خانه / داستانی / خاطره ای از سردار خیبر شهید حاج ابراهیم همت

خاطره ای از سردار خیبر شهید حاج ابراهیم همت

 

(به بهانه ۱۷ اسفند سالروز شهادت شهید همت)

۲ خاطره از سردار خیبر

 

سر تا پاش‌ خاکی‌ بود. چشم‌هاش‌ سرخ‌ شده‌ بود؛ از سوز سرما.

 دو ماه‌ بود ندیده‌ بودمش‌.

 ـ حداقل‌ یه‌ دوش‌ بگیر، یه‌ غذایی‌ بخور. بعد نماز بخون‌.

سر سجاده‌ ایستاد. آستین‌هاش‌ را پایین‌ کشید و گفت‌ «من‌ با عجله‌اومده‌م‌ که‌ نماز اول‌ وقتم‌ از دست‌ نره‌.»

کنارش‌ ایستادم‌. حس‌ می‌کردم‌ هر آن‌ ممکن‌ است‌ بیفتد زمین‌. شایداین‌جوری‌ می‌توانستم‌ نگهش‌ دارم‌.

***********************

قلاجه‌ بود و سرمای‌ استخوان‌سوزش‌.

 اورکت‌ها را آوردیم‌ و بین‌ بچه‌هاقسمت‌ کردیم‌. نگرفت‌.

گفت‌:

 «همه‌ بپوشن‌. اگه‌ موند، من‌ هم‌ می‌پوشم‌.»

تا آن‌جا بودیم‌، می‌لرزید از سرما.

منبع :  کتاب « همت » از مجموعه کتب  یادگاران

 

 

جهت نیاز به مطالعه ۱۵داستان از شهید همت اینجا را کلیک فرمایید

همچنین ببینید

نماینده ای مثل مدرس …

  (به بهانه نزدیکی به انتخابات ) حضرت امام خمینی (رحمه الله علیه )می فرمایند: ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

هفده − نه =

**منبرک**