خانه / منبرک (صفحه 20)

منبرک

ستارالعیوب باشیم…

55

یک سوال اقتصادی:

ارزان ترین چیزی که در بازار موجود است چه چیزی است؟

پیاز؟ سیب زمینی؟ …

.

.

.

آبروی مردم. ارزان ترین چیزی که در بازار موجود است آبروی مردم است.

ما راحت و مفت آبروی مردم را می بریم. در نشریاتمان، سایتمان، در شبکه های اجتماعی و … خبری می آید و ما سریع برای بقیه می فرستیم. مثلا شنیده شده فلانی کاری انجام داده است. خوب اشتباه شنیده ای. وقتی آبروی کسی رفت دیگر برنمی گردد.

بزرگان اینطور نبودند که هر چیزی که به گوششان رسید به بقیه بگویند.

روزی پیامبر (ص) به کعبه نگاه کردند و فرمودند: « ای کعبه! خوشا به حال تو، خداوند چقدر تو را بزرگ و حرمتت را گرامی داشته است! به خدا قسم حرمت مومن از تو بیشتر است.»

می بینید کسی در جناح و طرف ما نیست راحت آّبرویش را می بریم. یک روز می گوییم: فلان مداح هفت تیر کشی کرده. آبرویش را می بریم، بعد می گوییم تکذیب شد. روز بعد می گوییم فلان مداح چک های فلان قیمت گرفته است. بعد می گوییم تکذیب شد.

باید ستارالعیوب باشیم، خداوند ستارالعیوب است، ما هم باید ستارالعیوب باشیم.

داستانک

– حاتم اصم عالم بزرگی بود. (اصم یعنی کر، به او حاتم کر می گفتند) روزی پیرزنی به نزد او آمد و مسئله شرعی پرسید. ناگاه وضویش باطل شد. حاتم گفت: آواز بلند تر کن که مرا گوش گران است تا پیرزن را خجالتی نیاید. پیرزن آواز بلند کرد تا او آن مسئله را جواب داد. بعد از آن تا آخر عمر خود را کر ساخت تا کسی با پیرزن نگوید که او آن چنان است.

اما حالا چطور راحت آبروی مردم را می برند؟

PDF

 

عُجب و تکبر

folder

بشر بن منصور، یک شب در مسجد، نماز شب مى‏ خواند. کسى کنار او نشسته بود و نماز وى را مى‏ نگریست. پیش خود، بشر را تحسین مى‏ کرد و حسرت مى‏ خورد. بشر نماز خود را پایان داد و همان دم، رو به مردى که در گوشه نشسته بود و او را مى‏ نگریست، کرد و گفت: اى جوانمرد! تعجب مکن. کسى را مى‏ شناسم که چون به نماز مى‏ ایستاد، فرشتگان صف در صف مى‏ ایستادند و به او اقتدا مى‏ کردند. اکنون در چنان حالى است که دوزخیان نیز از او ننگ دارند. مرد گفت: او کیست؟ گفت: ابلیس.

ما که مذهبی و مسجدی هستیم باید خیلی مراقب عجب و تکبر در عبادت باشیم، نمازی بخوانیم و روزه ای بگیریم و فکر کنیم از همه بهتریم.

در فرازی از دعای بیستم صحیفه سجادیه از امام سجاد (علیه‌السلام) که دعای «مکارم الاخلاق» است، آمده است:

«و عبدنی لک» خدایا من را برای خودت بنده قرار بده «و لا تفسد عبادتی بالعجب» خدایا عبادت من را با عجب و غرور باطل نکن.

آن چیزی که عبادت را از بین می برد غرور و تکبر در عبادت است.

عجز جناب جون (غلام امام حسین علیه السلام)

folder

ما اجازه نداریم چند مورد را به مردم اعلام کنیم، فقط باید به خدا بگوییم.

۱- گناهان: انسان اجازه ندارد گناهانش را به مردم بگوید، بلکه بین خودش و خدا است. وقتی می خواهد توبه کند می گوید خدایا این گناه ها را انجام دادم، تو خودت مرا عفو کن.

۲- عجز: آنجایی که انسان عجز دارد، نباید بگوید. آن را باید بین خودش و خدا و اولیای خدا مطرح کند. یکی از افرادی که عجزش را با اولیا خدا مطرح کرد و خداوند به بهترین صورت قبول کرد جناب جون بود.

جون غلام اباعبدالله (علیه السلام) بود. می گویند روز عاشورا وقتی اصحاب رفتند و شهید شدند، جون دید که همه رفته اند و نوبت به او نرسیده است. آمد خدمت امام حسین (علیه السلام) و گفت: اجازه می دهید میدان بروم؟ حضرت به او فرمود: تو برو! تو مرخصی! تو در راحتی ها با ما بودی، خودت را به این بلاهای ما مبتلا نکن. ما گرفتار شدهایم، تو خودت را به گرفتاری های ما گرفتار نکن. جون دیگر تحمل نیاورد و خود را به روی پاهای حسین (علیه السلام) انداخت. گفت: درست است که من بدبو هستم؛ دارای شخصیت خانوادگی نیستم؛ رویم سیاه است؛ این ها همه درست است، اما بیا بر من منّت بگذار، اجازه بده من خوشبو و رو سفید شوم…

امام حسین (علیه السلام) به او اجازه داد. جون به میدان رفت و جنگید تا به روی زمین افتاد. طولی نکشید که دید سرش را یکی دارد از روی زمین بلند می کند. ابی عبدالله سرِ جون را بر دامان خود گرفت و برایش این دعا را خواند: «اللَّهُمَّ بَیِّضْ وَجْهَهُ وَ طَیِّبْ رِیحَه و …» خدا! روسفیدش کن و بدنش را خوشبو کن…

مثل امروزی یا دیشب بنی اسعد دیدند از صحرای کربلا نوری به آسمان بالا می رود. هر چه جلوتر می رفتند بوی بهتری به مشامشان می رسید. به محل رفتند و دیدند بدن مطهر جون است که بعد از ده روز، هم نورانی است و هم بوی خوبی پیدا کرده است.

ثمره اعلام عجز به خدا، عجز به ولی خدا، این می شود.

در دعاها نگاه کنید ائمه بزگوار معصومین چگونه با خدا صحبت می کنند؟

«مَوْلایَ یا مَوْلایَ اَنْتَ الْمَوْلی وَاَنَا الْعَبْدُ وَهَلْ یَرْحَمُ الْعَبْدَ اِلا الْمَوْلی مَوْلایَ یا مَوْلایَ اَنْتَ الْمالِکُ وَاَنَا الْمَمْلُوکُاَنْتَ الرّازِقُ وَاَ نَا الْمَرْزُوقُ». مولاى من … تویى سرور و منم بنده و آیا رحم کند بر بنده جز سرور او؟ مولاى من اى مولاى من، تویى مالک و منم مملوک و آیا رحم کند بر مملوک جز مالک  تویى روزى ده و منم روزى خور…

همه خوبی ها تویی و همه بدی ها در ما جمع شده است. ما وقتی در مقابل تو هستیم تماما بد می شویم. اگر انسان به عجزش در مقابل امام معصوم اعتراف کند، آن وقت خداوند انسان را به بهترین نحو آرام می کند.

مظلومیت خمینی(ره)

3-%d9%be%d8%a7%d8%b3%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%afروایتی از مظلومیت امام خمینی(ره):

مهران اصدقی (یکی از عوامل سازمان مجاهدین خلق) در اعترافات خود نحوه شکنجه دو برادر پاسدار طالب طاهری و محسن میرجلیلی (و همچنین پاسدار شاهرخ طهماسبی) را گفته است: جواد محمدی، رضا هاشملو و نبی ضیایی، برادران پاسدار را با ماشین در حالیکه آنها را به پایین صندلی ماشین دولا کرده بودند وارد خانه کردند. چون به برادران پاسدار [در حین دستگیری] گفته بودند ما کمیته ای هستیم و به شما مشکوکیم، درخانه نیز می خواستند با همین وضع با آنها برخورد کنند ولی وقتی آنها را داخل اتاق وارد می کنند برادران پاسدار عکس موسی خیابانی که به دیوار چسبیده بوده را می بینند و متوجه می شوند که به وسیله چه کسانی ربوده شده اند. به همین خاطر از همان ابتدا سکوت می کنند. جواد به همراه افرادی که در خانه بودند همان ابتدا سکوت کرده و دست به شکنجه می زنند. برادران پاسدار را روی صندلی نشانده و با طناب دست ها و پاهای آنها را می بندند و با کابل به کف پا و سر و صورت و بدن پاسداران می زنند.

روز بعد من برای شکنجه به آنجا رفتم. ابتدا وارد حمام شدم. یکی از پاسداران به نام محسن میر جلیلی که حدود ۲۵-۲۶ سال داشت و لاغر و قد بلند بود را در حمام با زنجیر بسته بودند در حالیکه پاهایش تاول هایی زده بود که خون داخل آنها مرده بود. پاسدار دیگر را که طالب طاهری نام داشت و حدودا ۱۷ ساله بود در اتاق با زنجیر بسته بودند. پاهایش متورم و کبود و تاول زده بود.

من به همراه مصطفی و شهرام و محمدرضا کار شکنجه را در حمام شروع کردیم. ابتدا آنها را روی صندلی بستیم و سپس صندلی را خواباندیم. من کابل می زدم و مصطفی معدن پیشه دهانشان را با  پارچه گرفته بود تا صدا بیرون نرود. در اثرضربات کابل، از تاول های پایشان، خون کف حمام راه افتاده بود. به مصطفی گفتم پاهایش را باند پیچی کن تا بتوانیم مجدد آنها را بزنیم. آنها مرتب مطالب را تکذیب می کردند و هنگامی که خیلی از فشار ضربات دردشان می آمد الله اکبر می گفتند. تا عصر شکنجه را ادامه دادیم.

روز بعد باز دست به کار شدیم. در حمام من و مسعود قربانی سراغ محسن میر جلیلی رفتیم. مسعود قربانی خطاب به محسن گفت: شنیده ام تو اطلاعات نمی دهی. می دانی ما با دشمنانمان چطور رفتار می کنیم؟ اگر اطلاعات ندهی تو را می پزیم. سپس به من گفت اتو بیاور. مسعود اتو را به برق زد. اتو که داغ شد مسعود قربانی مجددا سوال کرد حرف می زنی یا نه؟ که به دنبال این حرف ناگهان اتو را به کمر محسن میر جلیلی چسباند و او از شدت درد با حالت عجیبی دهانش را باز کرد و سپس از هوش رفت. سپس مسعود به محمدرضا گفت آب سرد رویش بریز تا به هوش بیاید.

من به اتاق دیگر رفتم. جواد محمدی خطاب به طالب می گفت زندگی و نجاتت دست خودت است یا باید اطلاعات بدهی یا پوستت را می کنم. سپس به مصطفی گفت: برو چاقو بیاور. چاقو را گرفت و دو بار چاقو را روی بازوی طالب کشید که خون نیامد. بار سوم چاقو را محکم کشید که بازوی طالب را برید. ناگهان طالب بر اثر درد شدید تکان خورد و خون از بازویش جاری شد. می خواست چیزی بگوید که جواد گفت: خفه شو. دوباره خواست حرفی بزند باز جواد گفت خفه شو و با مشت توی دهان طالب کوبید. طوریکه دندان هایش شکست و دهانش خونی شد. باز که خواست حرفی بزند جواد گفت الآن حالیت می کنم و سپس میله ای سربی را برداشت و به دهان و فک و چانه و دندان های او زد مصطفی نیز با میله سربی دیگر که در دستش بود به جاهای مختلف بدن طالب می زد و این ضربات آنقدر محکم بود که طالب از ناحیه دنده هایش احساس درد شدید می کرد.

سپس به حمام رفتم. دیدم محسن به هوش آمده است. مسعود گفت: باید با آب داغ حال اینها را جا آورد. آب داغ را یواش یواش بریز تا بیشتر زجر بکشد. تمام تاول های پایش ترکید و حال خیلی وحشتناکی پیدا کرد. از جای باندها خون آبه راه افتاده بود و پوست پاها از بدن جدا می شد. محسن بیهوش شد. وقتی به هوش آمد مسعود آب داغ را روی دست های محسن ریخت که دستهایش پف کرد و چروک شد و حالت پختگی گرفت.

من که عرق کرده بودم از حمام خارج شدم و به اتاق رفتم. آنجا با صحنه دلخراشی مواجه شدم: پوست سمت راست سر طالب به همراه موهایش کنده شده بود. وقتی طالب به هوش آمد مصطفی سر او را محکم گرفت و جواد با عصبانیت گوش و بینی طالب را برید. طالب بیهوش شد. جواد محمدی چاقو را کنار چشم طالب گذاشت و فشار داد که خون از چشمش بیرون ریخت. وقتی که طالب دوباره به هوش آمد مصطفی با کابل به سینه و پاهای طالب می زد.

 به حمام رفتم و با کابل شروع به زدن محسن کردم. محمدرضا هم دهان محسن را گرفته بود. بعد از آن محسن را که دیگر رمقی در بدن نداشت باز کردیم و داخل اتاق دیگر بردیم و با زنجیر به میز بستیم.

من مجددا به اتاقی که طالب در آن شکنجه می شد رفتم. طالب بیهوش، در حالیکه خون در جاهای مختلف صورتش خشکیده بود روی صندلی همچنان در حال شکنجه شدن بود و جواد محمدی در حالیکه انبردست در دستش بود مشغول کشیدن دندان های طالب بود. طالب که به هوش آمد جواد از او اطلاعات می خواست و در مورد یکسری کارت و مدارک پاسداری که از جیب طالب به دست آورده بود سوال می کرد و می گفت: آدرس دوستانت را به ما بده. اما طالب جوابی نمی داد. جواد گفت: اینطوری نمی شود؛ باید این را کبابش کرد. مصطفی به آشپزخانه رفت و یک گاز پیک نیک و یک سیخ به همراه خودش آورد و به جواد داد و … .

 شب آمپول سیانور به بدنشان تزریق کردیم که بعد از تزریق سیانور صدای خر خر از گلوی آنها خارج می شد و ما آنها را که هنوز زنده اما در حال جان دادن بودند طوری طناب پیچ کردیم که داخل صندوق عقب ماشین جا شوند. حین طناب پیچ کردن دیدم داخل لباس های طالب خرده شیشه است. به طرف خیابان نظام آباد به راه افتادیم تا ماشین را تحویل خروزندی و محمد جعفر هادیان برای دفن بدهیم.

 پاسدار سومی هم به نام شاهرخ طهماسبی توسط محمد شعبانی (با نام مستعار نادر) و حمید از مسوولان نظامی واحدهای دیگر ربوده شد و در یکی از خانه های تیمی مورد شکنجه واقع شد که پس از مقاومت زیادی که در قبال شکنجه می کرد به شهادت می رسد. سپس بدن او را هم در محلی دفن می کنند.

پاسداران در مقابل اقدامات ما هیچگونه اطلاعاتی ندادند و مقاومت کردند و با این حساب هیچ نتیجه ای از شکنجه ها نصیب ما نشد.

 

خمینی! مظلوم تر از تو و سربازان تو دیگر وجود ندارد.

از سربازان خمینی مظلوم تر، خود امام بود که حال بعد از سی سال، صوتی از قائم مقام رهبری در آن زمان، منتشر می شود که شما با کدام جرم مجاهدین خلق را اعدام کردید!

یعنی جمهوری اسلامی و حزب اللهی ها باید جواب پس بدهند که چرا این ها را اعدام کردند!

 

بعد از حکومت حضرت علی(ع)، مظلوم تر از این حکومت در تاریخ بشریت سراغ دارید؟! که حالا باید بیاید جواب بدهد که چرا اینچنین انسانهایی را که مردم را کشتند اعدام کردید!

 

روضه های عاشورا در عصر ما این هاست.

استقامت در راه دین

images

زندگی که در قرآن و روایات به آن تاکید شده است، زندگی به سبک جهادی است. یکی از مهمترین ملزومات زندگی جهادی، استقامت است، یعنی زود صحنه را خالی نکنیم. گاهی وقت ها با یک تهمت زدن فضا را خالی می کنیم، یا با یک مسخره کردن چادر را کنار می گذاریم، ریشمان را می تراشیم، یا با یک توهین دست از اصولمان بر می داریم. این با سبک زندگی جهادی سازگاری ندارد.

– نماینده آیت الله بروجردی برای تبلیغ به روستایی رفتند که فساد در آنجا اعم از شراب خواری و بی حجابی و … زیاد بود. پس از ورود ایشان به شهر کم کم مردم این کارها را کنار گذاشتند. برخی افراد که می دیدند مردم دیگر به آنها بی توجه اند شروع به تهمت زدن به این عالم کردند. گفتند این عالم شراب می خورد، اهل عمل منافی عفت است، دروغ می گوید و … . ایشان روزی همه مردم را در مسجد جمع کرد و گفت: مردم اگر شنیدید من عمل منافی عفت می کنم باور کنید، اگر شنیدید شراب می خورم باور کنید، اگر شنیدید دزدی کردم باور کنید اما مردم یک چیز را باور نکنید و آن این که من از این روستا رفته ام.

ما باید روی اصولمان استقامت داشته باشیم، کاری که اباعبدالله (علیه‌السلام) انجام داد. امام(علیه‌السلام)  حاضر شد عزیزترین کسانش شهید بشوند و به اسارت دربیایند اما از اصولشان پایین نیامدند.

منبر بدون مطالعه!

%d9%85%d9%86%d8%a8%d8%b1-%d8%a8%d8%af%d9%88%d9%86-%d9%85%d8%b7%d8%a7%d9%84%d8%b9%d9%87-2

داستانک:

یکی از علما برای نماز به مسجدی رفتند. مردم اصرار کردند که ایشان به منبر بروند و برای آنها صحبت کنند. ایشان قبول نمی کردند و عذر می آوردند. اما مردم مدام اصرار می کردند. بالأخره با سلام و صلوات ایشان را به بالای منبر دعوت کردند.

ایشان که بالای منبر رفتند صحبت خود را اینگونه آغاز کردند:

«ای مردم، فقط یک جمله به شما عرض کنم: خدا لعنت کند کسی را که بدون مطالعه منبر برود.»

و سپس از منبر پایین آمدند.

امام خمینی(ره) و زیارت عاشورا

index

حجه الاسلام و المسلمین فردوسی پور که از یادگاران جریان هفت تیر بودند می گویند: روز اول محرم در نوفل لوشاتو بودیم و کار مهمی پیش آمد. خدمت امام رفتم. امام در داخل اتاق، تسبیح به دست در حال ایستاده مشغول ذکر بودند و زیارت عاشورا می خواندند. به من گفتند: لطفا تا نیم ساعت مزاحم من نشوید. گفتم: آقا بعضی وقت ها کار مهمی پیش می آید. حضرت امام فرمودند: مهمتر از زیارت عاشورا؟ ما هر چه داریم از زیارت عاشورا و اباعبدالله داریم.

برنامه ثابت عموم علما، زیارت عاشورا بود.

گریه بی خاصیت!!!

images

یکی از بهترین اعمالی که انسان را به سمت خدا می برد، گریه بر امام حسین علیه السلام است.

امام حسین علیه السلام می فرمایند: «انا قتیل العبرات». من کشته اشک های شما هستم. امام زمان (عج) در زیارت ناحیه مقدسه می فرمایند: «فَلاَنْدُبَنَّکَ صَباحاً وَ مَسآءً ، وَ لاْبکِیَنَّ لَکَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً». (درعوض) صبح و شام بر تو مویه میکنم، و به جاى اشک براى تو خون گریه میکنم.

روایات در این مورد زیاد است اما بعضی اشک ها بی خاصیت هستند و به هیچ دردی نمی خورند، نمونه اش گریه کوفیان بر امام حسین علیه السلام.

مثل این روزها کاروان اسرا وارد کوفه شدند، مردم کوفه تا آنها را دیدند شروع به گریه کردند. در کوفه یک نفر نبود که گریه نکند، حضرت زینب سلام الله علیها فرمودند: ان شاالله چشم هایتان از اشک خشک نشود و همه ی عمر گریه کنید. برداران من و بنی هاشم را کشتید و حالا گریه می کنید. اشکالی ندارد توبه کردید، اگر امام ماضی نیست امام مضارع هست، اگر امام حسین علیه السلام شهید شد امام سجاد علیه السلام هست، حالا قیام کنید. اما آنها باز هم گریه می کردند. هرچه امام سجاد علیه السلام و حضرت زینب می گفتند: الان قیام کنید اما آنها فقط گریه می کردند.

این گریه، گریه بی خاصیت است. اگر آدم اینطور برای امام حسین علیه السلام گریه کند به درد نمی خورد. ما باید ببینیم در این دهه اول محرم و صفر آیا اشک و بغضمان نسبت به دشمنان اهل بیت علیه السلام، شمر زمان، یزید زمان، حرمله کودک کش زمان بیشتر شد یا نه؟ و ما را در برابر دشمن مقاوم تر کرد یا نه؟

رمز بودن با امام زمان علیه السلام

images

مهم ترین عاملی که سبب می شود انسان در مقابل امام حسین علیه‌السلام، یا امام زمانش قرار بگیرد، دلبستگی و وابستگی به دنیا است.

هر کس وابسته به دنیا بود نتوانست در رکاب امام حسین علیه‌السلام قرار بگیرد.

پس ما دلبسته چه باشیم؟

دلبسته هر چیزی که خدایی است. مثل دلبسته امام علیه‌السلام،

ما اگر دلبسته امام حسین علیه‌السلام یا وجود نازنین بقیه الله علیه‌السلام باشیم آن موقع در رکاب این بزرگواران خواهیم بود. باید همه چیزمان امام زمانی بشود تمام غصه هایمان، تمام دعایمان، تمام دغدغه مان …

همه چیز بر محور امام حسین علیه‌السلام و وجود نازنین بقیه الله علیه‌السلام باشد.

دنبال این که چه کنیم روزی خودمان، مال خودمان و … این چیزها خودمان نیست همه اش امام زمان علیه‌السلام است.

باید مثل عبدالکریم کفاش باشیم؛

داستانک:

عبدالکریم کفاش ؛ پیرمرد کفاشی بود که وجود نازنین بقیه الله هر هفته به مغازه او می آمدند.

روزی از او سوال کردند که اگر یک هفته نیایم چه می کنی؟ عرضه داشت: آقا قطعا دق می کنم .

آقا فرمودند: اگر غیر از این بود نمی آمدم.

علاقه به امام زمان علیه‌السلام باید اینطور باشد آن موقع می بینیم تمام زندگی مان بر این محور قرار می گیرد.

پس دلبسته دنیا نبودن و دلبسته هر چیزی که خدایی هست بودن رمز بودن با امام معصوم علیه‌السلام است.

وابستگی به دنیا، مانع یاری امام زمان…

images

چهار پنج روز دیگر امام حسین علیه‌السلام به کربلا می رسند.

اگر ما به جای مردم کوفه بودیم چکار می کردیم؟ چه عواملی باعث شد که مردم کوفه نه تنها امامشان را یاری نکنند، بلکه کم کم در مقابل امام هم قرار بگیرند؟

دلایل زیادی دارد:

یکی از آنها دلبستگی به دنیا است: مثلا دلبستگی به مغازه، دلبستگی به فرزند، پول، خانه، ماشین و …

اینها مانع یاری کردن امام زمان می شود. هر روزی که امام زمان عج تشریف بیاورند بگویند به جنگ بروید، اگر وابستگی داشته باشید ترمز می کنید. نمی توانید جلو بروید.

این شهدای عزیز که می بینید شهید شده اند دلبستگی نداشته اند. وابسته به خدا بوده اند.

داستانک

شهید حاج احمد کاظمی تعریف می کند:

شهید حسین خرازی پیش من آمد و گفت: من در این عملیات شهید می شوم.

گفتم: از کجا این حرف را می زنی؟ گفت: می دانم که شهید می شوم.

گفتم: علم غیب داری؟

گفت: “نه، چند عملیات قبل یک خمپاره کنار من خورد. من به آسمان رفتم. فرشته ای را دیدم که اسم های شهدا را می نویسد. یکی یکی اسم ها را می خواند و می گفت: وارد شوید.

به من رسید گفت: آقای خرازی آمدی؟ حاضری شهید بشوی به بهشت بروی؟

من یک لحظه به زمین نگاه کردم گفتم: اگر یک بار دیگر برگردم بچه ام و همسرم را ببینم خیلی خوب می شود.

تا این در ذهنم آمد زمین خوردم. چشم هایم را باز کردم دیدم در بیمارستان هستم و دستم قطع شده است.

اما حاج احمد دیگر وابستگی ندارم. دیگر اگر بالا بروم به زمین نگاه نمی کنم.”

شهید کاظمی هم می فرمود: من هم دیگر وابستگی ندارم.

ایشان هم شهید شد.

گاهی ما به خاطر وابستگی هایمان از دین کوتاه می آییم.

حذف درس “شهید فهمیده” از کتب درسی؛ اتفاقی که رسانه اسرائیلی از آن خبر داده بود!!!

426338993_16069-1در روایتی از امام صادق علیه‌السّلام نقل شده است که فرمودند:

إِنَّ بَنِی أُمَیَّهَ أَطْلَقُوا لِلنَّاسِ تَعْلِیمَ الْإِیمَانِ وَ لَمْ یُطْلِقُوا تَعْلِیمَ الشِّرْکِ لِکَیْ إِذَا حَمَلُوهُمْ عَلَیْهِ لَمْ یَعْرِفُوهُ.

همانا بنى امیه براى مردم تعلیم ایمان را آزاد گذاردند و تعلیم شرک را آزاد نگذاشتند، بخاطر اینکه اگر مردم را بر آن وادار کنند آن را نشناسند.

 

چرا نگذاشتند مردم این را درست بفهمند؟ برای این‌که اگر خودشان رفتاری کردند که مردم را به سمت کفر و فسق سوق دادند، مردم نفهمند اینها چه کار می‌کنند، و مشتشان جلوِ مردم باز نشود.

الان هم همینطور است، مثلا می گویند به هر کسی می خواهید درود بفرستید ولی به دشمنان مرگ نگویید.

این قدر این جریان برای دشمن مهم است که چند ماه پیش یکی از رسانه های مشهور اسرائیل به نام “اسرائیل هیوم(Israel Hayam)” می نویسد:

“برای دستیابی به توافقی سازنده با ایرانی ها باید ابتدا استراتژی ها، تاکتیک ها و حتی متن کتاب های درسی آن ها با آموزه های “شهادت طلبی” به صورت کلی تغییر یابد.  توافق با آیت الله ها بدون چنین تغییراتی، می تواند شروع شمارش معکوس برای اولین جنگ هسته ای باشد. پس از برجام متن کتب درسی ایرانیان که به دانش آموزان، شهادت طلبی را آموزش می دهد، تغییری نکرده است و هنوز در کتب آنها درسی به نام “رهبر کوچک” [داستان شهادت حسین فهمیده] وجود دارد.”

نکته قابل تامل این است که آموزش و پرورش امسال درس حسین فهمیده را حذف کرد!!! و دیگر در هیچ کتابی از کتب درسی ؛ درسی به نام حسین فهمیده وجود ندارد!

همچنین “الحاق ایران به پروتکل اختیاری کنوانسیون حقوق کودک در مورد به کارگیری کودکان در منازعه مسلحانه” که دولت آن را تقدیم مجلس کرده؛ اگر تصویب شود،

اولا: بچه های زیر ۱۵ سال اجازه ورود به بسیج را ندارند و بسیج دانش آموزی حذف خواهد شد!!ُ

دوما: بچه های زیر ۱۵ سال اجازه ورود به هیئت امام حسین علیه‌السلام را ندارند چرا که طبق نظر آنها، هیئت محل خشونت طلبی است!!

 

رمز ماندگاری مفاتیح

(به بهانه ۲۳ ذی الحجه ، سالروز وفات صاحب مفاتیح؛ شیخ عباس قمی)

انسان گاهی با خود فکر می کند که چرا بین این همه کتبکتاب مفاتیح الجناناینقدر ماندگار شده است ؟

دلایل زیادی دارد ، به عنوان نمونه به این ۳ مورد دقت فرمایید :

 

۱٫ عمل به گفته ها

داستانک:

به مرحوم شیخ عباس‏ قمى‏ گفتند: این همه دعا که در کتاب مفاتیح آورده‏اى خودت خوانده‏اى؟ گفت: هر دعایى که آورده‏ام لااقل یکبار خوانده ‏ام تا از کسانى نباشم که امر مى‏کنند، امّا عمل نمى‏کنند. [خاطرات حجت الاسلام قرائتى؛جلد‏۲؛ صفحه ۵۱ ]

۲٫ اخلاص

داستانک:

مرحوم شیخ عباس قمى نویسنده کتاب مفاتیح الجنان در خاطرات خود برای پسرش آورده است که:

وقتى کتاب منازل الاخره را نوشته و به چاپ رساندم، در قم شخصى بود به نام «عبدالرزاق مسأله گو» که همیشه قبل از ظهر در صحن مطهر حضرت معصومه احکام شرعی را برای مردم مى گفت.

مرحوم پدرم «کربلائى محمد رضا» از علاقه مندان منبر شیخ عبدالرزاق بود به حدى که هر روز در مجلس او حاضر مى شد و شیخ هم بعد از مسأله گفتن، کتاب “منازل الاخره”که از تالیفات من بود را مى گشود و از آن براى شنوندگان و حاضران از روایات و احادیث آن مى خواند.

روزى پدرم به خانه آمد و مرا صدا زد و گفت شیخ عباس! کاش مثل عبدالرزاقِ مسئله گو مى شدى و مى توانستى منبر بروى و از این کتاب که او براى ما مى خواند، تو هم مى خواندى.

چند بار خواستم بگویم پدرجان! این کتاب از آثار و تألیفات من است اما هر بار خوددارى کردم و چیزى نگفتم و فقط عرض کردم دعا بفرمائید خداوند توفیقى مرحمت نماید.

۳٫ تقدیم ثواب مفایح الجنان به حضرت زهرا سلام الله علیها

داستانک:

روزی که شیخ عباس قمی قلم به دست می‌گیرد و شروع به نوشتن مفاتیح‌الجنان می‌کند، نیت می‌کند که ثواب این کتاب متعلق به حضرت زهرا سلام الله علیها است و از این جهت است که این کتاب در همان دوران حیات ایشان مورد توجه و اقبال مردم قرار گرفت و بعدها به زبان‌های مختلف اردو، انگلیسی، لاتین و غیره ترجمه شد. خودشان معتقد بودند که دلیل اقبال مردم به مفاتیح‌الجنان به این خاطر است که ثواب آن متعلق به حضرت زهرا سلام الله علیها است. [مصاحبه نوه شیخ عباس قمی با خبرگزاری کتاب ایران ۱۳ اسفند ۹۳]

از شکنجه اسرای ایرانی، تا دفاع از حرم

(به بهانه آغاز هفته‌ی دفاع مقدس)

%da%a9%d8%a7%d8%b8%d9%85-%d8%b9%d8%a8%d8%af%d8%a7%d9%84%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%b1

آقای اوحدی رئیس سازمان حج و زیارت که خود از آزادگان دفاع مقدس است می‌گوید:

در اردوگاه تکریت ۵ مسئول شکنجه اسرای ایرانی جوانی بود به نام «کاظم عبدالامیر مزهر النجار» معروف به کاظم عبدالامیر.

یکی از برادران کاظم، اسیر رزمندگان ایرانی بود، برادر دیگرش در جنگ کشته شده بود و خودش نیز بچه‌دار نمی‌شد. با این اوصاف کینه‌ خاصی نسبت به اسرای ایرانی داشت. انگار مقصر همه مشکلات خود را اسرای ایرانی می‌دانست!

 در این میان آقای ابوترابی را بیشتر اذیت می‌کرد. او می‌دانست آقای ابوترابی فرمانده و روحانی انقلابی است، از این رو ضربات کابلی که نثار آن مجاهد می‌کرد، شدت بیشتری نسبت به دیگر اسرا داشت، اما هیچ‌گاه مرحوم ابوترابی شکایت نکرد و همواره به او احترام می‌گذاشت!

 

… یک روز کاظم با حالت دیگری وارد اردوگاه شد. یک راست به سمت سید آزادگان آقای ابوترابی رفت و گفت: بیا اینجا کارت دارم! ما تعجب کردیم. گفتیم لابد شکنجه جدید و …

 اما از آن روز رفتار کاظم با ما و خصوصاً آقای ابوترابی تغییر کرد! دیگر ما را کتک نمی‌زد. حتی به آقای ابوترابی احترام می‌گذاشت. برای همه ما این ماجرا عجیب بود. تا اینکه از خود آقای ابوترابی سؤال کردیم … ایشان هم ماجرای آن روز را نقل کرد و گفت:

کاظم عبدالامیر در آن روز به من گفت: «خانواده ما شیعه هستند و مادرم بارها سفارش سادات را به من کرده بود. بارها به من گفته بود مبادا ایرانی‌ها را اذیت کنی.

 

اما مادرم دیشب خواب حضرت زینب(ع) را دیده و حضرت زینب(ع) نسبت به کارهای بنده در اردوگاه به مادرم شکایت کرده!

صبح مادرم بسیار از دستم ناراحت بود و از من پرسید: آیا در اردوگاه ایرانی‌ها را اذیت می‌کنی؟ حلالت نمی‌کنم. حالا من آمده‌ام که حلالیت بطلبم.»

کم کم به مرور زمان محب حاج آقا ابوترابی در دل او جا باز کرد. او فهمیده بود آقای ابوترابی روحانی و از سادات است برای همین حتی مسائل شرعی خود و خانواده‌اش را از حاج آقا می‌پرسید.

 

آقای اوحدی ادامه دادند:

بعد از آن روز رفتار کاظم با اسرای ایرانی به ویژه شهید ابوترابی بسیار خوب بود. تا اینکه روزی قرار شد آقای ابوترابی را به اردوگاه دیگری منتقل کنند. کاظم بسیار دلگیر و گریان بود، به هر نحوی بود سوار ماشینی شد که آقای ابوترابی را به اردوگاه دیگری منتقل می‌کرد … کاظم می‌خواست در طول مسیر تا اردوگاه بعدی نیز از حضور مرحوم ابوترابی بهره‌مند شود.

روزها گذشت تا اینکه اسرای ایرانی آزاد شدند. کاظم برای خداحافظی با آنان به خصوص سید آزادگان تا مرز ایران آمد.

او پس از مدتی نتوانست دوری حاج آقا ابوترابی را تحمل کند و به هر سختی بود راهی ایران شد. او برای دیدن حاج آقا به تهران آمد. وقتی فهمید حاج‌آقا ابوترابی در مسیر مشهد و در یک سانحه رانندگی مرحوم شده‌اند به شدت متأثر شد. برای همین به مشهد و سرمزار آقای ابوترابی رفت و مدت‌ها آنجا بود.

 

کاظم از خدا می‌خواست تا از گناهانش نسبت به اسرای ایرانی بگذرد. او سراغ برخی دیگر از اسرای ایرانی رفت و از آن‌ها بابت شکنجه‌ها و … حلالیت طلبید.

 

حالا شاید این سؤال را بپرسید که این ماجرا هر چند زیباست و نشان از توبه یک انسان دارد، چه ربطی به مدافعان حرم دارد!؟

 

ربط ماجرا در اینجاست که انسان اگر توبه واقعی کند می‌تواند مقام شهادت را کسب کند. کاظم داستان ما مدتی قبل در راه دفاع از حرم حضرت زینب(ع) در سوریه به شهادت رسید.

او ثابت کرد که مانند حر اگر از گذشته سیاه خود توبه کنیم، می‌توانیم حتی به مقام  شهادت برسیم.

[با تلخیص، کتاب مدافعان حرم، موسسه شهید ابراهیم هادی]

بشارت به شیعیان

(به بهانه نزدیکی به عید غدیر خم)

images

سلمان رحمه الله علیه نقل کرده است: روزی در محضر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم شرفیاب بودم که امیرالمؤمنین علیه السلام وارد شد، رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم به ایشان فرمود:

علی جان، آیا تو را بشارت ندهم؟

امام فرمود: بفرمایید ای رسول خدا .

فرمود: این دوست من جبرئیل است به من از طرف پروردگار خبر می دهد که به شیعیان و دوستان تو هفت ویژگی عنایت نموده است:

 

الرفق عند الموت، والاُنس عند الوحشه، والنور عند الظلمه، والأمن عند الفزع، والقسط عند المیزان، والجواز علی الصراط، ودخول الجنّه قبل سائر الناس (من الاُمم) بثمانین عاماً.

 

۱– مدارا کردن و آسان گرفتن هنگام مرگ،

۲- آرامش هنگام وحشت،

۳- روشنایی هنگام تاریکی،

۴- ایمنی هنگام هراس،

۵- دادگری نزد سنجش اعمال،

۶- عبور از صراط،

۷- وارد شدن در بهشت هشتاد سال پیش از آنکه دیگران به آنجا راه پیدا کنند.

[کتاب القطره، جلد اول، روایت ۶۶۷]

جامعه جامعه جامعه…

(به بهانه ولادت امام هادی علیه‌السلام)

images 

پدر علامه مجلسی؛ آیت الله محمد تقی مجلسی، می فرمود: من هیچ امامی را زیارت نکردم مگر اینکه فقط جامعه کبیره را خواندم.

داستانک

سید حسن موسوی رشتی می گوید:

به قصد حج با کاروانی حرکت کردیم. در یکی از منازل مسئول کاروان نزد ما آمد و گفت: این منزل بسیار خطرناک است، از منزل خود دور شده بودیم که برف شروع به باریدن کرد بطوری که رفقا هر کدام سر خود را پوشانیده به سرعت می راندند.

من نیز هر چه تلاش کردم تا به آن ها برسم ممکن نشد، تا آن که آن ها رفتند و من تنها ماندم. در کنار راه نشستم، در حالی که بسیار نگران و مضطرب بودم.

در آن حال، در مقابل خود باغبانی که در دست بیلی داشت که بر درختان می زد تا برف از آنها بریزد، پس او نزد من آمد و فرمود: تو کیستی؟ عرض کردم: رفقای من رفته اند و مسیر را گم کرده ام.

فرمود (به زبان فارسی): نافله بخوان تا راه را پیدا کنی. من مشغول خواندن نافله شدم. بعد از فراغ از نافله ی شب باز آمد و فرمود: چرا نرفتی؟ گفتم: والله راه را نمی دانم.

فرمود: زیارت جامعه بخوان. من زیارت جامعه را از حفظ نبودم و هنوز هم حفظ نیستم. از جای خود برخاستم و زیارت جامعه را به طور کامل از حفظ خواندم.

باز نمایان شد و فرمود: چرا نرفتی؟ گفتم: راه را نمی دانم فرمود: زیارت عاشورا را بخوان. من زیارت عاشورا را از حفظ نبودم و هنوز هم حفظ نیستم، پس برخاستم و از حفظ مشغول خواندن زیارت عاشورا شدم تا آن که تمام صد لعن و صد سلام و دعای علقمه را خواندم.

دیدم باز آمد و فرمود: چرا نرفتی؟ هنوز هستی؟ گفتم: بله هستم تا صبح.

فرمود: من اکنون تو را به قافله می رسانم. پس رفت و بر مرکبی سوار شد و فرمود: به ردیف من بر مرکب سوار شو.

پس فرمود: شما چرا نافله نمی خوانید؟ و سه بار فرمود: نافله، نافله، نافله.

باز فرمود: شما چرا عاشورا را نمی خوانید؟ و سه بار فرمود: عاشورا، عاشورا، عاشورا.

و بعد فرمود: شما چرا جامعه نمی خوانید؟ سه بار فرمود: جامعه، جامعه، جامعه.

من در آن حال به فکر افتادم که این شخص چه کسی بود که به زبان فارسی حرف می زد و حال آن که، در آن حدود زبانی جز زبان ترکی و مذهبی نبود و چگونه با این سرعت مرا به رفقای خود رساند؟ پس، پشت سر خود نظر کردم، کسی را ندیدم و از او آثاری پیدا نکردم.

[منبع: مفاتیح الجنان]

یکی از سفارشات امام زمان عج به ما خواندن زیارت جامعه کبیره است که از امام هادی علیه‌السلام است.

**منبرک**