خانه / منبرک (صفحه 18)

منبرک

بصیرت اخلاقی

%d8%a8%d8%b5%db%8c%d8%b1%d8%aa-%d8%a7%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%82%db%8c

حضرت علی (علیه‌السلام): «أبْصَرُ النّاسِ مَن أبْصَرَ عُیوبَهُ»، با بصیرت ترین مردم کسى است که عیبهاى خود را ببیند.

مهترین مرحله درمان، تشخیص بیماری است. اگر پزشک معالج، بیماری را درست تشخیص دهد مشکل حل می شود.

خیلی وقت ها بیماری تشخیص داده نمی شود. ما اگر بتوانیم ایراد خودمان را تشخیص بدهیم؛ مثلا بگوییم آیا من حسادت دارم؟ آیا تکبر دارم؟ آیا حرص دارم؟ … دنبال درمانش می رویم.

مشکل امروز ما این است که درد را تشخیص نداده ایم.

مثلا به ما می گویند: این کار شما حسادت است. می گوییم این حرف ها چیست؟ من کجا حسودم.

یا می گویند: این کار شما تکبر است. می گوییم تکبر کجا بود؟ من خیلی تواضع دارم.

بصیرت اعتقادی

%d8%a8%d8%b5%db%8c%d8%b1%d8%aa

چند نوع بصیرت داریم که یکی از آنها بصیرت اعتقادی است. ما که مسجدی هستیم تصورمان این است که تمام اعتقاداتمان درست است اما در بعضی موارد می بینیم برخی اعتقاداتمان اشتباه است. مثلا موقع ازدواج فرزندانمان، از حساس ترین زمان هایی است که نشان می دهد اعتقاداتمان درست است یا نه؟

جناب عبدالعظیم حسنی اعتقاداتش را بر امام هادی (علیه‌السلام) عرضه کرد تا ببیند درست است یا نه؟

آیا ما هم اعتقاداتمان را بر یک اسلام شناس عرضه کرده ایم؟ ما باید اعتقاداتمان را بر یک اسلام شناس عرضه کنیم و آنها را تصحیح کنیم.

مثلا اینکه طبق آیات قرآن درجه ائمه بزگوار از پیامبران بالاتر است. یا در اذان اشهد ان علی ولی الله نیست اما ما می گوییم.

 

حضور قلب آنی در نماز

 %d8%ad%d8%b6%d9%88%d8%b1-%d9%82%d9%84%d8%a8-%d8%a2%d9%86%db%8c

راهی که دیروز برای حضور قلب در نماز گفته شد -که انسان کمتر صحبت کند- راهی طولانی مدت است. مدتی باید انسان با نفسش کلنجار برود.

 

اما برای حضور قلب آنی که انسان در کوتاه مدت بخشی از نماز را حضور قلب داشته باشد، آیت‌الله بهجت دستورالعملی می فرمایند: «هرجای نماز که متوجه شدید دارید نماز می خوانید، همانجا بنا بگذارید حضور قلب داشته باشید».

مثلا در ذکر رکوع، سجده یا تشهد. کم کم از چند ثانیه شروع می شود.

حضور قلب در نماز

%d8%ad%d8%b6%d9%88%d8%b1-%d9%82%d9%84%d8%a8-%d8%af%d8%b1-%d9%86%d9%85%d8%a7%d8%b2

یکی از دغدغه های نماز خوان ها، عدم حضور قلب در نماز است.

چکار کنیم که حضور قلب پیدا کنیم؟

پیامبر مکرم اسلام (صلی‌الله علیه و آله) می فرمایند: «اگر نبود که قلب شما چراگاه شیطان باشد و پرگویی نمی‌کردید، هر آینه هرچه من می شنیدم شما هم می‌شنیدید».

«مَن کَثُرَ کَلامُهُ کَثُرَ خَطَؤُهُ وَ مَن کَثُرَ خَطَؤُهُ ماتَ قَلْبُهُ»؛ هرکس کلامش زیاد شد خطایش زیاد می‌شود و هرکس خطایش زیاد شد قلبش می‌میرد.

داستانک

از علامه طباطبایی، صاحب تفسیر المیزان سوال کردند، چکار کنیم حضور قلب در نماز پیدا کنیم؟ ایشان فرمودند: زیاد حرف نزنید.

حیا از خدا

%d8%ad%db%8c%d8%a7

از حضرت علی (علیه‌السلام) نقل شده است: «در هر کس چهار خصلت باشد ایمان آن شخص کامل می شود.»

یکی از آن خصلت ها، حیا است. کسی که حیا داشته باشد یک چهارم ایمانش کامل می شود و کسی که حیا نداشته باشد دینی هم ندارد، به خصوص حیا از خدا. کسی که از خدا خجالت بکشد جایگاه بالایی پیدا می کند.

داستانک

موقعی که زلیخا حضرت یوسف (علیه‌السلام) را احضار کرد گفت: چه شده؟ چرا خجالت می کشی؟ ایشان گفت: از خدای خودم خجالت می کشم. زلیخا پارچه ای برداشت و چشم بت را پوشاند. حضرت یوسف (علیه‌السلام) گفت: تو از یک قطعه سنگ خجالت کشیدی، توقع داری من از خدای خودم خجالت نکشم؟

حضرت یوسف (علیه‌السلام) حیا کرد، خداوند هم چقدر به حضرت یوسف عنایت کرد. از قعر چاه عزیز مصر شد و علم تعبیر خواب ایشان که دیگر هیچ کس مانند حضرت یوسف (علیه‌السلام) نبود.

بهار مومن چه فصلی است؟

(به بهانه آغاز فصل زمستان)

زمستان بهار مومنامام صادق علیه السلام  فرمودند:      

الشِّتَاءُ رَبِیعُ الْمُؤْمِنِ یَطُولُ فِیهِ لَیْلُهُ فَیَسْتَعِینُ بِهِ عَلَى قِیَامِهِ وَ یَقْصُرُ فِیهِ نَهَارُهُ فَیَسْتَعِینُ بِهِ عَلَى صِیَامِهِ

زمستان ، بهار مومن است ؛ از شبهای طولانی اش برای شب زنده داری ، و از روزهای کوتاهش برای روزه داری بهره می گیرد [وسائل الشیعه، ج‏۱۰، ص: ۴۱۴]

زمستان شبهای بسیار بلند و طولانیی دارد . اشخاصی که دغدغه خودسازی و نماز شب دارند بهترین فرصت است که از این فصل سال شروع کنند

شب های بلند بی عبادت چه کنم؟؟؟…

طبعم به گناه کرده عادت چه کنم؟؟؟…

گویند کریم است و گنه میبخشد…

گیریم که ببخشد! ز خجالت چه کنم؟؟؟…

داستانک:

پس از آنکه حضرت مریم علیها السّلام از دنیا رفت، حضرت عیسی علیه السّلام جنازه ی او را پس از تجهیز به خاک سپرد، سپس روح مادرش را دید و گفت: «مادر! آیا هیچ آرزویی داری؟»

مریم علیها السّلام پاسخ داد: «آری، آرزویم این است که در دنیا بودم و شب های سرد زمستانی را با مناجات و عبادت در درگاه خدا به بامداد می رساندم و روزهای گرم تابستان را روزه می گرفتم»[داستان هایی از یاد خدا، صفحه ۲۸]

علت عدم قیام امام صادق(علیه السلام)

%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af-%db%8c%d8%a7%d8%b1

سدیر صیرفی، یکی از شاگردان امام صادق(علیه‌السلام) می گوید: به محضر امام صادق(علیه‌السلام) رفتم و گفتم: به خدا خانه نشینی برای شما روا نیست.

فرمود: چرا ای سدیر!

گفتم: به خاطر یاران و دوستان بسیاری که داری، سوگند به خدا اگر امیر مؤمنان علی(علیه‌السلام) آن همه یار و یاور داشت نمی گذاشت طایفه تیم و عدی (دودمان عمر و ابوبکر) به مقام او طمع کنند و حق او را بگیرند.

فرمود: ای سدیر به نظر تو من چه اندازه یار و یاور دارم؟

گفتم: صد هزار!، فرمود: صد هزار؟! گفتم: بلکه دویست هزار، فرمود: دویست هزار؟

گفتم: بلکه نصف دنیا، حضرت پس از اندکی سکوت، به من فرمود: اگر مایل باشی و برایت سخت نباشد همراه من تا ینبع (مزرعه ای نزدیک مدینه) برویم.

گفتم: آماده ام.

امام دستور فرمود: الاغ و استری را زین کردند، من سبقت گرفتم و بر الاغ سوار شدم، تا احترام کرده باشم و آن حضرت سوار بر استر شود.

فرمود: اگر بخواهی الاغ را در اختیار من بگذار؟

گفتم: استر برای شما مناسبتر و زیباتر است.

فرمود: الاغ برای من رهوارتر است.

من از الاغ پیاده شدم و بر استر سوار شدم و آن حضرت بر الاغ سوار شد و با هم حرکت کردیم تا وقت نماز رسید.

فرمود: پیاده شویم تا نماز بخوانیم، سپس فرمود: اینجا زمین شوره زار است و نماز در اینجا روا نیست. (و مکروه است) از آنجا رفتیم و به زمین خاک سرخی رسیدیم، و آماده نماز شدیم، در آنجا جوانی بزغاله می چرانید، حضرت به او و بزغاله ها نگریست و به من فرمود:

«وَ الله یا سَدیرُ لَوْ کانَ لی شیعَهٌ بِعَدَدِ هذِهِ الْجِداءِ ما وَسِعَنی اَلْقُعُودُ». ای سدیر! به خدا سوگند، اگر شیعیان راستین من به تعداد این بزغاله‌ها بودند، در خانه نشستن برایم روا نبود. (و قیام می کردم).

سپس پیاده شدیم و نماز خواندیم، پس از نماز، کنار بزغاله ها رفتم و شمردم که هفده عدد بودند.

 

منبع: اصول کافی، ج ۲ / ۲۴۲، باب قله عدد المؤمنین.

داستانهای اسلامی از اصول کافی، محمد محمدی اشتهاردی، جلد دوم، داستان ۳۹۴

 

درخواست از مردم

(به بهانه میلاد امام صادق علیه‌السلام)

%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85-%d8%b5%d8%a7%d8%af%d9%82-%d8%b9

مفضل مى گوید: محضر امام صادق (علیه السلام) رسیدم و از مشکلات زندگى شکایت کردم.

امام (علیه السلام) به کنیز دستور داد کیسه اى که چهارصد درهم در آن بود، به من داد و فرمود: «با این پول زندگیت را سامان بده».

عرض کردم: فدایت شوم! منظورم از شرح حال این بود که در حق من دعا کنى!

امام صادق (علیه السلام) فرمود: بسیار خوب دعا هم مى کنم.

و در آخر فرمود: «مفضل! از بازگو کردن شرح حال خود براى مردم پرهیز کن! اگر چنین نکنى نزد مردم ذلیل و خوار مى شوى. بنابراین براى دورى از ذلت، درد دلت را هرگز به کسى نگو».

(منبع: بحارالانوار، جلد ۴۷، صفحه ۳۴)

مادر های چهار گانه

 )به بهانه میلاد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم)

payambar

و قال النبیّ صلّى اللّه علیه و آله: إنّ الامّهات أربعه: امّ الأدویه و امّ الآداب، و امّ العبادات، و امّ الأمانیّ؛ أمّا امّ جمیع الأدویه قلّه الأکل، و أمّا امّ جمیع الآداب قلّه الکلام، و أمّا امّ جمیع العبادات قلّه الذنوب، و أمّا امّ جمیع الأمانیّ الصبر

مادر چهار قسم است:

مادر داروها، مادر ادبها، مادر عبادات، و مادر آرزوها؛

مادر داروها؛ کم خورى است،

                                 مادر آداب؛ کمگویى،

                                                      مادر عبادات؛ کم گناهى،

                                                                                               و مادر آرزوها؛ صبر

منبع :مواعظ العددیه – صفحه۳۳۵

PDF2

چگونگی مرگ یزید

%d9%85%d8%b1%da%af-%db%8c%d8%b2%db%8c%d8%af

در بعضی از نقل ها روز ۱۴ ربیع روز به درک واصل شدن آن فاسق و جانی بزرگ، یزید بن معاویه است. این روز را که با فرار داعشی های ملعون از حلب – که فرزندان همین یزید هستند – مصادف شده است، تبریک عرض می کنم.

نحوه به درک واصل شدن یزید

نحوه به درک واصل شدن یزید نقل های مختلفی دارد. در اینجا نقلی از کتاب «لهوف» را عرض می کنم:

یزید روزی با اصحابش به قصد شکار به صحرا رفت. به اندازه دو یا سه روز از شهر شام دور شد، ناگاه آهویی ظاهر شد یزید به اصحابش گفت: خودم به تنهایی در صید این آهو اقدام می‌کنم کسی با من نیاید. آهو او را از این وادی به وادی دیگر می‌برد. نوکرانش هر چه در پی او گشتند اثری نیافتند.

یزید در صحرا به صحرانشینی برخورد کرد که از چاه آب می‌کشید. مقداری آب به یزید داد ولی بر او تعظیم و سلامی نکرد.

یزید گفت: اگر بدانی که من کیستم بیشتر مرا احترام می‌کنی! آن اعرابی گفت: ای برادر تو کیستی؟ گفت: من امیرالمومنین یزید پسر معاویه هستم. اعرابی گفت: سوگند به خدا، تو قاتل حسین بن علی(علیه‌السلام) هستی ای دشمن خدا و رسول خدا.

اعرابی خشمگین شد و شمشیر یزید را گرفت تا بر سر یزید بزند، اما شمشیر به سر اسب خورد، اسب در اثر شدت ضربه فرار کرد و یزید از پشت اسب آویزان شد. اسب سرعت می‌گرفت و یزید را بر زمین می‌کشید، آنقدر او را بر زمین کشید که او قطعه قطعه شد. اصحاب یزید در پی او آمدند، اثری از او نیافتند، تا این که به اسب او رسیدند فقط ساق پای یزید روی رکاب آویزان بود.

این بخشی از عذاب دنیای او است. در روایت هست که در آخرت، جایگاه یزید در تابوتی از آتش است. یعنی جایی که عذاب تمام جهنمیان از آنجاست.

PDF

همنشینی با ابرار

%d8%b1%d9%81%db%8c%d9%82-%d8%a8%d8%afدر فرازی از دعای «مکارم الاخلاق» از حضرت زهرا (سلام الله علیها) آمده است: «اللهم اوصلنی الیک من اقرب الطرق الیک و اسهلها علی»، خدایا سریع ترین راه و آسان ترین راهی که من را به تو می رساند را نشانم بده.

به نظر شما سریع ترین و راحت ترین راه کدام است؟ علمای اخلاق می فرمایند: «همنشینی با ابرار»، همنشینی با آدم های خوب سریع ترین راه و آسان ترین راهی است که انسان را به هدفش می رساند.

حاج آقای فرهمند پور عارفی بودند که خاطرات ایشان در کتاب «دلباخته» آمده است می گویند: «اگر من به جایی رسیدم فقط از همنشینی با خوب ها بود».

آدمی وقتی با خوب ها نشست و برخاست می کند دلش جلا پیدا می کند. خیلی راحت تر می تواند کارهای خوب را انجام بدهد. اما کسی که با انسان های بد همنشینی کرد معلوم نیست عاقبتش چه شود.

داستانک

نجاشی از یاران حضرت علی (علیه السلام) و شاعر ایشان بودند که در ماه رمضان برای نماز ظهر به سمت مسجد می رفت. یکی از دوستان ناباب اش او را دید و گفت کجا می روی؟ نجاشی گفت: برای نماز به مسجد می‌روم، گفت: زود است به خانه من بیا! سرانجام نجاشی به داخل خانه رفت و کار به آنجا رسید که با وجود اینکه روزه بود اما با وسوسه دوستش شراب خورد و به خیابان و به عربده کشی آمد! حضرت علی (علیه السلام) هم نجاشی را حد زد و او به معاویه پناهنده شد.

مثل روشنفکران امروزی که می‌گویند این حکومت قدر ما را نمی‌داند و به اروپا و … پناهنده می‌شوند.

خیلی مراقب رفیقمان باشیم.

PDF

شهیدان زنده اند

%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%d9%86%d8%af

خداوند در قرآن می فرماید: «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فیسَبیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُون‏».

هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند ، مردگانند! بلکه آنان زنده اند، و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند. (سوره آل عمران، آیه ۱۶۹)

ما که به این آیه قرآن ایمان داریم، آیا تا حالا شهیدی را درک کرده ایم؟
اگر شهدا زنده اند پس ما باید در زندگیمان آنها را درک کرده باشیم، اگر درک نکردیم شاید ایراد کار در این است که مقام شهدا را درک نکرده ایم. و با شهدا ارتباط نگرفته و نخواسته ایم که شهدا حضور خود را به ما نشان دهند.

داستانک:   کارنامه

دختر شهید حجت الاسلام سید مجتبی صالحی خوانساری می گوید: «یک هفته از شهادت پدرم گذشته بود. در زادگاه پدرم، شهر خوانسار، برای او مراسم ختم گرفته بودند. بنابراین مادر و برادرم هم در خانه نبودند و من باید به مدرسه می رفتم، وقتی وارد مدرسه شدم، خانم ناظم از راه رسید و کارنامه امتحانی ثلث دوم را به من داد، در غیاب من همه بچه ها کارنامه امتحانی شان را گرفته بودند و فقط من مانده بودم، ناظم از من خواست که حتما اولیایم آن را امضا کنند و فردا ببرم، به فکر فرورفتم چه کسی آن را برایم امضا کند، نسبت به درس و مدسه ام بسیار حساس بودم و رفتن پدر و نبود مادر در خانه مرا حساس تر کرده بود. وقتی به خانه رسیدم چیزی خوردم و خوابم برد، در خواب پدر را دیدم که از بیرون آمده و مثل همیشه با ما بازی می کرد و ما هم از سر و کولش بالا می رفتیم. پدر گفت: زهرا کارنامه ات را بیاور امضا کنم. گفتم آقاجون کدام کارنامه؟ گفت: همان کارنامه ای که امروز در مدرسه دادند. رفتم و کارنامه امتحانی ام را آوردم اما هرچه دنبال خودکار آبی گشتم پیدا نشد، می دانستم که پدر هیچگاه با خودکار قرمز امضا نمی کند، بالاخره خودکار آبی ام را پیدا کردم. اما وقتی برگشتم پدرم را ندیدم.

صبح شد، موقع رفتن به مدرسه با عجله وسایلم را آماده می کردم، ناگهان چشمم به کارنامه امتحانی ام افتاد که با خودکار قرمز امضا شده بود.

این کارنامه به رویت حضرت امام (ره) نیز می رسد. امام از آنها می خواهد که کارشناسی کنند ببینند این امضا، واقعا امضای شهید است؟ اداره آگاهی تهران نیز پس از بررسی اعلام می کند امضا مربوط به خود شهید «مجتبی صالحی» است اما جوهر خودکاری که امضا را زده شبیه هیچ خودکار یا خودنویسی نمی باشد.

الآن امضای این شهید موجود است. کسانی که جایگاه شهدا را قبول ندارند ببینند.

داستانک: همت چاره ساز است …

یک استاد دانشگاه می گفت خوابیده بودم، خواب شهید همت را دیدم. با موتور تریل آمد به من گفت: بپر بالا. از کوچه ها و خیابان ها که گذشتیم در یک خانه رسیدیم. از خواب پریدم … به اطرافیان گفتم به نظر شما تفسیر این خواب چیست؟ گفتند: آدرس خانه را بلدی؟ گفتم: بله. گفتند معلوم است، حاج ابراهیم گفته آنجا بروی. در خانه رفتم، دیدم جوان دانشجویی دم در آمد. گفتم: شما با حاج ابراهیم همت کاری داشتی؟ یک دفعه رنگش عوض شد و شروع به گریه کرد. گفتم: چه شده؟ گفت: من می خواستم خودکشی کنم. داشتم فکر می کردم، از اتوبان شهید همت که رد شدم گفتم: شهید، مگر نمی گویند شما زنده اید، اگر مردی و زنده ای بیا، به من بگو خودکشی نکنم.

[هر دو داستان با تلخیص از کتاب «شهیدان زنده اند»]

کتاب «شهیدان زنده اند» چاپ موسسه شهید ابراهیم هادی را حتما تهیه کنید. خاطره ۴۰ شهیدی که بعد از شهادت برگشتند و حماسه ای خلق کردند، در آن کتاب نوشته شده است

PDF

شرک خفی

%d8%b1%db%8c%d8%a7-2

امام حسن عسکری علیه السلام فرمودند:
الإشْاکُ فِی النّاسِ اَخفی مِنْ دَبیبِ النَّملِ عَلیَ المَسْحِ الاَسودِ فی اللّیلَه المُظلِمَهِ؛
شرک وزی (و ریا) در مردم، پنهان تر است از جنبیدن و حرکت مورچه بر روی سنگ سیاه در شب تاریک.
[بحار الأنوار (ط – بیروت)، ج‏۷۵، ص: ۳۷۱]

یکی از مهم ترین مصادیق شرک خفی، ریا است. یعنی انسان کاری را انجام می دهد، تا مردم ببینند. مثلا منبر می رود برای اینکه مردم ببینند یا روضه می رود یا مجلس برگزار می کند و … .

داستانک:

یکی از شاگردان محدث قمی نقل می کند که: از همان اوقات که به تحصیل مقدمات اشتغال داشتم نام محدث قمی را در محضر مبارک پدر بزرگوارم زیاد و توأم با تجلیل می شنیدم. وقتی که برای تحصیل به مشهد مشرف شدم زیارت ایشان را بسیار مغتنم می شمردم. چند سالی که با این دانشمند با ایمان معاشرت داشتم و از نزدیک به مراتب علم و عمل و پارسایی و پرهیزکاری ایشان آشنا شدم، روز به روز بر ارادتم می افزود.
در یکی از ماه های رمضان با چند تن از دوستان از ایشان خواهش کردیم که در مسجد گوهرشاد اقامه جماعت را بر معتقدان و علاقمندان منت نهند. با اصرار و پافشاری، این خواهش پذیرفته شد و وی چند روز نماز ظهر و عصر را در یکی از شبستان های آنجا اقامه کرد و بر جمعیت این جماعت روز به روز افزوده می شد. هنوز دو روز نشده بود که اشخاص زیادی اطلاع یافتند و جمعیت فوق العاده شد. روزی پس از اتمام نماز ظهر، به من که نزدیک ایشان بودم گفتند: « من امروز نمی توانم نماز عصر بخوانم». رفتند و دیگر آن سال برای نماز جماعت نیامدند.
در موقع ملاقات و سؤال از علت ترک نماز جماعت گفتند: «حقیقت این است که در رکوع رکعت چهارم متوجه شدم که صدای اقتداکنندگان که پشت سر من می گویند: «یا الله، یا الله، ان الله مع الصابرین» از محلی بسیار دور به گوش می رسد و متوجه زیادی جمعیت شدم و در من شادی و فرحی تولید شد و خلاصه خوشم آمد که جمعیت این اندازه زیاد است! بنابراین، من برای امامت اهلیت ندارم.» [منبع: مفاخر اسلام، ج ۱۱، ص ۳۶۰]

 باید یک ریاسنج برای خودمان داشته باشیم.

مرحوم فیض کاشانی می گوید: «ببینید در کاری که انجام می دهید، اگر کسی بود که بهتر از شما آن کار را انجام می داد، شما ناراحت می شوید یا نه؟» اگر ناراحت می شوید معلوم است برای خدا کار انجام نمی دهید.

احترام به مقدسات

%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%82%d8%af%d8%b3%d8%a7%d8%aa

در طول تاریخ افراد خوبی بودند، که خوب نماندند و بسیاری از افراد انسان های خوب نبودند، اما خوب شدند. دلایل بسیار زیادی دارد که انسان عاقبت به خیر یا شر بشود، اما یک مورد در تمام زندگی این افراد مشخص بود:

احترام به مقدسات و بی احترامی به مقدسات.

تمام کسانی که عاقبت به خیر شدند این وجه مشترک را داشتند که احترام به مقدسات می گذاشتند.

اگر جناب حر توانست توبه کند به خاطر این بود که به امام حسین (علیه‌السلام) و حضرت زهرا (سلام‌الله علیها) احترام می گذاشت.

اگر طیب حاج رضایی توفیق توبه پیدا کرد به دلیل این بود که به امام (ره) احترام می گذاشت.

داستانک

یکی از آن افراد شاهرخ ضرغام بود. شاهرخ مثل بسیاری از جوان های قبل از انقلاب، چون بستر فساد برایشان فراهم بود، فاسد شده بود. اهل شراب و فساد بود. در کاباره کار می کرد. تمام بدنش پر خالکوبی بود.

اما به مقدسات احترام می گذاشت. در ماه محرم و صفر و ماه رمضان لب به شراب نمی زد. عاشق امام حسین (علیه‌السلام) و مراجع تقلید و سادات بود. همین مسائل باعث شد که بعد از انقلاب عوض شود.

به جبهه رفت. چون بدنش پر از خالکوبی بود گفت: «خدایا اول پاکش کن بعد خاکش کن».

همین طور هم شد. مثل امروز ۱۷ آذرماه بدنش پودر شد و هیچ اثری از او باقی نماند.

خاطرات شاهرخ ضرغام در کتاب «شاهرخ، حر انقلاب» موجود است.

احترام به مقدسات کار را درست می کند. مثلا:

کسی می بیند تکه نانی در خیابان افتاده است، خم می شود و آن را کناری می گذارد.

کسی روزنامه ای که کف مغازه پهن است را بر می دارد، که اسماء مقدسش درونش نباشد.

کسی که به رهبری احترام می گذارد. کسی که به مراجع و سادات احترام می گذارد.

آخرین نامه رتبه اول کنکور پزشکی

(به مناسبت روز دانشجو)

%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%a7%d8%ad%d8%af%db%8c

آخرین نامه رتبه اول کنکور سراسری:

«بسم رب الشهدء و الصدیقین»

چه کسی می داند جنگ چیست؟ چه کسی می داند فرود یک خمپاره، قلب چند نفر را می درد؟

چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هرجا، به هر جا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟ جوانم چه می کند؟ دخترم چه شد؟

به راستی ما کجای این سوال و جواب ها قرار گرفته ایم؟

 

کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود، از قصه ی دختران معصوم سوسنگرد باخبر است؟

کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟ چه کسی در هویزه جنگیده، کشته شده و در آن جا دفن شده؟ چه کسی است که معنی این جمله را درک کند: «نبرد تن و تانک!». اصلا چه کسی می داند تانک چیست؟ چگونه سر ۱۲۰ دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود؟

 

آیا می توانید این مسئله را حل کنید:

گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله‌ی هزار متری شلیک می شود و در مبدأ به حلقومی اصابت و آن را سوراخ و گذر می کند. حالا معلوم نمایید، سر کجا افتاده است؟ کدام گریبان پاره می شود؟ کدام کودک در انزوا و خلوت اشک می ریزد؟ و کدام… و کدام…؟ توانستید؟!

اگر نمی توانید، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید:

هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ۱۰ متری سطح زمین، ماشین لندکروزی را که با سرعت در جاده ی مهران-دهلران حرکت می کند مورد اصابت قرار می‌دهد. اگر از مقاومت هوا صرف نظر شود، معلوم کنید کدام تَن می سوزد؟ کدام سر می پرد؟….

دلت را به چه بسته ای؟ به مدرک، به ماشین، به قبول شدن در حوزه‌ی فوق دکترا؟…

صفایی ندارد ارسطو شدن

خوشا پرکشیدن، پرستو شدن…

 

آنچه خواندید متن نامه ای از شهید «احمدرضا احدی»، دارنده ی رتبه ی نخست کنکور پزشکی سال ۶۴ است که ساعتی قبل از شهادت نوشته است.

**منبرک**