داستانی

در این بخش منبرک های داستانی را می توانید ببینید.

خالكوبي روي سينه به عشقش!

 (به بهانه 17 آذر؛ سالروز شهادت شاهرخ ضرغام)

17نام : شاهرخ ضرغام .تاریخ تولد : ۱۳۲۸ تهران

تاریخ شهادت : هفدهم آذرماه 1359 آبادان

اینها مشخصات شناسنامه ای اوست. کسی که در سی و یک سال عمر خود زندگی عجیبی را رقم زد. از همان دوران کودکی با آن جثه درشت و قوی خود، نشان داد که خلق و خوی پهلوانان را دارد . شاهرخ هیچگاه زیر بار حرف زور و ناحق نمی رفت. دشمن ظالم و یار مظلوم بود. دوازده سالگی طعم تلخ یتیمی را چشید. از آن پس با سختی، روزگار را سپری کرد .

در جوانی به سراغ کشتی رفت. سنگین وزن کشتی می گرفت. چه خوب پله های ترقی را یکی پس از دیگری طی می کرد. قهرمان جوانان، نایب قهرمان بزرگسالان، دعوت به اردوی تیم ملی کشتی فرنگی. همراهی تیم المپیک ایران و…

اما اینها همه ماجرا نبود. قدرت بدنی، شجاعت، نبود راهنما، رفقای نا اهل و … همه دست به دست هم داد؛ انسانی بوجود آمد که کسی جلودارش نبود هرشب کاباره، دعوا، چاقوکشی و …

زندگی شاهرخ در غفلت و گمراهی ادامه داشت. تا اینکه دعاهای مادر پیرش اثر کرد. مسیحا نفسی آمد و از انفاس خوش او مسیر زندگی شاهرخ تغییر کرد . بهمن ۵۷ بود. شب و روز می گفت: فقط امام، فقط خمینی. وقتی در تلویزیون صحبت های حضرت امام پخش می شد، با احترام می نشست. اشک می ریخت و با دل و جان گوش می کرد.

می گفت: عظمت را اگر خدا بدهد، می شود خمینی، با یک عبا و عمامه آمد. اما عظمت پوشالی شاه را از بین بُرد. همیشه می گفت: هرچه امام بگوید همان است. حرف امام برای او فصل الخطاب بود.  برای همین روی سینه اش خالکوبی کرده بود که: فدایت شوم خمینی.

در همان روز های اول جنگ از همه جلوتر پا به عرصه گذاشت. آنقدر دلاورانه جنگید که دشمنان برای سرش جایزه تعیین کردند. آنقدر شجاعانه رفت تا کسی به گرد پایش نرسد. رفت و رفت. آنقدر رفت تا با ملائک همراه شد . شاهرخ پروازی داشت تا بی نهایت. در هفدهم آذر پنجاه و نه دشتهای شمال آبادان این پرواز را ثبت کرد. پروازی با جسم و جان. کسی دیگر او را ندید ؛ حتی پیکرش پیدا نشد.

می گویند مفقود الاثر، اما نه، او از خدا خواسته بود همه گذشته اش را پاک کند. همه را، هیچ چیزی از او نماند. نه اسم، نه شهرت، نه مزار و نه هیچ چیز دیگر. خدا هم دعایش را مستجاب کرد.

برخي از روحيه هاي فردي شاهرخ ضرغام

با خاندان شاه و زورگویی و … خیلی مشکل داشت. رسما بهشان فحش می‌داد و ماموران جرات نداشتند چیزی بهش بگویند. با این که خودش از برخی باج می‌گرفت ولی گاهی از ستم‌دیدگان حمایت می‌کرد. ماه رمضان روزه می‌گرفت و نماز می‌خواند. محرم و صفر شراب نمی‌آشامید. سیگاری نبود و سیگار نمی‌کشید. به فقیران بسیار کمک می‌کرد و گاهی حاتم‌بخشی‌هایی می‌کرد. یک‌بار در زمستان دسته‌ای اسکناس با کاپشن گرانش را به گدایی داد. به سیدها و روحانیان نیز احترام می‌گذاشت.

يكي از ويژه گيهاي بارز او غيرت مندي بود

داستانك

يكي از دوستانش مي گويد:

صبح یکی از روزها با هم به کاباره پل کارون رفتیم. به محض ورود، نگاه شاهرخ به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود. با تعجب گفت: این کیه، تا حالا اینجا ندیده بودمش؟! در ظاهر زن بسیار با حیائی بود. اما مجبور شده بود بدون حجاب به این کار مشغول شود. شاهرخ جلوی میز رفت و گفت: همشیره، تا حالا ندیده بودمت، تازه اومدی اینجا؟!

زن، خیلی آهسته گفت: بله، من از امروز اومدم. شاهرخ دوباره با تعجب پرسید: تو اصلاً قیافه ات به اینجور کارها و اینجور جاها نمی خوره، اسمت چیه؟ قبلاً چیکاره بودی؟

زن در حالی که سرش را بالا نمی گرفت گفت: مهین هستم، شوهرم چند وقته که مرده، مجبور شدم که برای اجاره خانه و خرجی خودم و پسرم بیام اینجا! شاهرخ، حسابی به رگ غیرتش برخورده بود، دندان هایش را به هم فشار می داد، رگ گردنش زده بود بیرون، بعد دستش را مشت کرد و محکم کوبید روی میز و با عصبانیت گفت: ای لعنت بر این مملکت کوفتی!!

بعد بلند گفت: همشیره راه بیفت بریم، شاهرخ همینطور که از در بیرون می رفت رو کرد به ناصرجهود و گفت: زود بر میگردم! مهین هم رفت اتاق پشتی و چادرش را سرش کرد و با حجاب کامل رفت بیرون. بعد هم سوار ماشین شاهرخ شد و حرکت کردند.

مدتی از این ماجرا گذشت. من هم شاهرخ را ندیدم، تا اینکه یک روز در باشگاه پولاد همدیگر را دیدیم. بعد از سلام و علیک، بی مقدمه پرسیدم: راستی قضیه اون مهین خانم چی شد؟!

اول درست جواب نمی داد، اما وقتی اصرار کردم گفت: دلم خیلی براشون سوخت، اون خانم یه پسر ده ساله به اسم رضا داشت. صاحب خونه به خاطر اجاره، اثاث ها رو بیرون ریخته بود. من هم یه خونه کوچیک تو خیابون نیرو هوائی براشون اجاره کردم. به مهین خانم هم گفتم: تو خونه بمون و بچه ات رو تربیت کن، من اجاره و خرجی شما رو می دم!!

جهت نیاز به مطالعه داستانهایی از شخصیت شاهرخ ضرغام؛ به کتاب ” شاهرخ حر انقلاب اسلامي ” از موسسه شهيد ابراهيم هادي، رجوع فرماييد[لينك خريد اينترنتي]

خداوند دشمن اين 3 چيز “3”

3من كلام النبيّ صلّى اللّه عليه و آله:

ثلاثة يبغضها اللّه: …3. و كثرة الطّعام.

سه چيز را خدا دشمن دارد: … 3. پرخوري

[تحرير المواعظ العددية [آيه الله مشكيني] – الفصل الثالث – صفحه  253 ]

داستانك :

حضرت رضا (عليه السلام) مى‏فرمايند:

ابليس از زمان آدم تا دوره ي عيسى بن مريم پيوسته نزد پيامبران رفت و آمد مى‏كرد . او بيشترين آزار و ستم را در حق يحيى بن زكريا اعمال داشت .

روزى حضرت يحيى ؛ ابليس را مشاهده كرد … يحيى از ابليس پرسيد آيا تا بحال بر من چيره گشته ‏اى؟

 شيطان پاسخ داد: خير اما در تو خصلتى وجود دارد كه گاه باعث مى‏گردد نتوانى نمازت را بطور كامل بپا دارى و شبها را به زنده‏دارى مشغول گردى و آن صفت پرخورى است .

يحيى از همان جا با خداوند عهد كرد كه ديگر هرگز با شكم سير از طعام نخوابد تا به ديدار خداوند نائل آيد. شيطان نيز عهد كرد هرگز انسانى را نصيحت نكند [ داستان پيامبران يا قصه ‏هاى قرآن از آدم تا خاتم، صفحه : 565]

روايت به صورت كامل ( هر3 مورد با هم)


خداوند دشمن اين 3 چيز “2”

sleep

من كلام النبيّ صلّى اللّه عليه و آله:

ثلاثة يبغضها اللّه: … 2. و كثرة المنام، …

سه چيز را خدا دشمن دارد: … 2. پرخوابى،…

[تحرير المواعظ العددية [آيه الله مشكيني] – الفصل الثالث – صفحه  253 ]

پيامبر مكرم اسلام مي فرمايند :

خواب زياد در شب ، انسان را در قيامت فقير مي كند [ الخصال / ترجمه كمره‏اى، جلد ‏1، صفحه: 77 ]

 داستانك:

منقول است كه پروردگار وحي به حضرت موسي فرستاد كه اي پسر عمران ! دروغ مي گويد كسي كه گمان كرده است مرا دوست دارد و با وجود اين ، چون ظلمت شب او را فرا گيرد بخوابد . آيا دوست خلوت دوست خود را طالب نيست ؟

اي پسر عمران من از احوال دوستان خود مطّلعم چون شب بر ايشان وارد شود ديده و دل هاي ايشان به سوي من نگران و عقاب مرا در پيش خود ممثل نموده با من از راه مشاهده و حضور تكلّم مي كنند. اي پسر عمران به من فرست از دل خود خشوع و از بدن خود ذلّت و خضوع و از چشم خود اشك در ظلمت هاي شب كه مرا به خود نزديك خواهي يافت. [ وسايل الشيعه جلد 7 صفحه 78]

 مجنون براي ديدن ليلي در مسيري كه محلّ عبور او بود چند روز به انتظار نشست تا اينكه در نيمه هاي يك شب از شدّت خستگي همانطور كه بر سر راه نشسته بود خوابش برد. همان وقت ليلي از آنجا عبور كرد و وقتي ديد مجنون به خواب رفته است چند گردو جلوي او گذاشت و رفت. وقتي مجنون بيدار شد و گردوها را ديد فهميد ليلي آمده و رد شده است و با اين گردوها با او حرف زده و گفته است تو عاشق نيستي و بايد بروي گردوبازي كني، عاشق كه خواب به چشمش راه ندارد

روايت به صورت كامل ( هر3 مورد با هم)

خداوند دشمن اين 3 چيز “1”

30من كلام النبيّ صلّى اللّه عليه و آله:

ثلاثة يبغضها اللّه:  1.كثرة الكلام،…

سه چيز را خدا دشمن دارد:  1.پرگويى، …

[تحرير المواعظ العددية [آيه الله مشكيني] – الفصل الثالث – صفحه  253 ]

زبان يكي از مهمترين عوامل جهنمي شدن انسان است

داستانك:

یکی از علمای بزرگ را در خواب دیدند که ناراحت است. به او گفتند: تو که نباید ناراحت باشی و با شناختی که از تو داریم، باید قبر تو باغی از باغ‌های بهشت باشد! ایشان جواب داده بود: قبر من یک بهشت و باغی از باغ‌های بهشت و توأم با رفاه است، ولی من در زمان حیات به شخصی زخم زبان زدم و از کار خود توبه نکردم و حلالیت نطلبیدم، لذا آن زخم زبان اکنون به صورت یک عقرب در آمده و بعضی از اوقات، شصت پای مرا نیش میزند و ناراحتی من از نیش آن عقرب است!

روايت به صورت كامل ( هر3 مورد با هم)

آيا شما عضو گروه 99 تايي ها هستيد؟

(به بهانه 7 صفر، سالروز شهادت حضرت امام حسن مجتبي عليه السلام)

x3ont6u2

از امام حسن مجتبي عليه السلام سوال شد : مَا الْفَقْرُ   « فقر چيست ؟»

فرمودند: شَرَهُ النَّفْسِ إِلَى كُلِّ شَيْ‏  «حرص بسيار به هر چي»     تحف العقول عن آل الرسول ص، ص: 226

داستانك :

روزی پادشاهی بود در یک کشور ثروتمند و بزرگ اما پادشاه خوشحال نبود. روزی که از آشپزخانه دربار می گذشت دید که آشپز خوشحال و خندان است از او در مورد علت شادیش پرسید او گفت: چرا خوشحال نباشم خانه دارم زنی خوب دارم و از فرزندانم هم راضی ام چرا خوشحال نباشم .

پادشاه موضوع را به وزیر گفت و علت را از او جویا شد. وزیر گفت چون او وارد گروه 99 نشده است.

پادشاه به وزیر گفت گروه 99 چیست؟ گفت گروه 99 سکه. پس قرار شد که 99 سکه در کیسه ای در کنار خانه آشپز بگذارند. آشپز کیسه را برداشت و با دیدن سکه ها خوشحال شده آنرا شمرد 99 تا بود دوباره شمرد باز هم 99 سکه خیلی ناراحت شد سروصدا براه انداخت تا آن سکه دیگر را پیدا کند ولی خبری نبود.

از فردا تصمیم گرفت تا بیشتر کارکند تا آن سکه باقیمانده را بدست آورد شب ها تا دیر وقت کار می کرد و خسته به خانه می آمد و صبح بخاطر اینکه دیر از خواب بیدار شده بود با همه دعوا می کرد.

وزیر به پادشاه گفت: آری حال او هم وارد گروه 99 شده. افرادی که پول به اندازه کافی دارند اما بخاطر حرص و طمع به خود و زندگیشان سخت می گیرند.

دستورالعملي كه كاسب را متحول كرد

 (به بهانه 3 صفر سالروز ارتحال عارف واصل حضرت آيت الله شاه آبادي)

28

 داستانك:

یکی از بازاریان  که از شاگردان مرحوم شاه آبادی[استاد اخلاق و عرفان امام خمینی] بود، نقل می کرد که ایشان، یک شب در یکی از سخنرانی هایشان، با ناراحتی اظهار داشتند:

“چرا افرادی که در اطراف ایشان هستند، حرکتی از خود در جنبه های معنوی نشان نمی دهند؟

می فرمودند :آخر، مگر شماها نمی خواهید آدم شوید؟ اگر نمی خواهید من این قدر به زحمت نیفتم”

همین فرد می گوید:

بعد از منبر، ما چند نفر خدمت ایشان رفتیم و گفتیم که آقا ما می خواهیم آدم بشویم. چه کنیم؟

ایشان فرمودند: من به شما سه دستور می دهم، عمل کنید، و اگر نتیجه دیدید، آن وقت بیایید تا برنامه را ادامه دهیم.

سه دستور ایشان چنین بود:

1. مقید باشید نماز را در اول وقتش اقامه کنید. هر کجا باشید و دیدید صدای اذان بلند شد، دست از کارتان بکشید و نماز را اقامه کنید و حتی المقدور هم سعی کنید به جماعت خوانده شود.

2. در کاسبی تان انصاف به خرج دهید، و واقعا” اقل منفعتی را که می توانید، همان را در نظر بگیرید . در معاملات، چشم هایتان را ببندید و بین دوست و آشنا و غریبه و شهری و غیر شهری فرق نگذارید. همان اقل منفعت در نظرتان باشد.

 3. از نظر خمس ، گر چه می توانید برای ادای آن تا سال صبر کنید و امام معصوم علیه السلام به شما مهلت داده اند، اما شما ماه به ماه حق و حقوق الهی را ادا کنید.

همین فرد می افزاید: من دستورات ایشان را که از ماه رجب شنیده بودم، اجرا کردم تا به ماه رمضان رسید. قبل از ماه رمضان در بازار پاچنار می آمدم که، صدای اذان بلند شد. خود را به مسجد نایب رساندم و پشت سر مرحوم حجت الاسلام سید عباس آیت الله زاده مشغول نماز شدم.

در نماز دیدم که ایشان گاهی تشریف دارند و گاهی ندارند. در قرائت نیستند ولی در سجده و رکوع هستند. پس از نماز به ایشان عرض کردم: شما در حال نماز کجا تشریف داشتید؟ نبودید.

ایشان متحیر شد. تعجب کرد و فرمود که معذرت می خواهم. من از مسجد و منزل ناراحت شدم، لذا در نماز، گاهی می رفتم دنبال آن اوقات تلخی و بعد از مدتی، متوجه می شدم و بر می گشتم.

این اولین مشاهده ی من بود که در اثر دستورات آیه الله شاه آبادی برایم حاصل شده بود. در اثر دو ماه و نیم التزام من به این سه دستور، دید ما باز شد و برنامه را هم چنان ادامه دادم که مشاهدات بعدی من، دیگر قابل بیان نیست.  [آثار و برکات نماز اول وقت صفحه 70]


سخناني شگفت از گسترش اسلام

(به بهانه 24 آبان، سالروز شهادت “ادواردو آنیلي” مسلمان ايتاليايي)

26ادواردو آنْيِلْلي، در سال 1954م در شهر نيويورك به دنيا آمد. پدرش سناتور «جیووانی آنیلی»، مرد ثروتمند و معروف ایتالیایی بود. وی مالک کارخانه‌جات اتومبیل‌سازی فیات، فراری، لامبورگینی، لانچیا، آلفارمو و آیوکو، به همراه چندین کارخانه تولید قطعات صنعتی، چند بانک خصوصی، شرکت‌های طراحی مد و لباس، روزنامه‌های پرتیراژ “لاستامپا” و “کوریره دلاسرا“، باشگاه اتومبیل‌رانی فراری و باشگاه فوتبال یوونتوس بود.

علاوه بر این‌ها، چندین شرکت ساختمان‌سازی، راه‌سازی، تولید لوازم پزشکی و هلیکوپترسازی هم وجود دارد که خانواده آنیلی جزء سهام‌داران اصلی آن‌ها می‌باشند. میزان ثروت و نفوذ خانواده آنیلی به حدی است که رسانه‌های ایتالیا از آن‌ها به عنوان خاندان پادشاهی ایتالیا نام می‌برند. کارشناسان اقتصادی درآمد سالانه خانواده آنیلی را بالغ بر ۶۰ میلیارد دلار تخمین می زنند که ۳ برابر درآمد نفتی جمهوری اسلامی ایران است.

ادواردو آنیلي ، در سن 20 سالگي پس از آشنايى اتفاقي با قرآن در يكي از كتابخانه‏هاي امريكا، به اسلام علاقه‏مند شده و پس از مطالعه درباره اين دين آسماني، در يكي از مراكز اسلامي نيويورك به آيين الهي اسلام مشرف گرديد.

در فروردین سال 1360 با امام خمینی(ره) دیدار كرد و بعدها از این كه امام در آن دیدار پیشانی اش را بوسیده بود، به عنوان یكی از بهترین خاطرات زندگی ‌اش یاد كرده بود.(بنا به گفته اطرافیان امام : ادواردو انیلی تنها فرد خارجی بود كه امام پیشانیه او را بوسید) ادواردو قرار بود یك ماه قبل از شهادتش به ایران بیاید و دوست داشت با مقام معظم رهبری دیدار كند، لیكن والدین او برای ممانعت از سفر او به ایران، گذرنامه‌اش را پنهان كرده بودند. وی قرار بود در حوزه علمیه قم مشغول تحصیل شود.

خانواده آنیلی برای آنکه ادواردو را از ارث محروم کنند، سعی زیادی در دیوانه جلوه دادن وی داشتند. به همین منظور وی را در یک بیمارستان روانی بستری کردند که به گفته خود ادواردو، همه اعضای آن یهودی بودند. ادواردو می ترسید که در آن تیمارستان وی را تحت درمان های  شستشوی مغزی قرار دهند و حتی یک بار از آنجا فرار کرده بود.

اما ناگهان در نوامبر سال 2000 جسد ادورادو آنیلی در بزرگراه تورینو-ساوانا در شمال ایتالیا و در نزدیکی شهر تورین پیدا شد.

پلیس ایتالیا مرگ ادواردو را خودکشی تشخیص داد و علت آن را استفاده بیش از حد از مواد مخدر اعلام کرد. اما دلایل روشنی وجود دارد که حاکی از قتل ادورادو است.[جهت مطالعه بيشتر به كتاب “هديه مسيح” مراجعه فرماييد]

همانطور كه مطالعه فرموديد،ادواردو در يكي از ثروتمند ترين خانواده هاي دنيا مسلمان ميشود و اين نويد را براي همه دارد كه اسلام در آينده اي نزديك، دنيا را فتح خواهد كرد ان شاء الله

براي اثبات اين حرف به اين مطالب دقت فرماييد

جیمی شیما رییس دفتر مطبوعاتی و اطلاعات ناتو و سخنگوی پیشین ناتو در جنگ کوزوو در اجلاس نقش رسانه ها و سیاست خارجی کشورها در برلین گفت :

مردم آمریکا تشنه دریافت اطلاعات جهانی بویژه پیرامون اسلام و مسلمانان هستد و قرآن پر فروش ترین کتاب در آمریکا می باشد

احمد هوبر،روزنامه نگار و انديشمند تازه مسلمان سوئدي ، در مصاحبه با كيهان هوايي 1/1/1375 مي گويد:

ما شاهد افزايش باورنكردني تعداد مسلمانان در قاره اروپاييم و هر ساله تعداد زيادي در اروپا به اسلام مي گروند

 خبرگزاري‌ رسمي‌ ايتاليا اعتراف مي كند: تنها در دوسال‌ اخير بيست‌ هزار زن‌ تحصيل‌ كرده‌ انگليسي‌ به‌ اسلام ‌گرويده‌اند.

 همچنين مجله‌ ايندي‌ پندت‌ در نشريه خود مي نويسد: توجه‌ شهروندان‌ انگليسي‌ به‌ اسلام‌،پديده‌ در خور توجهي‌ است‌ كه‌در سالهاي‌ اخير رشد آن‌ در ميان‌ حلقه‌ اشراف‌ سرعت‌ بيشتري‌ پيدا كرده‌است‌ تا آنجا كه‌ هم‌ اكنون‌ فرزندان‌ برخي‌ از سرشناس‌ترين‌ اعضاي‌ اين‌طبقه‌ در زمره ‌ گروندگان‌ به‌ آيين‌ اسلام‌ قرار گرفته‌اند.

از جمله‌ اين‌افراد «يحيي‌ برنت‌« پسر جانت‌ برنت‌ مدير عامل‌ راديو و تلويزيون‌ بي‌ بي‌سي‌ و دختر و پسر «قاضي‌ اسكات‌« رهبر كميسيون‌ اسكات‌ و فرزندان‌برخي‌ ديگر از رهبران‌ اقتصادي‌ و اجتماعي‌ جامعه‌ انگليس‌هستند.نكته‌ در خور توجه‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ گروندگان‌ به‌ اسلام‌ همگي‌ ازبالاترين‌ درجات‌ تحصيلي‌ برخورداند و باتوجه‌ به‌ نفوذ اجتماعي‌ وموقعيت‌ فرديشان‌ اسلام‌ آوردن‌ آن‌ها تأثير به‌ سزايي‌ در ميان‌ همگان‌داشته‌ است‌.

 نشريه‌ تايم نيز مي نويسد:در حالي‌ كه‌ اختلاف‌ ميان‌ فرقه‌هاي‌ مسيحي‌ و كليساهاي‌ آنان‌ روز به‌روز عميق‌تر مي‌شود بسياري‌ از مردم‌ انگليس‌ كه‌ اكثر آن‌ها را زنان‌تشكيل‌ مي‌دهند به‌ طور غير منتظره‌اي‌ به‌ اسلام‌ روي‌ مي‌آورند.

مادلين آلبرايت وزير امور خارجه اسبق آمريكا طي سخنراني خود در انجمن آسيا در نيويورك اعتراف كرد:

اسلام سريع الرشد ترين دين در آمريكاست

روند اسلام گرايي در غرب، پس از وقايع 11 سپتامبر -كه حمله به اسلام بسيار زياد شد- گسترش چشم گيري داشته است .

 هفته نامه سوئيسي ولت وخه مي نويسد: پس از حوادث يازده سپتامبر، گرايش به اسلام در غرب افزايش يافته است

روزنامه داگنز يفهتر چاپ اطريش در مقاله اي با عنوان ” زنگ هاي كليسا و اذان مساجد” در 2/9/80 مي نويسد:

كنجكاوي در مورد اسلام بعد از اين حوادث خيلي زياد شده است و انتشار اين حجم از مطالب، كتابها و نشريات در مورد اسلام در تاريخ سابقه نداشته است

روزنامه‌ فرانسوي‌ فيگارو مي نويسد: امروزه‌ جوانان‌ فرانسوي‌ بيش‌ از پيش‌ به‌ اسلام‌ روي‌ مي‌آورند.

حال مجددا غرب به فكر ساخت چهره اي خشن از اسلام است و اين بار مردم فرانسه قرباني اين سناريوي از پيش شكست خورده شده اند

ان شاء الله اين بار نيز نقسه آنان “نقش بر آب” مي شود و دنيا شاهد رشد سريعتر اسلام خواهد بود ، كه : وَ نُريدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثينَ

ان شاء الله

 

علي گندابي

15داستانك1:

شب اول محـــــــرم بــــــود. شیخ حسن رفته بود به یکی از دهات اطراف همدان برای روضه خوانی، هنگام برگشت قدری دیر کرده بود و درب دروازه شهر را بسته بودند. نه امکان برگشت به ده را داشت و نه صبر بر پشت دروازه، در زد، متوجه شد علی گنــــدابی در حال مستی قداره بسته پشت در مشغول داد و فریاد است. چاره ای نبود، مجدد در زد، در باز شد وقتی چشم علی گنــــــدابی به شیخ افتاد گفت آشیخ حسن این وقت شب اینجا چه میکنی؟

گفتم: رفته بودم ده روضه بخونم.

گفت: شما هم مسخره کردین هر روز روضه روضه روضه.

گفتم: علی امروز با همه وقتا فرق میکنه.

گفت: چه فرقی میکنه؟

گفتم: امشب شب اول محرمه. تا علی این را شنید با سر به در و دیوار کوبید و تکرار کرد، علی محرم آمد و تو مشروب خوردی.ای بی‌حیا!

پس از چند دقیقه رو به من کرد و گفت باید همین الان برام روضه بخونی. چون مست بود نمی خواستم براش روضه بخونم، اما هر چه کردم نشد. تهدید کرد. در آخر گفتم منبــــــر ندارم. دیدم خم شد و گفت بشین روی کمر من و بخون.

چاره ای نبود نشستم و شروع کردم به مقـــــدمه خواندن.

ناگهان با عصبانیت بلند شد و فریاد زد معطلم نکن مستقیم برو در خونه قمر منیر بنی هاشم ابوالفضل العباس(ع).

بگو عــــــلی اومده. من هم شروع کردم.

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد، سقای حسین سید و سالار نیامد

دیدم که هی بالا و پایین میرم، دقت کردم دیدم علی گنـــــدابی مست لایعقل داره به پهنای صورت اشک می‌ریزه و التماس می‌کنه.

خلاصه روضه که تمام شد بلند شد اشکاشو پاک کرد و از من تشکر کرد و گفت: ممنونتم میتونی یک کار دیگر هم برام انجام بدی، من خجـــالت می‌کشم؟

گفتم: چه کاری؟

گفت: رو به نجف وایستا و به آقا بگو که علی غـــــلط کرد. قول می‌ده دیگه لب به مشروب نزنه، قول می‌دم.
من هم همین کار رو براش انجام دادم و رفتم منزل...

او توبه حقيقي كرد…

علی گندابی مدتی را در کربـــــــلا بود. سپس راهی نجف شد. آرام آرام به آیت الله میرزای شیرازی نزدیک شد و ملازم او گشت. زمانی رسید که میرزای شیرازی که وارد حرم می‌شد اگر علی نبود صبر می‌کرد تا علی بیاد و بعد مشغول اقامه نماز جماعت می‌شد.

یک روز جمعه به میرزا خبر دادند که یکی از علما به رحمت خدا رفته است. میرزا دستور داد که زیر پای زایرین قبری را حاضر کنند ، در همین دالان باب قبله فعلی. بعد گفت که جنازه را بیاورید تا بین دو نماز ، نماز میت را بخوانیم و او را دفن کنیم.

نماز اول که تمام شد گفتند، آن عالم دوباره قلبش به کار افتاده است.

میرزا فکری کرد و گفت روی قبر را نپوشانید. حتما رازی و حکمتی در این مطلب نهفته است. نماز دوم هم تمام شد. افراد آمدند خدمت میرزا و گفتند، آقا میرزا، علی گنـــــــدابی سر از سجده بلند نمی کند آمدند هر چه کردند سر بلند نکرد. تکانش دادند و متوجه شدند که از دنیا رفته است و معلوم شد حکمت قبر کنده شده و دعای علی در سجده آخر نمازش.

حال سوال اينجاست كه علي گندابي چه كرده بود كه خدا دستش را گرفت؟ شايد يكي از موارد ؛ غيرت او بود

داستانك 2:

روزى در یکى از مناطق خوش آب و هواى شهر با یکى از دوستانش روى تخت قهوه خانه براى صرف چاى نشسته بود .هیکل زیبا ، بدن خوش اندام و چهره ى باز و بانشاط او جلب توجه مى کرد .

کلاه مخملى پرقیمتى که به سر داشت بر زیبایى او افزوده بود ، ناگهان کلاه را از سر برداشت و زیر پاى خود قرار داد و موهاش رو پریشون کرد و خودش رو سیلی زد ، رفیقش به او نهیب زد : چه مى کنى ؟

جواب داد : اندکى آرام باش و حوصله و صبر به خرج بده ، پس از چند دقیقه کلاه را از زیر پا درآورد و به سر گذاشت .

سپس گفت : اى دوست من ! زن جوان شوهردارى در حال عبور از کنار این قهوه خانه بود ،که مرا با این کلاه و قیافه دید شاید به نظرش مى آمد که من از شوهرش زیبایى بیشترى دارم ، در آن حال ممکن بود . نسبت به شوهرش سردى دل پیش آید: نخواستم با کلاهى که به من جلوه ى بیشترى داده گرمى بین یک زن و شوهر به سردى بنشیند .

[ قابل توجه خانمهايي كه با آرايش وارد خيابان مي شوند و باعث بهم خوردن بسياري از زندگيها مي شوند]

خضر؛ شيعه حضرت علي

12اعمش مي‌گويد: در مدينه كنيز سياه چهره نابينائي را ديدم كه آب به مردم مي‌داد و مي‌گفت:‌ به افتخار دوستي علي بن ابي طالب عليه السّلام  بياشاميد، بعد از مدتي او را در مكه ديدم كه بينا بود و به مردم آب مي‌داد و مي‌گفت:

«به افتخار دوستي علي بن ابي طالب عليه السّلام آب بنوشيد، به افتخار آن كسي كه خداوند به واسطه او بينائيم را به من بازگردانيد!»

نزديك رفتم و به او گفتم قصة بينايي تو چگونه است؟

گفت: روزي مردي به من گفت:‌«اي كنيز تو آزاد شدة علي بن ابي طالب و از دوستان او هستي؟»

گفتم: آري.

گفت: اللَّهُمَّ إِنْ كَانَتْ صَادِقَةً فَرُدَّ عَلَيْهَا بَصَرَهَا «خدايا اگر اين زن راست مي‌گويد: [و در محبت خود به علي عليه السّلام] صادق است، بينائيش را به او برگردان»

سوگند به خدا، بعد از اين دعا، بينا شدم و خداوند نعمت بينائي را به من بازگردانيد، به اين مرد گفتم: تو كيستي؟

گفت: أَنَا الْخَضِرُ وَ أَنَا مِنْ شِيعَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع. من خضر هستم، و من شيعه علي بن ابيطالب عليه السّلام مي‌باشم.

بحار الأنوار (ط – بيروت)، جلد ‏42، صفحه:9

خرِ من ميشي؟!!!

(به بهانه شهادت امام سجاد)

3قال علي بن الحسين عليهما السلام: 

مَنْ قَنِعَ بِمَا أَقْسَمَ اللَّهُ لَهُ فَهُوَ مِنْ أَغْنَى النَّاس‏  [بحار الأنوار، جلد ‏66،صفحه 402]

هر كس قناعت كند به آنچه خدا به او داده است از بى‏نيازترين مردم مى‏باشد

داستانك:

روزی (شبلی) به مسجد رفت تا نماز بخواند ، در آن مسجد کودکان مشغول کتابت بودند . وقت نان خوردن آنها بود و با هم نان میخور دند .

دو کودک ، نزدیک شبلی نشسته بودند ، یکی پسر ثروتمندی بود و دیگری فرزند فقیری .

پسر ثروتمند مقداری حلوا داشت و پسر فقیر ، مقداری نان خشک ، پسر ثروتمند حلوا می خورد و پسر فقیر از او حلوا می خواست .

پسر ثروتمند به پسر فقیر گفت: اگر حلوا می خواهی باید سگ من باشی . و او قبول کرد

پسر ثروتمند گفت : پس صدای سگ در آور ! آن بیچاره ، صدای سگ در آورد و او مقداری حلوا پیش پسر فقیر انداخت . و این کار چند بار تکرار شد ..

شبلی به آنها نگاه میکرد و می گریست ! مریدان از او پرسیدند : برای چه گریانی ؟

گفت: نگاه کنید که طمع چه بر سر مردم می آورد ، اگر آن پسر فقیر به همان نان خشک قناعت می کرد و به حلوای آن پسر طمع نمی ورزید ، هرگز سگ فردی همانند خود نمی شد

 

حر انقلاب

(به بهانه 11 آبان، سالروز شهادت حر انقلاب؛ طيب حاج رضايي)

11امام صادق علیه السلام ميفرمايند: الحرُّ، حرٌ علی جمیعِ أحوالِه…

 انسان آزاده، در همه حال، آزاده است… [الكافي، ج‏2، ص: 89]

داستانك:

بارها به جرم چاقوکشی به زندان افتاده بود و یک بار هم به بندرعباس تبعید شده بود.

در مراسم جشن تولد پسر محمدرضا پهلوی، تمام چهار راه مولوی را تا شوش، فرش کرد و طاقِ نصرت بست.

 به دلیل اقداماتی که در 28 مرداد به نفع تاج و تخت انجام داد، همواره مورد توجه محمدرضا پهلوی بود و حتی از شاه، یک طپانچه هدیه گرفته بود.

با این حال، او را «حرّ» خواندند؛ زیرا در دل عشق حسین علیه السلام داشت و سرانجام از لشگر یزید، به بیرق امام حسین پناه برد.او در اواخر سال 41، دچار تحولی درونی شد و دوستان و آشنایانش، بارها از او شنیدند که می گفت: «خدایا پاکم کن، خاکم کن»

ویژگی خاص مرحوم طیب که همة دوستانش بر آن متفق بودند، انسانیت و لوطی گریِ او بود؛ به گونه ای که وقتی به شهادت رسید، خانواده های بسیاری که تحت سرپرستی او بودند، دچار مشکل شدند.

دسته طیب، بزرگترین دستة عزاداری در تهران بود. دسته سینه زنی او در شوش و خراسان حرکت می کرد و خود او، با لباس مشکی و سر و صورتی خاک آلود و گل مالی شده، در میان مردم به راه می افتاد و آنان را اطعام می نمود. او علاوه بر عزاداری در ماه محرم، در هیأت خود، از یک معلم برای آموزش احکام و زبان عربی نیز استفاده می کرد.

دسته طیب، شب عاشورا ـ دوازده خرداد ـ طبق معمول همه ساله، از تکیه بیرون آمد. طیب در جلوی علامت تکیه، در حرکت بود و سینه زن ها پشت سرش، آرام آرام حرکت می کردند. آن شب بر خلاف سال های قبل، عکس های حضرت امام به سینه علامت، نصب بود.

اتومبیل دربار کنار خیابان ایستاد. رسول پرویزی- معاون اسدالله علم، نخست وزیر دربار – پیاده شد و سریعاً جلوی طیب آمد و پس از سلام گفت: «طیب خان! این کاری که کرده ای، کار درستی نیست. آن عکس ها را بردار».طیب گفت: «من عکس ها را بر نمی دارم». پرویزی گفت: «طیب خان! بدجوری می شود». طیب با متانت و وقاری که مخصوص خودش بود، خیلی صریح گفت: «بشود» …

طیب علی رغم کارهای خلافی که می کرد، در عمق وجودش به روحانیت احترام می گذاشت و به خود، اجازه نمی داد که روحانیون و طلاب را مورد بی احترامی و آزار، قرار دهد.

مرحوم طیب در 15خرداد

در روز 15 خرداد، طیب با تعطیل کردن میدان بارفروش ها، موجب شد که تظاهرات، با شور بیشتری صورت گیرد و تأثیر بیشتری نیز داشته باشد.

شهید عراقی، در این باره می گفت: رژیم از طیب توقع داشت که حداقل، جلوی این تظاهرات را در داخل میدان بگیرد. ولی طیب این کار را نمی کند. وقتی او را می گیرندو می برند، از او می خواهند یک فرم را امضا کند و آزاد شود. تقریباً مسأله [و مضمون آن فرم] این بوده که آقای خمینی، یک پولی به من داده که بیایم هم چنین حادثه ای را خلق بکنم و من هم آمده ام، مثلاً، یک 25 زار (ریال) داده ام و مردم، این کارها را کرده اند. وقتی می گذارند و می گویند این حرف را بزن، قبول نمی کند. نصیری تهدیدش می کند و این هم به نصیری فحش می دهد»

سید تقی درچه ای نیز می گوید: او را شکنجه کردند و گفتند بگو از خمینی پول گرفته ام و این غایله را راه انداخته ام. [اما او در عوض] گفته بود: «من عمر خودم را کرده ام؛ بنابراین حاضر نیستم در پایان عمر خود، به کسی که جانشین ولیّ عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف است و مرجع تقلید هم هست، تهمت بزنم. من به امام حسین علیه السلام و دستگاه او، خیانت نمی کنم»

آقای ملکی – که از اهالی شهر ری و پدر دو شهید است و هم زمان با مرحوم طیب، زندانی بود- می گفت:« زندانی ها را به صف کرده بودند و به مرحوم طیب، دست بند قپونی زده بودند. به این ترتیب که یک دست از عقب و یک دست هم از روی شانه می آید و دو تا مچ را از پشت سر با چیزی به هم می بندند و مثل ساعت کوک می کنند و دو دست، تحت فشار قرار می گیرد و استخوان سینه، بیرون می زند. عرق از بدن مرحوم طیب می ریخت و او را از جلوی ما عبور می دادند تا ما عبرت بگیریم. مرحوم طیب، تمام این سختی ها را به جان خرید؛ ولی حاضر نشد بگوید از امام خمینی پول گرفته[است]»

شهادت طیب

سرانجام طیب به اعدام محکوم شد. و حکم اعدام او در بامداد روز 11/8/42 در ساعت 5:10 در میدان تیر حشمتیه به اجرا درآمد.

بعد از شهادت طیب امام خمینی به حوزه‌های علمیه قم، نجف و مشهد می‌گویند طلبه ها سه شبانه روز برای طیب، نماز و روزه قضا انجام دهند و ۱۵۰ هزار تومان هم در آن زمان به آقای عسگر اولادی می‌دهند و می‌گویند این پول را به نیت رد مظالم برای طیب حاج رضایی بدهید.

جالب این است که هم اکنون عکس او را در هر جا از جمله در خانه‌اش در میدان خراسان زده‌اند، زیر آن این مطلب نوشته شده که «به خدا من این سید (امام خمینی) را نمی‌شناسم، اما با بچه حضرت زهرا سلام الله عليها در نمی‌افتم.» و همین موضوع باعث عاقبت به خیری و شهادت او شد

سید تقی درچه ای نقل می کند: « در شب اول شهادت طیب، در تمام کتابخانه های عمومی قم، مثل مسجد اعظم، کتابخانة فیضیه، کتابخانة حضرت معصومه علیها السلام و کتابخانه های دیگری که دایر بود، پانزده هزار نفر از روحانیون، برای مرحوم طیب و حاج اسماعیل رضایی نماز وحشت خواندند. من فکر نمی کنم برای هیچ آیت اللهی، در شب اول قبر، پانزده هزار نماز وحشت خوانده شده باشد»

شهید طیب حاج رضایی در وصیت نامه خود، در خواست کرده بود که در حرم حضرت عبدالعظیم، دفن شود و علت آن را نزدیکی شرافت این مکان با شرافت کربلا بیان کرده بود؛ که: «من زار عبدالعظیم بِرِیّ کمن زار حسین بکربلا»

او هم چنین، نسبت به دعای کمیل، اظهار علاقه کرده بود و خواسته بود که برایش، دعای کمیل بخوانند و در آخر، گفته بود: «رضیت بالله ربا…» (راضیم به این که الله، خدای من است)

جالب اينجاست كه امام خمینی رحمت الله عليه دو روز بعد از آمدن به ایران، سریع حرم حضرت عبدالعظیم مشرف ميشوند. در حالي كه در حرم بسياري از بزرگان دفن بودند ، امام بر سر مزار طيب مي روند.

امام؛ لقب حر انقلاب را به طيب حاج رضايي دادند.

امام حسین علیه السلام در روز عاشورا به حرّ فرمود: «ای حر! تو آزاده ای؛ همان گونه که مادرت تو را حر نامید». طیب نیز پاکیزه از این جهان، رخت بر بست؛ همان گونه که مادرش او را طیب نامید..

جهت نياز به منابع و داستانهايي از شخصيت طيب حاج رضايي؛ به كتاب ” طيب ” زندگي نامه و خاطرات حُر نهضت امام خميني رحمت الله عليه

 

 

عذابي كه از قبرستان برداشته شد

( به بهانه نزديكي به ماه محرم)

18

در مفاتیح الجنان بعد از زیارت عاشورا شیخ عباس قمی رحمةالله علیه حکایتی را نقل می کند :

 مرحوم حاج محمد علی یزدی مرد فاضل و صالحی بود. ایشان در زمان حیات خود، حکایت آموزنده ای را این چنین نقل کرده است :

در دوران کودکی یکی از همسایگان ما دارای پسری بود که من با او دوست بودم. با هم بزرگ شدیم و هر کدام راه زندگی را پیش گرفتیم. او شغل خوب و مورد تأییدی نداشت و در مجموع، انسان خوب و درستی نشد . تا این که از دنیا رفت. مدتی پس از فوتش، شبی او را به خواب دیدم که دارای جایگاه خاصی بود و ظاهر خوب و آراسته ای داشت. از او پرسیدم: من تو را در دنیا می شناختم؛ تو کار خیری انجام نداده بودی که حال چنین جایگاهی به تو داده اند. او گفت درست است؛ من در دنیا انسان خوبی نبودم و از همان شب فوتم تا شب قبل، گرفتار عذاب بودم و سختی زیادی کشیدم، اما از شب قبل چنین مقامی به من بخشیده اند.

در کمال تعجب از او پرسیدم: چه اتفاقی سبب این تغییر در وضعیت تو شد؟ او گفت: دیشب خانمی را به این قبرستان آورده، دفن کردند. او همسر استاد اشرف حداد(آهنگر) بود. هنگامی که او را به قبرستان آوذدند ، امام حسین علیه السلام به دیدارش آمدند. پس از خاک سپاری،‌بار دیگر امام حسین علیه السلام به دیدار او آمدند. مرتبه سوم که امام علیه السلام تشریف فرما شدند،‌دستور دادند تا عذاب از همه مردگان قبرستان برداشته شود. سپس از خواب بیدار شدم. فردا صبح زود به بازار آهنگران رفته، استاد اشرف حداد را یافتم.

از او پرسیدم:‌آیا همسر شما به رحمت خدا رفته؟

با تعجب گفت: این چه سوالی است؟!

 از او پرسیدم : آیا همسرت به کربلا مشرف شده بود یا روضه خوان حضرت بود یا در منزل خود مجلس عزا برپا می کرد؟

 استاد اشرف دلیل سؤالاتم را پرسید و من به او گفتم که چه خوابی دیده ام ؛ سپس استاد برایم توضیح داد که همسر من هیچ یک از اعمالی را که شما برشمردید،‌انجام نداده بود؛ تنها در خواندن زیارت عاشورا مداومت میکرد. و من دانستم که به برکت زیارت عاشورا، نه تنها امام حسین علیه السلام به دیدار او آمده و قطعا مقام و مرتبه ای رفیع در بهشت به او بخشیده، که به برکت وجود او ، گناه کاران را نیز مورد رحمت حق قرار داده است. 

[ منبع: مفاتيح الجنان؛ بعد از زيارت عاشورا و قبل از زيارت عاشوراي غير معروفه]

 

3رهنمود مهم از زبان آيت الله بهجت

( به بهانه نزديكي به ماه محرم )

19

حضرت آيت الله بهجت فرمودند:

شخصى از علماى اصفهان ، اهل معقول و منقول بود كه به مرحوم ميرزاى شيرازى اشكالاتى داشت ، لذا مطالبى نوشت نامه را علماى اصفهان امضا كردند و به نجف رفت تا نامه را به ميرزاى شيرازى بدهد. قبل از آن ، به خدمت مرحوم ملا فتح على سلطان آبادى رسيد و ايشان از مضمون نامه اى كه در جيب آن عالم اصفهانى بود، او را با خبر كرد. آن آقا تكان خورد و تعجب كرد و با اينكه خودش را خيلى بالا مى دانست تواضع به خرج داد، لذا به ملا فتح على گفت : به ما چيزى بفرماييد تا استفاده كنيم . فرمود: شما كه خود از علما و بزرگانيد. اصرار كرد.

مرحوم ملا فتح على فرمود: به سه چيز مداومت داشته باشيد:

  1. نماز اول ماه
  2. زيارت عاشورا در هر روز
  3. هر شب دو ركعت نماز وحشت بخوانيد و به مؤ منين و مؤ مناتى كه كسى را ندارند و از دنيا رفته اند، هديه كنيد.

[منبع: كتاب نكته هاى ناب : 148]

سكوت در برابر استدلال

(به بهانه نزديكي به عيد سعيد غدير خم )

11

براي انجام وظيفه اش وارد پاکستان شد

خبر ورودش به سرعت در تمامي مجامع علمي پيچيد

…..

اصرار می کردند برای ضیافت شام ؛  همگی از علماي اهل سنت بودند

نمی پذیرفت

بازهم اصرار

بالاخره گفت باشد

..

نشسته بودند و در تلاش بر اينكه شیعه را ضایع کنند!!

در نهايت کسی گفت:

برای تبرک هرکدام حدیثی بخوانیم

نوبت به او رسید

گفت: تنها به این شرط می خوانم که پس از آن همگی بر صحت حدیث از منابعتان اعتراف کنید

گفتند: باشد

گفت: قال رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم): “من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة الجاهلیه” هر كس بميرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهليت مرده است

از تک تک پرسید قبول است؟

گفتند: آری اين صحيح ترين فرمایش نقل شده از رسول خداست

گفت: آیا صدیقه کبری امام زمانش را می شناخت و از دنیا رفت؟ امام زمانش که بود؟!

اگر می گفتند نمی شناخت -العیاذ بالله-  سیدة نساء العالمین به مرگ جاهلیت مرده است!!

و اگر می شناخت که همگی می دانستند بر طبق منابع معتبر خودشان درحالی از دنیا رفت که به شدت از ابوبکر غضبناک بود!

و باز برطبق منابع خودشان تنها كسی را كه حضرت زهرا (س) به عنوان امام زمان خود انتخاب و اختیار كرده و در مقام حمایت و دفاع ار او جانبازی كرده بود علي بن ابي طالب (ع) بود و بس.

سکوت کردند..

مدتی بعد یکی یکی مجلس را ترک کردند.

 خاطره اي از علامه امینی عالم بزرگ تشیع، صاحب کتاب الغدیر و … 

نثار روحش صلوات

منبع : وبلاگ وهابيت پژوهي

 

به اين افراد زيادتر احترام بگذاريم

(به بهانه عيد سعيد غدير ؛عيد سادات )

(بني الزهرا ؛ عیدتون سبز …. مثل شالتون؛ روي دشمنتون سياه … مثل عمامتون)

1

رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: مَن رأي اولادي ولم يَقمُ بين يَدَيه فقد جَفاني و من جفاني فَهُوَ مُنافق؛

 هر كس يكي از اولاد مرا ببيند و به احترام او از جاي برنخيزد، هر آينه به من جفا كرده است و هر كه به من جفا كند، منافق است

و در كلام ديگري فرمود: من رأيَ اولادي و لايَقوم قياماً تاماً إبتلاهُ الله تعالي ببلاءٍ لا دواءَ لَه؛

 هر كه اولاد مرا ببيند و تمام قامت به پيش پايش برنخيزد، خداوند او را به درد بي درماني گرفتار سازد

منبع 2 روايت:كتاب فضائل السادات،تاليف:علامه سيد محمد اشرف؛فرزند آيه الله محقق داماد؛صفحه 41

داستانك 1:

از آیت الله سیبویه سؤال کردند به چه علت با کهولت سن ، چشم و گوش شما ضعیف نشده است؟

 ایشان در جواب گفتند : در اعوان جوانی حدیثی در خصوص اکرام و احترام به سادات و ذراری حضرت فاطمه ( س ) خواندم که در آن حدیث از قول رسول اکرم ( ص ) آمده بود که هر کس فرزندی از فرزندان مرا دید تمام قد پیش روی او بایستد و صلوات بفرستد ، من هم از آن زمان تا به حال با دیدن یکی از ذراری آن حضرت و سادات تمام قامت در پیش روی او می ایستم و صلوات می فرستم . به این علت است که به ضعف چشم و گوش دچار نگشته ام .

 

داستانك 2:

در احوالات مرحوم آيت الله ميرزا جواد آقا تهرا ني آمده است:

همسر ايشان از سادات علويه بود علاوه بر احترام زيادي كه آقا براي ايشان قائل بودند، هر وقت كه در خانه فرصت ياري مي‌نمود، يار و كمك كار ايشان بودند؛ اساساً ايشان به كسي زحمت نمي‌داد مخصوصا امور شخصي خويش را تا آنجايي كه مي‌توانستند و قدرت و توان داشتند خودشان انجام مي‌دادند، تا آنجا كه از همسر خود نمي‌خواستند كه مثلا لباس‌هايشان را بشويند، بلكه اين همسرشان بودند كه با توجه به اخلاق مرحوم آقا از ايشان مي‌خواستند كه لباس‌هايشان را براي شستن در اختيار ايشان بگذارند و باز هم به سادگي حاضر نمي شدند گاه نيز ديده مي شد كه جارو به دست گرفته و حياط منزل را جارو مي زنند و اين در حالي بود كه حتي راه رفتن با عصا برايشان مشكل بود

و نيز نقل شده ايشان هيچگاه در طول عمرشان، پايشان را در هنگام خوابيدن به طرف همسر سيده شان دراز نكرده بودند؛ البته ايشان آنقدر كمال اخلاق و ادب و لطافت روحي داشتند و مؤدب بودند كه پايشان را جلوي كسي ولو از اهل خانه، دراز نمي كردند.

لینک مطلب در تلگرام

 

**منبرک**