خانه / داستانی / عاقبت سیاه لشگری دشمن

عاقبت سیاه لشگری دشمن

 

داستانک:

شخصی نقل می کرد که: دیدیم یکی از افرادی که با عمر سعد به کربلا رفته بود موقع رفتن سالم بود ولی نابینا برگشت بدون اینکه زخم شمشیری روی چشمش باشد.

علت را از او پرسیدم.

گفت: شب یازدهم محرم خوابم برد و در عالم خواب دیدم دو ملک آمدند و گفتند که پیامبر صلی الله علیه و آله با شما کار دارد. من که می دانستم در کشتن نوه پیامبر دست داشتم گفتم من با پیامبر کاری ندارم، این ملائک یقه ام را گرفتند و کشان کشان روی زمین بردند تا نزد پیامبر رسیدیم. 

نه نفر دیگر هم آن جا بودند. جلوی پیامبر تشت پرخونی بود و لباس های پیامبر خاکی و خودش هم بسیار محزون بود.

پیامبر صلی الله علیه و آله رو به من کرد و فرمود: خجالت نکشیدی!؟ از خدا حیا نکردی که فرزندم را این گونه به شهادت رساندی!؟

سپس شمشیر را برداشتند و نفر اول را که زدند سر از تنش جدا شد و تمام وجودش آتش گرفت و بقیه هم همینطور تا این که نوبت به من رسید.

به پیامبر گفتم به خدا قسم من حتی سنگی پرتاپ نکردم و یک چوب و شمشیر و نیزه نزدم و فقط از دور نگاه می کردم.

پیامبر فرمودند تو به کار آن ها راضی بودی و دست در داخل تشت پرخون زدند و روی چشمان من کشیدند وقتی از خواب بیدار شدم نابینا شده بودم.

 

امروز هم همین مورد هست.

در شبکه های اجتماعی،

عضو بودن در کانال های ضد انقلاب و ضد دین و ضد خدا از مصادیق این مسئله است.

آیا عضو بودن شما در این کانال ها بازدید آنها را بالا نمی برد؟

آیا سیاه لشگر دشمن می شوید یا نه؟

لازم نیست نیزه یا سنگی بزنیم…

اگر خیلی از ما، در این کانال ها نباشیم کانال بسته می شود.

همچنین ببینید

تخصص بدون تقوا، آفت است / تقوا معیار کاندیدای اصلح

مقام معظم رهبری مدظله‌العالی می‌فرمایند: «اگر در نظامی، مسئولان نظام باتقوا باشند، فساد در آن ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نوزده + پانزده =

**منبرک**