روزگاری برگشته که خدا پیامبرش را برانگیخت. قسم به خدایی که پیامبرش را به حق مبعوث کرد , تکان سختی خواهید خورد و غربال جانانه ای خواهید شد . چنان در این دیگ هم بخورید که زیر و رویتان با هم جابجا شوند , پیشتاختگان بمانند و ماندگان به پیش بتازند ! …

خیلی ها اول شوخی گرفتند . اما وقتی دیدند غلام تازه مسلمان شده غیر عرب همان سه درهمی را از بیت المال می گیرد که اصحاب مهاجر و مجاهد قریشی ؛ زمزمه های مخالفت شروع شد . نه امثال طلحه و زبیر به این عدالت عادت داشتند و نه امثال معاویه در چنین حکومتی ماندنی بودند . اما علی از هیچکدام باکی نداشت , می گفت :

ـ اگر اموالی که ناعادلانه بخشیده شده را در مهریه زنان هم پیدا کنم,

 به خدا بر می گردانمشان ؛ که در عدالت , گشایشی در کار است .

کسی که از عدل به تنگ بیاید ,

 ظلم برایش تنگ تر خواهد بود !

*****************

حریم کوچه

مثل همیشه رفته بودیم سرکشی از بازار .

 توی یکی از راسته ها , چند تا بازاری مغازه هاشان را نوسازی کرده بودند و آمده بودند در حریم کوچه .

علی دستور داد خراب شود .

 همان روز گزارش رسید قبیله ی بنی بکاء خانه هایشان را در زمین هایی که برای بازار تعین شده بود , ساختند .

دستور خرابی آ ن ها را هم داد .

ـ حق ندارید در محل تجارت مسلمین ,  

خانه بسازید

*****************

ارزش حکومت

در ذیقار اردو زده بودیم . منتظر بودیم نیروها جمع شوند تا جنگ مان را با اصحاب جمل شروع کنیم . صبح با علی کار داشتم . وارد خیمه اش شدم . نشسته بود و پارگی کفش هایش را می دوخت سلام کردم . جواب داد .گفت :

ـ ابن عباس ، این کفش چقدر می ارزد ؟

چه می گفتم ؟ یک جفت نعلین پینه خورده !

ـ هیچ !

گفت :

ـ همین نعلین برای من ، ارزشمندتر از حکومت کردن بر شماست ؛

 مگر اینکه حقی را پرپا کنم یا باطلی را از بین ببرم       .

*****************

جوانمردی علی

 من هم از لشکر معاویه بودم. به صفین که رسیدیم، معاویه ابولأعور را مامور کرد نگذارند سپاه علی از فرات آب بردارد. ولید و ابن سعد می گفتند «  آب را می بندیم تا از تشنگی بمیرید » اما عمروعاص نظر دیگری داشت. می گفت « علی کسی نیست که تشنه بماند » . و نماند. خط شکنان لشکرش را به فرماندهی حسن بن علی فرستاد و سربازان ابوالأعور را کنار زد.

همه نگران شده بودند. معاویه از عمروعاص پرسید « حالا علی چه می کند ؟» عمرو گفت «نگران نباش ،علی مثل تو نیست !» و نبود. علی آب برداشتن را برای لشکر ما، برای دشمنانش، آزاد گذاشته بود. حالا فهمیدیم علی یعنی چه! فردای آن روز با جمعیتی از لشکر معاویه،

به سپاه علی پیوستیم. چهره هامان غرق خجالت بود

و دل هامان غرق شادی.

*****************

می بخشم . اما شرط دارد …

آن روز رفته بود به محله بنی ثقیف . بزرگ قبیله ی بنی ثقیف هنوز نزدیک نرسیده بود که جوانکی بی آنکه بشناسد , از سر مسخره بازی حرف زشتی به علی زد . علی نگاهی کرد . قبل از اینکه چیزی بگوید , بزرگ قبیله سر رسید و شروع کرد به عذر خواستن .

ـ باشد می بخشم . اما شرط دارد …

نا گفته روشن بود که هر چه می گفت , بنی ثقیف با جان و دل قبول می کردند. گفت :

ـ ناودان های بام هاتان را از روی کوچه ها بردارید و بکشید سر حیاط خودتان . روزنه های رو به کوچه را ببندید . مستراح هایی که رو به کوچه باز می شود را ببندید . سر گذرها بیهوده جمع نشوید . و مردم محله تان رهگذران را مسخره نکنند .

برای محله بنی ثقیف بد هم نشد . حالا دیگر مثل همه محله های کوفه

 قابل تحمل شده بودند و تمیز !

*****************

این خانه یادگار است

اولین بار بود که می آمد خانه ما . وقتی آمد و نشست و خانه را دید , از تنگی و کوچکی اش تعجب کرد . گفت : چقدر این جا کوچک است . و پولی داد تا یک خانه ی جادار بگیرم و اثاث کشی کنم . گفتم :

ـ ببینید یا امیر المومنین , این جا خانه پدری من است . یادگار است می خواهم همین جا باشم . نمی خواهم خانه ی پدرم را ول کنم .

گفت :

ـ اگر پدرت احمق بوده , تو هم باید مثل او باشی ؟!

دیگر حرفی نمانده بود .

*****************

این ساعت نحس است

داشتیم راه می افتادیم سمت نهروان . خوارج نصیحت ها را قبول نمی کردند و تنها راه حل این بود که با شمشیر شورش شان را بخوابانیم . همه چیز آماده بود که ناگهان صدای یکی از مردم بلند شد :

ـ نروید … نروید … این ساعت خوب نیست .

می شناختمش . نجوم خوانده بود و سعد و نحس ایام را با ستارگان در می آورد. حالا داشت می رفت سمت علی …

ـ یا امیر المومنین , در این ساعت حرکت نکنید که می ترسم شکست بخورید . وضعیت ستارگان می گوید که …

جواب علی میخکوبش کرد :

ـ تو فکر می کنی می توانی آن ساعتی را تعیین کنی که کسی در آن ضرر نمی بیند؟ یا زمانی را بگویی که ضرر متوجه کسی می شود ؟! هرکس این حرفها را از تو قبول کند ,

قرآن را تکذیب کرده و از خدا برای کمک گرفتن در کارش بی نیازی جسته!

راه افتادیم . رفتیم و جنگیدیم .

 خوارج را شکست جانانه ای هم دادیم و برگشتیم ؛

به خواست خدا .

*****************

خوارج پایانی ندارد

قبل از جنگ با خوارج گفته بود «از آن ها ده نفر هم نمی ماند و از شما ده نفر هم کشته نمی شود » همین هم شد . خوارج که تار و مار شدند , گفتیم :

ـ همه شان نابود شدند ای امیر المومنین.

گفت:

ـ هرگز ! این ها نسل هایی در باطن پدران و مادرانشانند .

هرکه از آنان پرچمی بلند کند ,

شکسته خواهد شد .

*****************

وصیت علی

زهر شمشیر ابن ملجم کار خودش را کرده .تجویز پزشک شیر است . یتیمان بیرون خانه شیر به دست ایستاده اند. اهل بیت و یاران در خانه , نگران علی اند.

و علی در آخرین وصیتش به حسن و حسین , نگران مردم؛

ـ به شما دو تن و همه فرزندان و خانواده ام و هر کس که سخنم به او می رسد  , « خداترسی »و «نظم» و « آشتی دادن بین مردم » را وصیت می کنم …

جان  شما و جان ایتام

جان شما و جان همسایگان …

جان شما و جان قرآن …

جان شما و جان نماز …

 زهر شمشیر ابن ملجم کار خودش را کرده .تجویز پزشک شیر است .

 یتیمان بیرون خانه شیر به دست ایستاده اند. علی نیمی از شیر را خود می خورد

و نیم دیگر را … :

ـ به اسیرتان شیر داده اید ؟

*****************

علی و …

وسط  طواف , دخترکی خردسال دیدم که دست به پرده ی کعبه گرفته بود و داشت برای دخترکی دیگر حرف می زد :

ـ قسم به کسی که به جانشینی پیامبر انتخاب شده بود , او میان مردم به عدالت رفتار می کرد .همسر فاطمه ی زهرا بود و حجتش برای ولایت , آشکار …

دختر به این کوچکی و حرفهای به این بزرگی ؟! جلو رفتم . گفتم :

ـ دختر جان این کسی که می گویی کیست ؟

ـ به خدا که او شاخص ترین چهره , قسمت کننده ی بهشت و جهنم , دانشمند الاهی این امت , سرور امامان , برادر و جانشین پیامبر , علی بن ابیطالب است .

شگفتی ام بیشتر شده بود.

ـ تو از کجا اینها را می دانی ؟ اصلا تو علی را از کجا می شناسی؟

ـ پدرم دوست علی بود . وقتی در صفین شهید شد , من و برادرم آبله گرفته بودیم و از آبله کور شده بودیم . علی آمد خانه ی ما . ما را که دید… به صورتمان دست کشید و شفایمان داد .

خواستم کمی پول به دخترک بدهم . قبول نکرد .گفت :تا وقتی که حسن بن علی را داریم ,

 به کمک نیازی نداریم . بعد از من پرسید : علی را دوست داری ؟  گفتم آری . گفت:

ـ دستت را به خوب جایی محکم کرده ای .

 


  برگرفته از کتاب «آن مَرد » نوشته محمد جواد میری

 

۲۰ داستان کوتاه از زندگی امام کاظم علیه السلام

توجه : این متون در برگه های «ابر و باد» یا «تذهیب»  متناسب برای ایام ولادت و شهادت امام کاظم علیه السلام  جهت نصب در مسجد ،  پایگاه بسیج ، دانشگاه ، اداره و یا … می باشد

 

نکته : از آنجا که ۷ صفر سالروز ولادت امام کاظم علیه السلام و ارتحال آیت الله مرعشی نجفی در یک روز است   لذا از هر کدام از دو بزرگوار ۱۵ داستان در مسجد نصب می شود.

 

 

 

***

حال خلیفه روز به روز بدتر می‌شد، پزشکان هم از معالجه‌اش عاجز!

 

گفتند:

 

” موسی‌بن‌جعفر را بیاورید.  اگر دعا کند خدا شفایش می‌دهد.”

 

به امام خبر دادند.

 

همین طور که می‌آمد زیر لب دعا می‌کرد. وقتی رسید حال خلیفه بهتر شده بود. پرسیدند:

 

“چه دعایی بود؟”

 

ـ گفتم خدایا او را به خاطر گناه خودش بیمار کرده‌ای، به خاطر بندگی و عبادت من شفا بده!

 

 

***

 

 

مرد فقیر را که دید، نشست کنارش توی خرابه. گفت:

 

“کاری داری بگو برایت انجام دهم.”

 

ـ شما امامید، نشسته‌اید توی خرابه؟

 

نگاهش کرد، گفت:

 

“پدرمان که یکی است. پس برادریم! شهرمان هم که یکی است. پس همسایه‌ایم! خدامان هم که یکی است. پس بنده‌ایم! چرا ننشینم؟”

 

 

***

 

 

ـ من از تو شایسته‌ترم برای حکومت. چون نسبم به پیامبر نزدیک‌تر است! این‌ها را هارون عباسی می‌گفت، پسر عموی پیامبر.

 

موسی‌بن‌جعفر نگاه کرد به هارون. گفت: “یک سؤال! اگر پیامبر زنده بود و از تو دختر می‌خواست می‌دادی؟”

 

هارون جواب داد: “معلوم است افتخار هم می‌کردم شده‌ام پدر زن پیامبر.”

 

ـ ولی من این کار را نمی‌کردم.

 

ـ نمی‌دادی؟

 

ـ نه! چون پسر پیامبرم، دخترم هم می‌شود نوه‌اش تا شنیده‌ای حالا نوه با پدربزرگش ازدواج کند!؟

 

حالا نسب کداممان نزدیک‌تر است؟

 

 

***

 

 

وزیر هارون بود اما از یاران موسی‌بن‌جعفر؛ علی‌بن‌یقطین.

 

نامه‌ای از امام برایش رسید. “به روش اهل سنت وضو بگیر. هرچه می‌کنند بکن. نپرس چرا!”

 

….

 

به هارون گفتند: “وزیرت شیعه موسی‌بن‌جعفر است مأمور گذاشت دیدند مثل اهل سنت وضو می‌گیرد، هر چه اهل سنت انجام می‌دهند، انجام می‌دهد. دلیلی نبود بر شیعه بودنش.

 

….

 

نامه‌ای از امام برایش رسید. “خطر گذشت! مثل شیعیان وضو بگیر، هرچه ما می‌کنیم انجام بده.”

 

 

***

 

 

نمی‌توانست بلند شود، از بس پیر بود. عصایش هم افتاده بود آن طرف‌تر. نمی‌دانست چه کند. موسی‌بن‌جعفر وسط نماز خم شد عصا را داد دستش. دوباره نمازش را ادامه داد.

 

گفتم:

 

“وسط نماز، عصا دادید دست پیرمرد؟”

 

گفت:

 

“هرکس به پیری به خاطر موی سفیدش احترام بگذارد از ترس و عذاب روز قیامت در امان است.”

 

 

***

 

 

هارون پرسید: “به چه کسی می‌گویند زندیق؟”

 

امام گفت:

 

“قرآن، سوره مجادله، بیست و دومین آیه، کسی که با خدا و رسولش مخالفت کند. حرف‌ شان را قبول نداشته باشد. هر کاری که دلش می‌خواهد بکند دوست کسانی باشد که با خدا و رسولش دشمنند به این آدم می‌گویند کافر، زندیق، بی‌دین. جایش هم جهنم است.”

 

هارون سرش را انداخت پایین، نکند چشمش بیفتد به چشم امام.

 

 

***

 

 

مأمون تعجب می‌کرد وقتی می‌دید پدرش هارون، این طور به موسی‌بن‌جعفر احترام می‌گذارد. پرسید:

 

“چرا وقتی موسی می‌آید اینجا جلوی پایش بلند می‌شوی او را می‌نشانی جای خودت، به ما هم می‌گویی مؤدب باشیم؟ ندیده بودم برای کسی از این کارها بکنی. مگر او با بقیه چه فرقی دارد؟”

 

هارون گفت: “از زمین تا آسمان فرق دارد پسر پیغمبر است. حجت خداست. امام است. خلیفه واقعی‌ست!”

 

ـ مگر این‌ها مشخصات خود شما نیست؟

 

ـ مشخصات من!؟ دوست دارم بگویم مال من است. ولی چه فایده ؟هرچه دارم مال این‌هاست!

 

 

***

 

 

نمی‌دانست می‌شود روی شیشه سجده کرد یا نه؛ خواست نامه بنویسد از امام بپرسد.

 

پیش خودش گفت: “شیشه را از دل زمین بیرون می‌آورند، پس حتماً سجده کردن روی آن درست است. نامه نمی‌خواهد! ”

 

 

نامه‌ای از امام برایش رسید. نوشته بودند:

 

“با خودت فکر کردی شیشه را از دل زمین بیرون می‌آورند؟ نه، شیشه را می‌سازند با دست. سجده کردن هم رویش درست نیست. دفعه بعد نامه را بنویس.”

 

 

***

 

 

نشسته بود وسط کوچه کنار بچه هایش؛ گریه می‌کردند. موسی پرسید:

 

“چرا گریه می‌کنید؟”

 

زن گفت تو هم مثل بقیه می‌پرسی و می‌روی.”

 

موسی دوباه پرسید.

 

زن جواب داد:” بچه‌هایم بی‌پدرند. گاومان هم مرد. به نان شبم محتاجم.”

 

ایستاد کنار کوچه. شروع  کرد به خواندن نماز. زیر لب چیزهایی گفت.

 

چوب را برداشت زد به گاو. حیوان به خودش تکان داد و بلند شد. مرد آرام  آرام می‌رفت بین جمعیت.

 

زن دوید دنبالش:

 

” تو عیسی بن مریم هستی؟”

 

_ عیسی بن مریم. نه! موسی بن جعفر!

 

 

***

 

 

عاصم از اصحابشان بود. امام که او را دیدند، پرسیدند:

 

“به نیازمندهای شهرتان کمک می‌کنید؟”

 

گفت:

 

“معلوم است. هر طور که بتوانید.”

 

ـ مثلاً اگر بدانید نیاز دارد، بروید خانه‌اش ببینید نیست، برایش پول می‌گذارید که وقتی برگشت مشکلش را برطرف کند.

 

ـ نه، تا بحال این کار را نکرده‌ایم!

 

ـ پس هنوز آن آدم‌هایی که ما می‌خواهیم نشده‌اید!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

علی‌بن‌یقطین می‌آمد حج. مدینه که رسید خواست امام را ببیند. اجازه ندادند. گفتند:

 

“برگرد امسال حَجت قبول نیست. ابراهیم شتربان چندین بار می‌خواست تو را ببیند راهش ندادی!؟ خدا هم تو را راه نمی‌دهد. برگرد!”

 

برگشت کوفه، ناراحت و پشیمان. ابراهیم را پیدا کرد. باید از دلش در می آورد. التماسش کرد، او را ببخشد. صورتش را گذاشت روی خاک تا ابراهیم لگدمالش کند حلالیت که طلبید برگشت مدینه. این بار امام اجازه دادند ببیندشان. حالا دیگر حق‌الناسی در کار نبود. آمده بود حج.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

انگار توی مکه بلا نازل شده بود. تا می‌دیدند کسی مُرد، جسدش را چال می‌کردند زیر خاک. رفتم پیش امام قبل از این‌که چیزی بپرسم، گفت:

 

“می‌دانی باید صاعقه زده را سه روز نگه داشت تا مطمئن شوند مُرده؟”

 

گفتم: “یعنی … .”

 

گفت: “اگر بدانی چقدر از این بیچاره‌ها توی قبرشان زنده به گور شدند.”

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عیاش، رقاص، شراب خوار؛ عیسی‌بن‌جعفر‌عباسی. زندان‌بانِ امام.

 

چند وقتی که گذشت هارون برای عیسی پیغام فرستاد: “زندانی‌ات را بکش!”

 

دستور را که به او رساندند شروع کرد به لرزیدن. کاغذ و قلم برداشت، برایش نوشت:

 

“به خدا نمی‌کشمش! هر روز می‌ایستم پشتِ درِ زندان گوش میکنم بلکه، یک بار به من یا تو نفرین کند با این همه اذیت، نمی‌کند. می‌فهمی؟ فقط دعا می‌کند! بیا تحویلش بگیر. وگرنه با دست خودم آزادش می کنم.”

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به امام گفتند:

 

“نامه‌ای بنویسید و از هارون بخواهید آزادتان کند، خسته نشدید از این زندان به آن زندان؟”

 

گفت:

 

“خدا به داوود وحی کرد: هر وقت بنده‌ای به جای من به کس دیگری امید بست درهای آسمان به رویش بسته می شود، زمین زیر پایش خالی. به غیر خدا دل ببندم؟ به هارون!؟”

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کافر، بی‌دین، قسی‌القلب، نوکر هارون و قاتل امام؛ سندی‌بن‌شاهک.

 

این بار خودش غذا را برد توی زندان. غذای مخصوص! خرماهای سمی، برای موسی‌بن‌جعفر.

 

گفت: “بخورید.”

 

نگاهش کردند: “نمی‌خورم.”

 

ـ غذاست، مثل همیشه. باید بخورید.

 

ـ مجبورم می‌کنی؟

 

ـ مجبورتان می‌کنم، باید بخورید. باید.

 

چاره‌ای نبود. امام دست‌های‌شان را بلند کردند طرف آسمان، گفتند:

 

“خدایا! تو شاهدی مجبورم کرد.”

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فرستادند دنبال پزشک، برای رد گم کردن.

 

نشست کنار امام پرسید: “جایی از بدنتان درد می‌کند؟”

 

امام کف دستش را نشان داد و گفت:

 

“ببین سبز شده. اثر سم است، تو که باید بفهمی! مسموم کرده‌اند.”

 

پزشک بلند شد، نگاه کرد به فضل، گفت:

 

“وای به حال‌تان! او بهتر از خودتان می‌داند چه بلایی سرش آورده‌اید، می‌خواهید پنهان کنید!؟”

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شاهک، موسی‌بن‌جعفر را با دست خودش مسموم کرد.

 

از زندان کثیف و تاریک آورد، توی اتاق پرنور و تمیز. بزرگان بغداد را جمع کرد، آورد کنار امام گفت: “شاهد باشید ما چطور از او پذیرایی می‌کرده‌ایم، حالا هم که مریض شده کوتاهی از ما نبوده.”

 

صدای امام را شنیدند که می‌گفت:

 

“با نه تا خرمای سمی مسموم کرد. خودش. فردا رنگم سبز می‌شود از اثر سم. پس فردا هم برای همیشه از دنیای شما می‌روم. شما شاهد باشید که مسموم کرد.”

 

مردکِ کافر مثل بید می‌لرزید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتی امام به شاهک گفتند :

 

“غلام را بیاور تا به او بگویم چه کند   ”

 

جواب داد: “شما نگران نباشید، اجازه بدهید من از مال خودم برای‌تان کفن و قبر تهیه کنم.”

 

امام گفتند: “نمی‌دانی ما اهل‌بیت، مهریه زن‌های‌مان، هزینه‌ی حج‌مان و کفن مرده‌های‌مان از پاکیزه‌ترین مال‌هاست؟ کفن من حاضر است. فقط غلامم را خبر کن!”

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نگاه غلام که افتاد به امام شروع کرد به گریه کردن. موسی آرامَش کرد، لبخند زد و گفت: “گریه می‌کنی چرا؟ من می‌روم، پسرم رضا که هست. او هم مثل من امام تو. گوش کن به حرف‌هایم؛ شاهک فکر می‌کند غسل و کفن و دفن مرا خودش انجام می‌دهد. به خدا نمی‌دهد، رضا، پسرم، برای کارهایم می‌آید. مراقب باش چیزی نگویی که فعلاً کسی او را نشناسد.

 

نگذار هیچ کس از خاک قبرم برای تبرک بردارد. خاک هر قبری غیر از خاک جدم، حسین حرام است. شفای هر دردی تربت حسین است.”

 

حرف‌هایش که تمام شد چشم‌هایش را بست. لبخند مانده بود روی لب‌هایش. صورتش سفید بود و نورانی. غلام یادش افتاده بود به قرآن خواندن امام: “یا أیتها النفسُ المطمَئنّه ارجِعی الی رَبّکَ راضیِه مَرضِیه.”

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

می‌گویند هر سال اول رجب، نیمه‌ی شب که حرم موسی باشی می‌بینی نوری بلند می‌شود که تمام کاظمین را روشن می‌کند. می‌گویند مریضی نیست که خبر داشته باشد و خودش را نرسانده باشد آن‌جا.

 

می‌گویند فقط کافیست توی حرم باشی.

 

می‌گویند … . نه! این بار نمی‌گویند، می‌شنوند، صدای تکبیر و صلوات و سبحان‌الله که می‌رود بالا، همه می‌فهمند یک بار دیگر، اولِ رجبِ کاظمین، روزِ شفا بوده.

 

 

 

 

 

 

 

برگرفته از کتاب «آفتاب در محاق» از مجموعه کتب ۱۴ خورشید و یک آفتاب

**منبرک**