سلام علیکم
یک هفته ای در خدمت سما نیستیم
ان شاء الله در مناطق عملیاتی (راهیان نور) ؛ محل نزول ملائکه، در مناطقی که بسیاری را متحول کرده و می کند ( و ان شاء الله ما نیز متحول کند)؛دعا گوی شما هستیم
شما نیز برای ما دعا کنید خصوصا دعا برای شهادت
سلام علیکم
یک هفته ای در خدمت سما نیستیم
ان شاء الله در مناطق عملیاتی (راهیان نور) ؛ محل نزول ملائکه، در مناطقی که بسیاری را متحول کرده و می کند ( و ان شاء الله ما نیز متحول کند)؛دعا گوی شما هستیم
شما نیز برای ما دعا کنید خصوصا دعا برای شهادت
(به بهانه 8 ربيع الثاني؛ سالروز ولادت حضرت امام حسن عسكري عليه السلام)
عن أبي محمد الحسن بن علي عليهماالسلام:
مَنْ تَعَدَّى فِي طَهُورِهِ كَانَ كَنَاقِضِه
امام حسن عسكري عليه السّلام مي فرمايند:
هر كس از وضوى خود تعدّى كند (زياده از مقرّر بشويد يا آب بريزد) همانند نقض كننده و باطل كننده آنست [تحف العقول عن آل الرسول. صفحه: 489]
داستانک ۱ :
روزى حسن بصرى خدمت امیر المؤ منین (علیه السلام ) کنار شط فرات بود ظرفى را آب نموده آشامید بقیه آنرا روى زمین ریخت .
على (علیه السلام ) فرمود در این کار اسراف نمودى زیرا آب را بر زمین ریختى و بر روى آب نریختى… [انوار نعمانیه ، ص ۲۲۶]
داستانک۲:
همان شبی که قرار بود فردایش امام مورد عمل جراحی قرار گیرد برای وضو آب خواستند ایشان نمیتوانستند حرکت کنند چون سرم به دستشان بود.
یک پارچ آب آوردیم و یک طشتی که وقتی وضو میگیرند جایی خیس نشود. امام قوری خواستند چون پارچ بزرگ بود و وقتی آب روی دستشان میریختند، مقداری بیش از نیاز میریخت. امام با قوری وضو میگرفتند تا آب اسراف نشود. [کتاب “و آنگاه عرش خدا می لرزد… ” به نقل از آقای محمد شریفی]
(به بهانه 26 دیماه، سالروز فرار خفت بار شاه خائن از کشور)
یکی از مسائل مهم در روانشناسی، بحث شخصیت و نظریه های مربوط به آن است. به جرأت می توان گفت آنچه مطالعات پراکنده روانشناسی را انجسام می بخشد، تفسیر این یافته ها و مطالعات در قالب یک نظریه منسجمی است که بتواند رفتار انسان را در تمامی ابعاد شخصیتی توجهی و تبیین نماید.
حال باید در رابطه با اشخاص مختلف ، از عملکرد آنان ، پی به شخصیتشان برد
یکی از شخصیتهای تاریخ ؛ محمد رضا پهلوی است که در این نوشتارِ کوتاه، به یکی از شخصیتهای او می پردازیم
چندیست که در رسانه های بیگانه محمد رضا را شخصی مقتدر معرفی می کنند در حالی که او بسیار ضعیف و بی هویت بود
ثریا اسفندیاری، همسر دوم شاه، در خاطراتش می نویسد:
“دیگر نمی توانستم مرد ضعیفی را که به هیئت او در آمده بود، تحمل کنم، این شاه را که عرضه ی تصمیم گیری نداشت، این بازیچه ی دست قدرتهای بزرگ را ، این عروسک خیمه شب بازی را، که دائما بین عقاید این و توصیه های آن سرگردان بود!…” [کاخ تنهایی، خاطرات ثریا اسفندیاری صفحه164]
در داستانی دیگر ، ملکه پهلوی؛ مادر محمد رضا، در خاطراتش می گوید:
یک روز محمد رضا که خیلی ناراحت بود به من گفت : « مادر جان مرده شوره این سلطنت را ببرد که من ، شاه و فرمانده کل قوا هستم و بدون اطلاع من هواپیماهای ما را برده اند ویتنام »
آن موقع جنگ ویتنام بود و آمریکایی هاکه از قدیم در ایران نظامی داشتند هر وقت احتیاج پیدا میکردند از پایگاههای ایران و امکانت ایران با صلاحدید خود استفاده میکردند . حتی اگر احتیاج داشتند هواپیماها و یدکی های ما را برای پشتیبانی از نیروهای خودشان در ویتنام بکار میبردند . حالا بماند که چقدر سوخت مجانی میزدند و اصلا کل بنزین هواپیماها و سوخت کشتی هایشان را از ایران میبردند …
همین آقای ارتشبد نعمتاله نصیری كه ما به او میگفتیم نعمت خرگردن ـ او یك گردن كلفتی مثل خر داشت! ـ میآمد خدمت محمدرضا، و گاهی من هم در این ملاقاتها بودم، میگفت آمریكاییها فلان پرونده و فلان اطلاعات را خواستهاند! محمدرضا میگفت بدهید!. [كتاب ملكه پهلوي صفحه 387]
حال در مقابل آمريكايي ها جواب اينهمه خوش خدمتي شاه را اينگونه دادند :
ارتشبد حسن طوفانيان در خاطراتش می نویسد: سالیوان (سفير آمريكا) و ژنرال هایزر(فرستاده ی رئیس جمهور آمریکا) نزد شاه رفتند. من ایستادم تا آن ها آمدند بیرون، فورا به پیش خدمت گفتم: من می خواهم بروم پیش شاه و رفتم.پرسیدم چه شد؟ شاه گفت: این ها به ما تکلیف کرده اند از کشور برویم.
گفتم: تکلیف کردند به شما بروید؟! برای چه تکلیف کردند؟ برای چه؟ یعنی چه؟
شاه گفت:ما که به انگلیس و آمریکا بد نکرده بودیم چرا اینها این کار را با من کردند؟“ [خاطرات ارتشبد حسن طوفانيان صفحه 81]
اين حقارت تا بدانجا ادامه داشت كه حتي اجازه ورود شاه به آمريكا داده نشد .اردشير زاهدي در خاطرات خود مي نويسد:
آقاي هنري كيسينجر وزير امور خارجه سابق آمريكا از افراد وفاداري بود كه تقريباً هر روز به شاه در دو نوبت تلفن ميكرد.
يك روز كه من در كنار اعليحضرت بودم و كيسينجر تلفن كرد شاه به او گفت : اكنون متوجه شدهام كه آمريكاييها مردمي ناسپاس و نامرد هستند. من تمام عمرم را در خدمت به ايالات متحده آمريكا گذراندم و اكنون آمريكا حتي اجازه نميدهد در يكي از بيمارستانهاي آن كشور بستري شوم… [25 سال در كنار پادشاه ؛ خاطرات اردشير زاهدي صفحه 380]
از پیامبر مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله) منقول است:
مَنْ فَاكَهَ امْرَأَةً لَا يَمْلِكُهَا حُبِسَ بِكُلِّ كَلِمَةٍ كَلَّمَهَا فِي الدُّنْيَا أَلْفَ عَامٍ فِي النَّار
هر کس با نامحرم شوخى کند، براى هر کلمها ى که در دنیا با او سخن گفته است هزار سال او را در دوزخ زندانى مىکنند. [ثواب الاعمال وعقاب الاعمال، صفحه 283 ]
داستانک:
یکی از راویان میگوید در کوفه به زنی قرآن میآموختم، روزی با او شوخی کردم، بعد به دیدار امام باقر (علیهالسلام) شتافتم،
امام باقر (علیهالسلام) فرمود: آن که (حتّی) در پنهان مرتکب گناه شود خداوند به او اعتنا و توجّهی ندارد، به آن زن چه گفتی؟ از شرمساری چهرهام را پوشاندم و توبه کردم، امام فرمود: تکرار نکن. [بحار الأنوار ، جلد ۴۶، صفحه: ۲۴۷]
(به بهانه 21 دی، سالروز شهادت دانشمند جوان هسته ای ؛ شهید مصطفی احمدی روشن)
سر قبر نشسته بودم …
باران می آمد. روی سنگ قبر نوشته بود: شهید مصطفی احمدی روشن ….
از خواب پریدم.
مصطفی ازم خواستگاری کرده بود، ولی هنوز عقد نکرده بودیم.
***
بعد از ازدواج خوابم را برایش تعریف کردم.
زد به خنده و شوخی گفت : بادمجون بم آفت نداره…
ولی یه بار خیلی جدی ازش پرسیدم که :کی شهید می شی مصطفی؟ مکث نکرد، گفت : سی سالگی …
کمی از سی سالگی اش گذشته بود
باران می بارید شبی که خاکش می کردیم…
مطلبی شنیدنی از زبان پدر شهید مصطفی احمدی روشن
چهار عامل که باعث شد مصطفی، مصطفی شود آن هم از زبان پدرش، برای دانشجویان شنیدنی بود:
اول؛ احترام وافر به پدر و مادر.
دوم؛ سرباز خوب برای ایران. شبانه روز کار میکرد. روزی سه، چهار ساعت بیشتر نمیخوابید. جوان رشیدی بود ولی به خاطر کثرت کار جسم لاغری داشت.
سوم؛ مرید خوبی برای رهبر بود. آن بصیرت و ولایتمداری را به خوبی اجرا میکرد. آقا گفتند شهادت این جوان مانند تیری در قلب ما نشست. آقا در نماز جمعه گفتند شهادت این جوان دل ما را سوزاند. شهادت این جوان حداقل سه ماه انقلاب را بیمه کرد.
و چهارم؛ بندهٔ خوبی برای خدا بود. هر کاری که میکرد برای خدا بود. اگر آن پرده امنیتی بیفتد میبینید که چه عنصر عجیبی را از دست دادهاید. با ۳۲ سال سن کاری میکرد که دانشمندان هستهای از دستشان برنمی آمد. خدا حقش را ادا کرد
در مطلب قبل عقوبت ظلم کردن به اشخاص و سرعت در استجابت دعای مظلوم بیان شد . در این مطلب اثر بسیار عجیب محبت به مظلوم بیان می شود
داستانک:
شیخ عبدالکریم حائری (موسس حوزه ی علیمه قم) و استاد بسیاری از مراجع از جمله حضرت امام [رحمت الله علیه]در مورد حالات پدرشان نوشته اند :
پدر من ملاجعفر و کشاورز بود. او فرزنددار نمی شد . بعد از مدتها به ایشان می گویند که مشکل از همسر شماست . ایشان با خانم بیوه ای که دو تا بچه سید داشت ازدواج موقت کرد تا بچه دار بشود و بعد از خانم جدا بشود .
ایشان وقتی به خانه ی این خانم می رفتند این دو تا بچه سید بودند و آنها مجبور بودند که این دو تا بچه را بیرون کنند و آنها اذیت می شدند .
ملاجعفر خیلی ناراحت شد که چرا بخاطر میل نفسانی خودش این بچه سیدها را اذیت می کند . او به خدا می گوید که من بچه نمی خواهم و تسلیم تو می شوم . ایشان به این خانم محبت می کنند و بعد از ایشان جدا می شوند .
بعد از مدتی خانم اول ایشان باردار می شوند و حاج عبدالکریم حائری متولد شد. [ معاد شناسی ؛ جلد۸، صفحه: 200 با اندکی تغییر ]
قال رسول الله صلى الله عليه و آله:
اتَّقُوا دَعوَةَ المَظلومِ وإن كانَ كافِراً؛ فإنّهُ لَيسَ دُونَهُ حِجابٌ.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مي فرمايند: از دعاى ستمديده بترسيد، گرچه كافر باشد؛ زيرا هيچ چيز حاجب دعاى مظلوم نمىشود. [ ميزان الحكمة، جلد6، صفحه: 561 حديث 11640]
كسي كه به همسرش ظلم مي كند
آنكه حقوق شاگرد و يا كارگرش را دير ميدهد
شخصي كه به زير دستش ستم مي كند
مسئولي كه حق مردم را مي خورد
و…
تمام اينها مصاديق ظلم آشكار است
داستانك:
مرحوم علامه طهراني مي فرمودند: پيرمردى صادق القول ميگفت:
پس از انقلاب مشروطيّت كه سربازهاى محمّد ولى خان سپهسالار وارد طهران شدند، خود به چشم خود ديدم كه: روزى در نواحى قنات آباد، دو نفر از آنها اسب سوار شاكى السّلاح بطوريكه قطارهاى فشنگ را مرتّباً در روى سينه خود بسته بودند، از وسط خيابان به طرف غرب يعنى به سمت امامزاده حسن ميگذشتند. و يكى از آنها چپقى بلند در دست داشت و مشغول كشيدن بود.
در كنار ديوار خيابان درويشى فقير كه سر خود را تازه با تيغ تراشيده بود نشسته و سر به روى زانوهاى خود گذارده، و به حال خود مشغول بود.
همينكه اين دو نفر تفنگچى از آنجا عبور ميكردند و چشمشان به اين مرد سرتراشيده افتاد، آن مرد چپق بدست به سمت او آمد و از روى اسب خود خم شد و آتش چپق خود را روى سر او خالى كرد و رفت. درويش سر خود را از روى زانو برداشته و نظرى كرد و گفت: اين كَدو صاحب دارد.
هنوز يك ميدان به جلو نرفته بودند و به امامزاده حسن نرسيده بودند كه من چون در راه خود بدانجا رسيدم ديدم جماعتى از دور مشغول تماشا كردن آن تفنگچى هستند.
اسب، او را به زمين زده بود و يك دست در روى سينه او گذارده، و با دست ديگر مرتّباً بر سر و سينه و بدن او ميكوفت تا او را در زير دست و پاى خود خُرد و لِه ساخت. [معادشناسي ؛ جلد8، صفحه: 199]
(به بهانه 19 دی ، سالروز شهادت حاج احمد کاظمی)
بخشی از وصیتنامه شهید حاج احمد کاظمی
الله اکبر اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمد رسول الله اشهد ان علیاً ولی الله
خداوندا فقط میخواهم شهید شوم شهید در راه تو، خدایا مرا بپذیر و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا روزی شهادت میخواهم که از همه چیز خبری هست الا شهادت، ولی خداوندا تو صاحب همه چیز و همه کس هستی و قادر توانایی، ای خداوند کریم و رحیم و بخشنده، تو کرمی کن، لطفی بفرما، مرا شهید راه خودت قرار ده. با تمام وجود درک کردم عشق واقعی تویی و عشق شهادت بهترین راه برای دست یافتن به این عشق.
نمیدانم چه باید کرد، فقط میدانم زندگی در این دنیا بسیار سخت میباشد. واقعاً جایی برای خودم نمییابم هر موقع آماده میشوم چند کلمهای بنویسم، آنقدر حرف دارم که نمیدانم کدام را بنویسم، از درد دنیا، از دوری شهدا، از سختی زندگی دنیایی، از درد دست خالی بودن برای فردای آن دنیا، هزاران هزار حرف دیگر، که در یک کلام، اگر نبود امید به حضرت حق، واقعاً چه باید میکردیم. …
راستی چه بگویم، سینهام از دوری دوستان سفر کرده از درد دیگر تحمل ندارد. خداوندا تو کمک کن. چه کنم فقط و فقط به امید و لطف حضرت تو امیدوار هستم. خداوندا خود میدانم بد بودم و چه کردم که از کاروان دوستان شهیدم عقب ماندهام و دوران سخت را باید تحمل کنم. ای خدای کریم، ای خدای عزیز و ای رحیم و کریم، تو کمک کن به جمع دوستان شهیدم بپیوندم.
چه روزهای خوشی بود .
وقتی به عکس نگاه میکنم. از درد سختی که تمام وجودم را میگیرد دیگر تحمل دیدن را ندارم. دوران لطف بیمنتهای حضرت حق، وای من بودم نفهمیدم، وای من هستم که باید سختی دوران را طی کنم. الله اکبر خداوندا خودت کمک کن خداوندا تو را به خون شهدای عزیز و همه بندگان خوبت قسم میدهم، شهادت را در همین دوران نصیبم بفرما و توفیقام بده هر چه زودتر به دوستان شهیدم برسم، انشاء الله تعالی.
منزل ظهر جمعه 6/4/82
(جهت مطالعه 20 داستان کوتاه از این شهید عزیز؛ اینجا و جهت دریافت فایل چاپ پوستر اینجا را کلیک نمایید)
… عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ … [بقره 216]
…چه بسا چيزى را خوش نداشته باشيد، حال آن كه خيرِ شما در آن است. و يا چيزى را دوست داشته باشيد، حال آنكه شرِّ شما در آن است…
خداوند در اين آيه همين بحث را مطرح مي فرمايد “عوض كردن ديد“
برخي فقط گله مي كنند كه چرا كشور اينگونه است و نظام اين كرده و … چرا برخي مثل مگس هستند؛ فقط روي زخم مي نشينند
داستانك:
كارخانه ي توليد كفش، 2 بازارياب را به جزيره اي فرستاد
بازارياب اول با كاخانه تماس گرفت و گفت : اين چه جايست مرا فرستاده ايد ؛ اينجا كه همه پا برهنه اند و كسي كفش نمي خواهد
بازارياب دوم تماس گرفت و گفت ، بهترين جاي دنيا آمده ام . همه پا برهنه اند و من مي توانم هزاران كفش بفروشم
لطيفه اي تكراري :
كلاغي روي سر شخصي مدفوع كرد .آن شخص سريع شروع كرد به شكر كردن .
شخصي سوال كرد : لباست پر از آلودگي شده و شكر مي كني
گفت : براي اين شكر مي كنم كه ، اگر گاو پرواز مي كرد چه خاكي به سر مي كردم .
__________________
چه بسيار انسانهاي ناشكري هستند كه مي گويين : بدشانس ترين انسان منم . چون تصادف كردم و ماشينم از بين رفت. و كسي نيست به آنها بگويد :شما خوش شانس ترين انساني ، چون تصادف كردي و خودت نرفتي
لطيفه :
شخصي به دوستش گفت : بدبخت ترين انسان منم چون گرسنه ام و امشب غذا ندارم
دوستش گفت : بدبخت تر از تو منم كه هم گرسنه ام هم غذا ندارم و هم امشب مهمان دارم
(به بهانه 9 دي ؛ روز رسوا شدن فتنه گران)
يكي از مراجع بزرگ شيعه ؛ حضرت آیت الله ميرزاي نائيني است كه به استادالفقهاء و المجتهدين شهرت داشته اند
ايشان استاد بسياري از مراجع ؛ از جمله آيات عظام ، میرزا مهدی اصفهانی، ابوالقاسم خویی ، محسن حکیم ، علامه طباطبایی، سید جعفر حسینی شاهرودی ،سید احمد شهرستانی، میرزا محمود حسینی زنجانی، محمدتقی بهجت، سید عبدالرسول آیتی بهبهانی ،سید جمال الدین گلپایگانی ، سید محمد حجت کوه کمری ،سید محمد هادی میلانی ،شیخ محمدتقی آملی ،میرزا هاشم آملی و بسياري ديگر از مراجع و بزرگان بوده اند
در دوران جنگ جهانی اول و اشغال ایران توسط قوای انگلیس و روس خیلی نگران بودند از این که کشور دوستداران امام زمان (عجل الله فرجه) از بین برود و سقوط کند.
شبی به امام عصر (عجل الله فرجه) متوسل می شود و در خواب می بیند دیواری است به شکل نقشه ایران که شکست برداشته و خم شده است و در زیر این دیوار تعدادی زن و بچه نشسته اند و دیوار دارد روی سر آنها خراب می شود.
مرحوم نائینی در عالم خواب مشاهده می کند که حضرت ولی عصر (عجل الله فرجه) تشریف آوردند و دیوار در حال ریزش را سر جایش قرار دادند و فرمودند:”اینجا(ایران شیعه) خانه ماست، می شکند، خم می شود، خطر است ولی ما نمی گذاریم سقوط کند” [ملاقات با امام عصر(عجل الله فرجه) صفحه 137]
اين داستان ؛ قابل توجه فتنه گران باشد . اين كشور، كشور امام زمان است و اين منافقين نمي توانند اين كشور را به دست آمريكا بدهند
(به بهانه ميلاد پربركت پيامبر مكرم اسلام و حضرت امام صادق عليهماالسلام)
امام صادق و يا امام باقر عليهما السّلام در روايتي كه سعدي نيز آن را به شعر درآورده و در سازمان ملل نيز نصب است ؛ (بني آدم اعضاي يك پيكرند) مي فرمايند :
الْمُؤْمِنُ أَخُو الْمُؤْمِنِ كَالْجَسَدِ الْوَاحِدِ إِنِ اشْتَكَى شَيْئاً مِنْهُ وَجَدَ أَلَمَ ذَلِكَ فِي سَائِرِ جَسَدِهِ …
مؤمن برادر مؤمن است، مانند يك پيكر؛ كه هر گاه عضوى از آن دردمند شود، اعضاء ديگر هم احساس درد كنند… [الكافي ؛ جلد 2 ؛ صفحه 166]
بايد ما دلسوز ديگران باشيم
مثلا :
چادر خانمي از موتور آويزان است . بوقي بزنيم و اطلاع دهيم ( نه آنكه سريع موبايلمان را در بياوريم و از صحنه ي افتادن، فيلم بگيريم)
ماشينمان جا دارد ،چرا پيرزن و يا پير مردي را سوار نكنيم
اگر پوست موزي ديدم . آن را با پا به كناري بزنيم
اگر سنگ در مقابل راه بود آن را كنار بگذاريم
از كنار بيمارستان عبور مي كنيم ، براي سلامتي همه ي بيماران سوره ي حمدي بخوانيم
از مقابل قبرستان عبور مي كنيم ؛ فاتحه بخوانيم
اگر كاري از دستمان بر نمي آيد ؛ لااقل غصه بخوريم
مانند غصه ،براي مردم مستضعف و يا مردم مظلوم عراق ، فلسطين ، افغانستان، پاكستان، يمن ، بحرين، نيجريه و …
پيامبر آنقدر براي كفار دلسوزي مي كرد كه خداوند مي فرمايد: لَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ ؛ نزديك است جان خود را براي آنان تباه كني !
داستانك 1:
حجت الاسلام قرائتي مي فرمودند:
آيت الله العظمى گلپايگانى سر درس بود. من نشسته بودم.
مىگفت: گاهى كه متوجه مىشوم ،طلبهها كم درس مىخوانند، از غصه تب مىكنم.
گفتم: اگر بچههاى من مردود بشوند، داد مىزنم ولى تب نمىكنم.
آيت الله گلپايگانى براى پسر مردم تب مىكند، ولى من براى بچه هاى خودم تب نمىكنم. از اين پيدا است كه او چه سوزى دارد [برنامه درسهايى از قرآن 07/ 02/ 74]
داستانك 2:
شخصي تعريف مي كرد : در تاكسي نشسته بودم . ناگهان موتوري با سرعتي عجيب ، از كنارمان گذشت
با خود گفتم : الان مغزش متلاشي مي شود و عبرتي خواهد شد براي ديگران
ديدم سريع راننده تاكسي پولي را در آورد و داخل قلك صدقه گذاشت .
متوجه شدم، براي سلامتي آن موتور سوار اين كار را كرد و فهميدم ،چقدر دلسوز ديگران است
(به بهانه ميلاد پربركت پيامبر مكرم اسلام و حضرت امام صادق عليهماالسلام)
مردم نوعاً علاقهمندند كه آخرين سخن و گفتار پاياني شخصيتهاي بزرگ و انسانهاي قدّيس را بدانند و كدام شخصيت همانند رسول خداست و چه كسي به پايهي كمالات آن بزرگوار ميرسد و چه كسي استكه نخواهد آخرينكلام پيامبراكرم وسخن پاياني حضرت خاتم الانبياء صلي الله عليه و آله را بداند و بفهمد؟
جابر بن عبدالله ميگويد: كعب الاحبار از عمر پرسشكرد: «آخرين سخن پيامبر چه بود؟» او گفت: «از علي عليه السلام بپرس!» كعب به نزد حضرت علي عليه السلام آمد و همين پرسش را از آن حضرت نمود. علي علي عليه السلام فرمود:
اسندت رسول الله الي صدري فوضع رأسه علي منكبي فقال: الصلاة الصلاة
رسول خدا را به سينه خود گرفتم پس سر مباركش را بر دوش من گذاشت و فرمود: نماز، نماز. [فضائل الخمسة من الصحاح الستة ؛جلد 3 صفحه 38 ]
آخرين توصيه امام صادق نيز نماز است
قَالَ أَبُو الْحَسَنِ الْأَوَّلُ عليه السلام: لَمَّا حَضَرَ أَبِيَ الْوَفَاةُ قَالَ لِي يَا بُنَيَّ إِنَّهُ لَا يَنَالُ شَفَاعَتَنَا مَنِ اسْتَخَفَّ بِالصَّلَاةِ.
امام كاظم عليه السلام مي فرمايند:پدرم در هنگام مرگ وصيت كرد ما را و فرمود:شفاعت ما به كسي كه نماز را سبك بشمارد نمي رسد [ وسائل الشيعه،جلد 4 ، صفحه 24]
داستانك:
داماد حضرت امام خميني(ره) مي گويد: حضرت امام ، روايتي از امام جعفر صادق عليه السلام نقل مي كردند كه (اگر كسي نمازش را سبك بشمارد، از شفاعتشان محروم مي شود.) من يك بار به ايشان عرض كردم: (سبك شمردن نماز شايد به اين معني باشد كه شخص نمازش را يك وقت نخواند و يك وقت نخواند.) گفتند نه اين كه خلاف شرع است. منظور امام صادق عليه السلام اين بوده است كه وقتي ظهر مي شود و فرد در اول وقت نماز نمي خواند، در واقع به چيز ديگري رجحان داده است. [ هزارو يك نكته درباره نماز حكايت 727]
(به بهانه دهم ربيع الاول سالروز ازدواج پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و حضرت خديجه سلام الله عليها )
اگر انسان مي خواهد فرزنداني مطيع و خوب داشته باشد ؛ قدم اولش اين است كه به مادرِ بچه ها يعني همسرش احترام بگذارد ( و براي خانمها ؛ به پدر بچه ها)
نمي شود زن و مرد هميشه در حال بي احترامي به هم باشند ، و بخواهند فرزندانشان به آنان احترام بگذارند
مثال اول: پدر، به بچه ها گفته است، داخل اتاق بازي نكنيد و بچه ها بازي مي كنند ، بعد پدر بيايد و به بچه اش بگويد : چرا داخل اتاق بازي كردي
فرزند جواب دهد: مادر اجازه داده و پدر بگويد : مادرت غلط كرده
به نظر شما اين بچه وقتي بزرگ شد ، با پدر و مادرش چگونه برخورد مي كند
داستانك 1:
خانم فریده مصطفوی،دختر حضرت امام خميني رحمت الله عليه مي گويد :
یادم می آید بچه که بودم و با توپ توی اتاق بازی می کردم توپ را زدم وشیشه شکست , امام با ناراحتی آمدند که ما را تادیب کنند که چرا این کار را کرده ایم ؟
من گفتم: خانم به ما گفتند در اتاق بازی کنید ,عیبی ندارد . تا من این را گفتم , ایشان هیچ نگفتند و سرشان را پایین انداختند و از اتاق بیرون رفتند [برداشتهایی از سیره امام خمینی رحمت الله علیه جلد 1 صفحه 80 ]
مثال دوم :
هنوز همسر انسان سر سفره نيامده ؛ مردِ خانه غذا را تمام مي كند
داستانك 2:
خانم فاطمه طباطبايي, عروس حضرت امام مي گويند:
احترام امام به خانم بسيار زياد بود و تا آخرين ساعات عمرشان اين احترام در اعمال و رفتارشان مشهود بود و به همه حتي پسرشان نيز حفظ اين روحيه را توصيه مي کردند.
تا وقتي که خانم سرسفره نمي آمدند، خودشان دست به غذا نمي زدند.
گاهي که ما زودتر دست به غذا مي برديم نميگفتند: چرا صبر نمي کنيد؟ مي گفتند: خانم نيامدند؟
چند بار ايشان را صدا مي زدند. گاهي خانم مي آمدند و ميگفتند: آقا،آخر من مهمان دارم، شمابخوريد، من بايد غذا را بکشم بعدا مي آيم.
اين رفتار امام در همه اثر مي گذاشت [كتاب زندگي به سبك روح الله – جلد 1 – صفحه 20]
حضرت حجة الاسلام و المسلمين هاشمي نژاد مي فرمودند:
يك پيرمرد مسنّي ماه مبارك رمضان « مسجد لاله زار» مي آمد خيلي آدم موفقي بود هميشه قبل از اذان توي مسجد بود.
به او گفتم حاج آقا شما خيلي موفّق هستيد من هر روز كه مسجد مي آيم مي بينم شما زودتر از ما آمده ايد جا بگيريد.
گفت: نه آقا من هر چه دارم از نماز اول وقت دارم. بعد گفت: من در نوجواني به مشهد رفتم.
مرحوم « حاج شيخ حسن علي نخودكي» باغچه اي در نجودك داشت به آنجا رفتم و ايشان را پيدا كردم و به ايشان گفتم: من سه حاجت مهم دارم دلم مي خواهد هر سه تا را خدا توي جواني به من بدهد. يك چيزي يادم بدهيد.
فرمودند: چي مي خواهي؟
گفتم: يكي دلم مي خواهد در جواني به حج مشرّف شوم. چون حج در جواني يك لذّت ديگري دارد.
فرمودند: نماز اوّل وقت به جماعت بخوان.
گفتم: دوّمين حاجتم اين است كه دلم مي خواهد يك همسر خوب خدا به من عنايت كند.
فرمودند: نماز اول وقت به جماعت بخوان.
سوم اينكه خدا يك كسب آبرومندي به من عنايت فرمايد.
فرمودند: نماز اول وقت به جماعت بخوان.
اين عملي را كه ايشان فرمودند من شروع كردم و توي فاصله ي سه سال هم به حج مشرّف شدم هم زن مؤمنه و صالحه خدا به من داد و هم كسب با آبرو به من عنايت كرد.[ داستانهايي از مردان خدا صفحه5]
(به بهانه نزديكي به 9 ربيع)
وَ قِيلَ لِلصَّادِقِ- عَلَيْهِ السَّلَامُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ، إِنَّا نَرَى فِي الْمَسْجِدِ رَجُلًا يُعْلِنُ بِسَبِّ أَعْدَائِكُمْ وَ يُسَمِّيهِمْ. فَقَالَ: «مَا لَهُ- لَعَنَهُ اللَّهُ- يَعْرِضُ بِنَا»
بخدمت حضرت صادق عليه السّلام عرض شد كه: يا ابن رسول اللَّه ما مىبينيم در مسجد مردى را كه فاش دشنام بدشمنان شما ميدهد و نامشان ميبرد، آن حضرت فرمود: چه مرض دارد خدا لعنتش كند ما را در معرض اذيت مياندازد[ اعتقادات الإماميه (للصدوق)، ص: 107]
داستانك:
حضرت آیت الله العظمی مظاهری مي فرمودند: روزي در هنگام درس استاد ما آیت الله مرعشی نجفی خاطره اي بيان كردند كه:
پدر من از علمای نجف بوده یک شاگرد سنی داشت، این فرد میخواست برود کردستان و کرمانشاه، با پدر من خداحافظی کرد و رفت، پدر من آمد ایران و رفت مشهد، در زمان برگشت قافله ما غروب به کرمانشاه رسید، من خیلی وحشت کردم که حالا چه میشود، آن وقت وضع کرمانشاه و وضع کردستان به خاطر شیعه و سنیگری خیلی بد بود، ناگهان آن شاگرد من پیدا شد، خیلی با من گرم گرفت و بالاخره با زور و رودربایستی من را خانه برد خیلی هم خدمت کرد به من، بعد آخر شب به من گفت: آقا ما یک جلسهای داریم شما بیاید برویم توی این جلسه، گفتم میآیم،
خلاصه مرا بردند توی آن جلسه، وقتی نشستم توی جلسه، دیدم این سبیل گُندهها، سبیل کشیدهها میآیند، تعجب کردم، چه خبر است، یک وقت مَنقَلی پر از آتش که آتش زغالی که اَلُو داشت، اینرا هم آوردند، یک مجمع را هم آوردند گذاشتند روی این آتشها، روی این منقل .من تعجب کردم، ترس هم منرا گرفته بود که اینها چه کار میخواهند بکنند، یکوقت دیدم یک جوانی زیر غُل و زنجیر، قیافهای شبیه مردم همدان داشت، آوردند.
یک سفره چرمی هم پَهْن کردند، او را نشاندند روی سفره چرمی و کسی با یک ضربت گردنش را زد، آن مجمع که داغ بود گذاشتند روی گردن اینکه خون بیرون نیاید، غُل و زنجیرها را هم باز کردند این هی دست و پا میزد اینها هم قاه قاه میخندیدند. من غش کردم.
بالاخره قضیه تمام شد و من در حال غش بودم، کمکم مَرا به هوش آوردند اما آن موقعی که نزدیک بود به هوش بیایم میدیدم با هم زمزمه دارند، این شیعه است اینرا هم بیاورید دومیاش باشد، آن طلبه میگفت: نه بابا من درس پیش ایشان خواندم، این از آن سنیهای داغ است معلم من بوده، بالاخره من را نجات داد، آمدیم خانه، وقتی من حال آمدم، این طلبه به من گفت: آقا من سنی هستم، اما مُرید شما هستم، میدانید شما را خیلی دوست دارم، نمیخواستم ناراحتتان کنم، اما بُردم آنجا یک پیام بدهید به علمای نجف و پیام این، که شما عُمَرکُشون کنید ما هم اینجور میکنیم، ما رسممان است یک شیعه را یک جایی پیدا میکنیم زندانیاش میکنیم غُل و زنجیر میکنیم تا شب چهارشنبه، شب چهارشنبه همه ما جمع میشویم برای رضایت خدا، قربة الی الله اینرا میآوریم و این بلا را به سرش میآوریم که تو دیدی. [ درس اخلاق آيت الله مظاهري در تاريخ 23 فروردين 85. شماره درس 300]