اسفند 25, 1396
داستانی, ماه اسفند, مناسبت های شمسی, مناسبتی
1,203

… آخرین جمعه سال نیز از راه رسید. آخرین جمعه سال که گذشت، یعنی کم کم باید باور کنیم که سال ۹۶ هم تمام شد اما هنوز چشمان ما، لایق دیدار امام و مولایمان نشدند.
اما امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف خواهد آمد؛ با لشکری از شهدا هم خواهد آمد. بهترین یاران امام زمان همین شهدای عزیز بودند. هرچه ما از یاری امام زمان صحبت کردیم، شهدا عمل کردند.
امام زمان خواهد آمد، با لشکری از شهدا، که حقیقتا عاشق امام زمان خود بودند. شهدایی که برخی از آنها، مولای خود را نیز از نزدیک دیده بودند و چشمشان منور به جمال مهدی فاطمه شده بود.
داستانک:
جوانی ناشنوا به نام «عبدالمطلب اکبری» در روستایی موسوم به «شهید آباد» زندگی می کرد. او در زمان جنگ مکانیک بود. پسر عمویی داشت به نام غلامرضا اکبری. زمانی که غلامرضا شهید شد، عبدالمطلب با تعدادی از همرزمان شهید به زیارت گلزار شهدا رفت و سر قبرپسرعمویش نشست.
بعد با زبان کرولالی خودش سعی کرد چیزی را حالی رفقایش کند.
اما چون فهمیدن اشاره ها سخت بود و دید که آنها نمی فهمند، بغل دست قبرِ غلامرضا، روی خاک با انگشتش یک چارچوب قبر کشید و رویش نوشت: شهید عبدالمطلب اکبری!
بعد به ما نگاه کرد و با همان زبان گنگش گفت : نگاه کنید! رفقا خندیدند، گفتند آره بابا ! نگهش داشتن واسه تو و… از این دست شوخی ها. واقعا کسی جدیاش نگرفت. عبدالمطلب که دید همه دارند می خندند، مثل همیشه ساکت شد و رفت توی لاک خودش. سرش را انداخت پائین. نگاهی به نوشته های خاکیاش انداخت و با دست پاکشان کرد.
می گویند، عبدالمطلب، فردای همان روز رفت به جبهه. حدود ده روز بعد هم جنازهاش برگشت. رفقا، هیچ کدام در حال و هوایی نبودند که ده روز قبل را به خاطر بیاورند، اما بعد از پایان مراسم خاکسپاری، یواش یواش یادشان آمد. عبدالمطلب را درست همان جایی دفن کرده بودند که ده روز پیش با انگشت نشان داده بود.
این شهید در بخشی از وصیت نامه خود مینویسد:
یک عمر هرچی گفتم به من میخندیدند، یک عمر هرچی میخواستم به مردم محبت کنم فکر کردند من آدم نیستم و مسخرهام کردند، یک عمر هرچی جدی گفتم شوخی گرفتند، یک عمر کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم، خیلی تنها بودم.
اما مَردم! حالا که ما رفتیم بدونید، هر روز با آقام حرف میزدم و آقا بهم گفت: «تو شهید میشی. جای قبرم رو هم بهم نشون داد. این را هم گفتم اما باور نکردید!»
بهمن 22, 1396
داستانی, دفاع مقدس, ماه بهمن, مناسبت های شمسی, مناسبتی
1,433
(با یاد ۲۲ بهمن، سالروز شهادت شهید ابراهیم هادی)

شهید ابراهیم هادی که قهرمان فوتبال، والیبال و کشتی است و با دو دستش پینگ پنگ بازی می کرد.
یک روز به ایشان گفتند بخاطر بدن ورزیده و لباس های ورزشی و ساک ورزشی ات مشخص است که ورزشکار هستی و به همین خاطر دخترها زیاد نگاهت می کردند.
ایشان از فردای آن روز، با لباس گشاد و موی تراشیده می آمد و لباس هایش را داخل پلاستیک با خود حمل می کرد.
– مقام معظم رهبری فرمودند اخیرا کتابی در رابطه با شهید ابراهیم هادی خوانده ام و آن را تمام کرده ام اما کنار نگذاشته ام.
– حجت الاسلام پناهیان در رابطه با کتاب خاطرات این شهید گفته اند کتاب شهید ابراهیم هادی را بخوانید و بعد از آن زندگیتان را به دو بخش تقسیم کنید، یک بخش قبل از خواندن این کتاب و دیگری بعد از خواندن این کتاب و قسمت اول را دور بیندازید.
در مسابقه فینال کشتی، حریف به او می گوید «می دانم تو من را شکست می دهی، لطفا طوری من را شکست بده که آبرویم نرود. زیرا مادرم دارد نگاه می کند».شهید هم در جواب حرف او را تأیید می کند.
و سپس کاری می کند که خودش در مسابقه شکست بخورد! سال بعد هم در فینال به خاطر اینکه رقیبش به پول قهرمانی نیاز داشته شکست می خورد.
بخاطر نماز اول وقت، مسابقات را ترک می کند. در جنگ، وسط عملیات می ایستد و اذان می گوید که به واسطه اذان او 17 نفر عراقی تسلیم می شوند.
ایشان تلاش بسیاری برای برگرداندن بدن گمنام دوست شهیدش کرد. بعد از برگرداندن ایشان، پدر آن شهید به ایشان گفت: «پسرم در خواب از شما گله کرد. گفت شهدای گمنام مهمان حضرت زهرا(س) هستند و از وقتی من را پیدا کردی دیگر حضرت زهرا(س) به دیدار من نیامده اند».
شهید ابراهیم هادی هم آرزوی شهادت همراه با گمنامی می کنند. که تا به امروز بدن نازنین شهید ابراهیم هادی هنوز از کانال کمیل برنگشته است.
خواهر شهید ابراهیم هادی نقل می کنند که وقتی پسر عموی مادرم شهید شد، ابراهیم نیز در تشییع جنازه شرکت کرد. بعد از تشییع ابراهیم گفت: «خوش به حالت، چه جای خوبی نصیبت شده است، قطعه شهدا و کنار خیابان اصلی؛ هر کس از اینجا رد بشود، یک فاتحه برایت می خواند». بعد از این جمله هم چند قبر آن طرف تر را نشان داد و گفت «دعا کن من هم بیایم همینجا پیش تو».
حدود سی سال بعد که قرار شد به یادبود او سنگ مزاری به نامش بر روی یکی از قبور مخصوص شهدای گمنام قرار دهند به مزار شهدا رفتیم. دیدیم همان محلی است که ابراهیم آن روز به ما نشان داده بود!
نویسنده کتاب سلام بر ابراهیم، اسمی برای کتاب به ذهنش نرسیده بود، قرآن را که باز کرد آیات 109 تا 111 سوره صافات آمد :
«سَلَامٌ عَلَى إِبْرَاهِيمَ كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ». سلام خدا بر ابراهیم. این شد که اسم کتاب را گذاشتند سلام بر ابراهیم.
در برنامه ای با نام از لاک جیغ تا خدا که از تلویزیون پخش می شود، چند نفر از خانم هایی که حجاب مناسبی نداشتند و محجبه شدند، عامل تغییر خود را همین کتاب «سلام بر ابراهیم» معرفی می کنند.
بهمن 17, 1396
داستانی
979

داستانک:
شخصی نقل می کرد که: دیدیم یکی از افرادی که با عمر سعد به کربلا رفته بود موقع رفتن سالم بود ولی نابینا برگشت بدون اینکه زخم شمشیری روی چشمش باشد.
علت را از او پرسیدم.
گفت: شب یازدهم محرم خوابم برد و در عالم خواب دیدم دو ملک آمدند و گفتند که پیامبر صلی الله علیه و آله با شما کار دارد. من که می دانستم در کشتن نوه پیامبر دست داشتم گفتم من با پیامبر کاری ندارم، این ملائک یقه ام را گرفتند و کشان کشان روی زمین بردند تا نزد پیامبر رسیدیم.
نه نفر دیگر هم آن جا بودند. جلوی پیامبر تشت پرخونی بود و لباس های پیامبر خاکی و خودش هم بسیار محزون بود.
پیامبر صلی الله علیه و آله رو به من کرد و فرمود: خجالت نکشیدی!؟ از خدا حیا نکردی که فرزندم را این گونه به شهادت رساندی!؟
سپس شمشیر را برداشتند و نفر اول را که زدند سر از تنش جدا شد و تمام وجودش آتش گرفت و بقیه هم همینطور تا این که نوبت به من رسید.
به پیامبر گفتم به خدا قسم من حتی سنگی پرتاپ نکردم و یک چوب و شمشیر و نیزه نزدم و فقط از دور نگاه می کردم.
پیامبر فرمودند تو به کار آن ها راضی بودی و دست در داخل تشت پرخون زدند و روی چشمان من کشیدند وقتی از خواب بیدار شدم نابینا شده بودم.
امروز هم همین مورد هست.
در شبکه های اجتماعی،
عضو بودن در کانال های ضد انقلاب و ضد دین و ضد خدا از مصادیق این مسئله است.
آیا عضو بودن شما در این کانال ها بازدید آنها را بالا نمی برد؟
آیا سیاه لشگر دشمن می شوید یا نه؟
لازم نیست نیزه یا سنگی بزنیم…
اگر خیلی از ما، در این کانال ها نباشیم کانال بسته می شود.
بهمن 16, 1396
اعتقادی, داستانی, دفاع مقدس, ماه بهمن, مناسبت های شمسی, مناسبتی, منبرک های برگزیده
1,351

داستانک:
جلسه فرماندهان ارتش و سپاه در پشت جبهه تشکیل شد.
ابتدای جلسه جوانی حدودا 23 ساله برخاست و کولر را خاموش کرد. گفت به یاد رزمنده که در خط مقدم و زیر آفتاب داغ می جنگند.
آن جوان 23 ساله، نابغه و اعجوبه دفاع مقدس، شهید حسن باقری بود.
این گفتمان انقلاب است. این مفهوم عدالت است؛ که هیچوقت فرمانده و مسئول به خودش اجازه نمی دهد که در رفاه باشد، ولی نیروهای تحت امرش در سختی باشند.
شاید هم اکنون نیز مسئولین این کار را انجام داده اند و ما خبر نداریم،
اما شایسته و لازم بود که وقتی زلزله به وقوع پیوست، مسئولین کشور بخاری های منزل و محل کار خود را خاموش می کردند.
آن وقت می فهمیدند که زلزله زده ها در سرما چه می کشند.
واقعا نمی شود که مسئولی در خانه ای 20 میلیاردی زندگی کند، و درک کند که مستضعفین چه می کشند.
مثل این است که همین الان که ما در جای گرمی هستیم وقتی از کارتن خواب ها صحبت به میان آمد، بفهمیم آنها چه حالی دارند.
داستانی تاریخی است که نقل می کنند شخص مرفهی (که ظاهرا فرح پهلوی بوده است)، از جایی رد می شد. دید مردم دارند از علف های روی زمین می خورند.
پرسید: چرا مردم علف می خورند؟
گفتند: به خاطر اینکه نان ندارند بخورند.
او هم گفت: خوب اگر نان دارند، به جایش بیسکوییت بخورند!
چنین شخصی نمی تواند که وضع مردم را درک بکند.
گفتمان انقلاب این است که یک مسئول باید وضع زندگی اش از عموم مردم پایین تر باشد.
بهمن 9, 1396
اخلاقی, اعتقادی, داستان های علما, داستانی, سیره بزرگان, قرآنی
1,899

روحیه رضا این است که اگر الان به انسان ثروت برسد و یا اگر سختی و آزمایشی ببیند، همه را از خدا بداند و راضی به آنچه خدا خواست باشد.
داستانک:
آیه اللَّه العظمی اراکی، در شرح احوالات میرزا جواد آقا ملکی تبریزی تعریف می کنند:
… یک آقا سید احمد نامی داشتیم که بهش آقا ترک می گفتند؛ ترک تبریزی بود. می آمد پشت سر آقا میرزا جواد آقا، برای نماز می ایستاد. ماه رمضان بود، من هم می رفتم. در آن وقت وَبا آمده بود و هر روز آدم بود که کشته می شد. آقا سید احمد گفت: رفتم به دیدن آقا میرزا جواد آقا تا احوال پرسی کنم. رفتم نشستم.
گفت: آقا میرزا علی رفت (میرزا علی فرزند میرزا جواد آقا بود).
من خیال کردم به مسافرت رفته. باهمان حال طبیعی گفت: آقا میرزا علی رفت! آقا میرزا علی که بود؟ چه علمی داشت. من آمیرزا علی را دیده بودم. چه علمیتی و چه تقوایی داشت. او جانشین پدر می شد!
جوان بود. بین 25 تا 30 ساله بود. وبا او را کشت. آن وقت آقا میرزا جواد می گفت: آقا میرزا علی رفت، بدون این که گریه بکند، مثل اینکه سفر رفته است!
[طبیب دلها (گفته ها و ناگفته هایی درباره عارف کامل میرزا جواد آقا ملکی تبریزی)، صادق حسن زاده]
اگر ما در زندگی روحیه و خصلت رضا را داشته باشیم، نه از ثروتی که به دست می آوریم سرمست می شویم و نه از مشکلاتی که رخ می دهد ناامید.
خداوند متعال در قرآن کریم داستان دو پیامبر را که در ظاهر شرایط بسیار متفاوتی دارند بیان می کند. حضرت ایوب و حضرت سلیمان علیهما السلام. اما در انتها، خداوند متعال برای هر دو پیامبر می فرماید: «نعم العبد». یعنی مهم عبد بودن است. اینکه در هر شرایطی انسان عبد باشد.
بهمن 7, 1396
اعتقادی, داستانی
1,475

داستانک:
شخصی به نام شریک بن عبدالله نخعی از علمای بزرگ زمان خود بود. روزی مهدی بن منصور عباسی به او گفت: من میخواهم قاضی القضاتی حکومت اسلامی را به شما بدهم.
شریک بن عبدالله گفت: من قبول نمیکنم؛ چون شما حاکم ظالمی هستی، قاضی القضاتی شما هم ظلم است. گفت: خوب حداقل معلمی بچههای من را قبول کن. گفت: بچه های تو هم یکی هستند مثل تو؛ درست نمیشوند. گفت: این دو تا را که قبول نکردی حداقل یک روز ناهار به منزل ما بیا. در قصر یک روز مهمان ما باش. گفت: باشد؛ این یکی را قبول می کنم.
مهدی بن منصور، حرام ترین غذاها را آماده کرد و برای شریک بن عبدالله آورد.
غذا که تمام شد، شریک بن عبدالله رو کرد به مهدی بن منصور و گفت: شما به من یک پیشنهادی هم داده بودی. گفت: بله قاضی القضاتی.
شریک گفت: خوب قبولش کردم!!! اما این را که با دست راستم گرفتم؛ دست چپم خالی است. یک پیشنهاد دیگر هم دادی. گفت: تربیت فرزندانم. گفت: آن را هم قبول کردم!!!
این ماجرا گذشت و بعد از مدتی، خزانه دار، حقوق شریک بن عبدالله را کمی دیر داد. شریک بن عبدالله خیلی اعتراض کرد. خزانه دار گفت: تو مگر به ما گندم فروخته ای که اینقدر از ما طلبکاری؟ شریک گفت: از گندم مهمتر فروختم؛ من دینم را به شما فروختم!
یکی از برنامه های دشمن برای ما، حرام کردن لقمه هاست. در وام گرفتن ها، معاملات، قرض دادن ها و قرض گرفتن ها مراقب لقمه باشیم.
دی 30, 1396
اخلاقی, امام صادق(علیه السلام), داستانی, منبرک های روایی
1,507

داستانک:
محَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ بَزِيعٍ عَنْ صَالِحِ بْنِ عُقْبَةَ عَنْ أَبِي هَارُونَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ(عليه السلام) قَالَ: قَالَ لِنَفَرٍ عِنْدَهُ وَ أَنَا حَاضِرٌ مَا لَكُمْ تَسْتَخِفُّونَ بِنَا قَالَ فَقَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ خُرَاسَانَ فَقَالَ مَعَاذٌ لِوَجْهِ اللهِ أَنْ نَسْتَخِفَّ بِكَ أَوْ بِشَيْءٍ مِنْ أَمْرِكَ فَقَالَ بَلَى إِنَّكَ أَحَدُ مَنِ اسْتَخَفَّ بِي فَقَالَ مَعَاذٌ لِوَجْهِ اللهِ أَنْ أَسْتَخِفَّ بِكَ فَقَالَ لَهُ وَيْحَكَ أَ وَ لَمْ تَسْمَعْ فُلَاناً وَ نَحْنُ بِقُرْبِ الْجُحْفَةِ وَ هُوَ يَقُولُ لَكَ احْمِلْنِي قَدْرَ مِيلٍ فَقَدْ وَ اللهِ أَعْيَيْتُ وَ اللهِ مَا رَفَعْتَ بِهِ رَأْساً وَ لَقَدِ اسْتَخْفَفْتَ بِهِ وَ مَنِ اسْتَخَفَّ بِمُؤْمِنٍ فِينَا اسْتَخَفَّ وَ ضَيَّعَ حُرْمَةَ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ.»
ابو هارون می گوید:
درمحضر امام صادق علیه السلام بودیم، امام به جمعی رو کرد و فرمود: چرا ما را سبک میشمرید؟ و به ما اهانت میکنید؟
مردی از اهالی خراسان برخاست و عرض کرد: پناه میبرم به خدا که من تو را سبک بشمرم و احترام تو را حفظ ننمایم.
امام صادق علیه السلام فرمودند: آری تو یکی از آن افرادی هستی که مرا سبک انگاشتی.
آن مرد عرض کرد: پناه میبرم به خدا از اینکه شما را سبک بشمرم و به چشم حقارت به شما بنگرم.
امام فرمودند: عزیزم! به یاد داری که فلان شخص در جحفه (میقاتگاه حاجیان در نزدیکی مدینه) به تو گفت مرا نیز سوار مرکب خود کن و به مقدار یک میل (دو کیلومتر) بهسوی (مکه) ببر، به خدا سوگند از پیادهروی خسته شده ام؛
سوگند به خدا تو حتی سرت را بلند نکردی و به او اعتنا ننمودی و مقام او را کوچک شمردی؛
بنابراین «و من استخفّ بمؤمن فینا إستخف و ضیّع حرمةالله» و کسی که مؤمن در راه ما را سبک بشمارد (و تحقیرکند)، حرمت خدا را سبک شمرده و تباه ساخته است.
[الكافي (ط الإسلامية)، ج8، ص: 102، ح 73. روضة الکافی ص 102]
ببینیم آیا ما نیز شیعیان را خوار کرده ایم؟
دی 27, 1396
اعتقادی, داستانی, ماه دی, مناسبت های شمسی, مناسبتی
1,351
(به مناسبت 27 دی ماه، سالروز شهادت شهید نواب صفوی و یاران با وفایش)

بیست و هفتم دی ماه سالروز شهادت روحانی شجاع و مبارز شهید نواب صفوی و یاران با وفایش است.
<![if !supportLists]>1. <![endif]>اگر بخواهیم چند ویژگی بارز شهید نواب را نام ببریم، اولین و مهمترین آن غیرت دینی اوست.
زمانی که کسروی ملعون به پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهماالسلام دشنام داد و در کتابش به مقدسات توهین کرد بلافاصله مراجع تقلید حکم ارتداد او را صادر کردند. نواب و یارانش بلافاصله پول قرض کرده و اسلحه تهیه نمودند و کسروی را به درک واصل کردند.
این غیرت دینی بالای او است.
او اگر امروز بود مثل امثال ما نمی نشست تا این همه در شبکههای مجازی و پشت تریبون به مقدسات توهین کنند و بعد ما راحت از کنار آنها رد شویم. او اینگونه نبود و نمی توانست راحت بنشیند که به مقدسات توهین کنند.
<![if !supportLists]>2. <![endif]>دومین ویژگی نواب آزادی و عدم وابستگی او بود. چون آزاد بود می توانست حرف حق را بزند.
امام جمعه وقت تهران که آخوندی درباری بود از طرف شاه مأمور شد که پیش نواب برود. گفت اعلی حضرت تصمیم گرفته است تولیت آستان قدس را به تو بدهد. نواب گفت: فکر کرده است که می تواند با این چیزها من را بخرد؟ من آزادم و زیر بار این چیزها نمی روم تولیت را به کس دیگری بدهد!
<![if !supportLists]>3. <![endif]>سومین ویژگی نواب شجاعت بود.
او در آخرین لحظات عمر شریفش با کمال شجاعت بعد از آنکه سرهنگ از او پرسید: «اگر خواسته ای دارید بگویید؟» و او تقاضای آب برای غسل شهادت نمود. آب سرد بود. نواب خمشگین بر سر سرهنگ بختیار فریاد زد: «اگر آب گرم نباشد, رنگ ما میپرد و تو و امثال تو فکر میکنند که ترسیده ایم! اما مهم نیست. خدا آگاه است که لحظه به لحظه اشتیاق ما به شهادت بیشتر میشود».
رهبر فداییان یارانش را مورد خطاب قرار داد و گفت: «خلیلم, محمدم, مظفرم, زودتر آماده شوید, زودتر غسل شهادت کنید, امشب جده ام فاطمه زهرا (سلام الله علیها) منتظر ماست» پس از غسل شهادت به نماز ایستاد. افسران و درجه داران با ناباوری به آنان نگاه میکردند. دستان به قنوت رفته اش حریم آسمان مناجات بود.
دی 24, 1396
اعتقادی, داستان های علما, داستانی, قرآنی
1,763

مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحاً فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَنات[ فرقان 70]
كسانى كه توبه كنند و ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند، كه خداوند گناهان آنان را به حسنات مبدّل مىكند
داستانك:
بدون هيچ توجهي از كنار او گذشت.
اين بيتوجهي آخوند بر عبد فرّار سخت گران آمد. از جاي خود حركت كرد تا اين شيخ پير را تنبيه كند. دويد و راه را بر او سد كرد و با لحني بيادبانه گفت: هي! آشيخ! چرا به من سلام نكردي؟!
عارف همداني ايستاد و گفت: مگر تو كيستي كه من بايد حتماً به تو سلام ميكردم؟ گفت: من عبد فرّارم. آخوند ملاحسينقلي همداني به او گفت: عبد فرّار! افررتَ من اللهِ ام من رسولهِ؟ تو از خدا فرار كردهاي يا از رسول خدا؟
و سپس راهش را گرفت و رفت.
فردا صبح، آخوند ملا حسينقلي همداني درس را تمام كرده، رو به شاگردان نمود و گفت: امروز يكي از بندگان خدا فوت كرده هر كس مايل باشد به تشييع جنازة او برويم.
عدهاي از شاگردان آخوند به همراه ايشان براي تشييع حركت كردند. ولي با كمال تعجب ديدند آخوند به خانه عبد فرار رفت. آري او از دنيا رفته بود. عجبا! اين همان ياغي معروف است كه آخوند از او به عنوان بندة خدا ياد كرد و در تشييع جنازه او حاضر شد؟! به هر حال تشييع جنازة تمام شد.
يكي از شاگردان آخوند به نزد همسر عبد فرارا رفته و از او سؤال كرد: چطور شد كه او فوت كرد؟ همسرش گفت: نميدانم چه ميشد؟ او هر شب ديروقت با حال غيرعادي و از خود بيخود منزل ميآمد، ولي ديشب حدود يك ساعت بعد از اذان مغرب و عشا به منزل آمد و در فكر فرو رفته بود و تا صبح نخوابيد و در حياط قدم ميزند و در حالي كه گريه مي كرد ،با خود تكرار ميكرد: عبد فرار تو از خدا فرار كردهاي يا از رسول خدا؟! و سحر دق كرد و مرد.
اصل داستان از كتاب : شرح حال حكیم فرزانه حاج علی محمد نجف آبادی، صفحه 27
جهت دانلود اين مطلب به صورت منظم جهت نصب در تابلوي اعلانات اينجا را كليك نماييد
8 خرداد 1392
دی 22, 1396
اخلاقی, اعتقادی, امام صادق(علیه السلام), داستانی, سیره بزرگان, منبرک های روایی
1,811

این شبها جزء طولانی ترین شب های سال است. شب ها هر چقدر هم که نیاز به خواب داشته باشیم و بخوابیم، باز هم این شب تمام نمی شود. به همین خاطر است که در روایت داریم:
امام صادق علیه السلام می فرمایند:
الشِّتَاءُ رَبِیعُ الْمُؤْمِنِ یَطُولُ فِیهِ لَیْلُهُ فَیَسْتَعِینُ بِهِ عَلَى قِیَامِهِ وَ یَقْصُرُ فِیهِ نَهَارُهُ فَیَسْتَعِینُ بِهِ عَلَى صِیَامِهِ
زمستان، بهار مومن است ؛ از شبهای طولانی اش برای شب زنده داری، و از روزهای کوتاهش برای روزه داری بهره می گیرد.
[وسائل الشیعه، ج۱۰، ص: ۴۱۴]
سعی بکنیم این شب ها چند دقیقه ای وقت بگذاریم برای نماز شب؛ به شدت بر نشاط مان در طول روز اثر می گذارد. در آخرت نیز دستمان را خواهد گرفت ان شاءالله.
داستانک:
مقدس اردبیلی از دنیا رفت. عالمی ایشان را در خواب دید. پرسید چه چیزی دست شما را در آن دنیا گرفت؟
مقدس اردبیلی به حرم امیرالمومنین علیه السلام اشاره کرد و گفت:
اول عشق به این آقا و نماز شب ها. آن نماز شب ها هم به آبروی امیرالمومنین علیه السلام قبول شده.
ان شاالله خداوند ما را از نماز شب خوان های با حضور قلب قرار دهد.
دی 17, 1396
داستانی, سیره بزرگان
1,699

در حالات علامه جعفری گفته اند ایشان عاشق مطالعه کردن بود.
داستانک:
روزی علامه جعفری نزدیک به ظهر در حجره آبگوشتی بر سر چراغ بار می گذارد و سپس مشغول مطالعه می شود. پس از چندی ناگهان متوجه می شود که طلاب مدرسه در حال شکستن درب حجره هستند. با سرعت در را باز کرده و با حالت اعتراض خطاب به آنان می گوید: من مشغول مطالعه هستم چرا مزاحم می شوید؟ که در همین حین به ناگاه متوجه می شود که تمامی حجره را دود گرفته و طلاب به تصور اینکه حجره ایشان آتش گرفته برای کمک و نجات ایشان آمده اند.
اینطور درس خواندن و عشق به مطالعه انسان را در علم آموزی موفق می کند.
دی 7, 1396
اخلاقی, امام صادق(علیه السلام), داستان های علما, داستانی, سیره بزرگان, گنجینه pdf منبرک ها, ماه ربیع الثانی, مناسبت های قمری, مناسبتی, منبرک های روایی
2,857
(به بهانه 10 ربیع الثانی؛ سالروز رحلت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها)
أَقُولُ وَ رَوَى الْقَاضِي نُورُ اللَّهِ التُّسْتَرِيُّ قَدَّسَ اللَّهُ رُوحَهُ فِي كِتَابِ مَجَالِسِ الْمُؤْمِنِينَ عَنِ الصَّادِقِ ع أَنَّهُ قَالَ:
إِنَّ لِلَّهِ حَرَماً وَ هُوَ مَكَّةُ أَلَا إِنَّ لِرَسُولِ اللَّهِ حَرَماً وَ هُوَ الْمَدِينَةُ أَلَا وَ إِنَّ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ حَرَماً وَ هُوَ الْكُوفَةُ أَلَا وَ إِنَّ قُمَّ الْكُوفَةُ الصَّغِيرَةُ أَلَا إِنَّ لِلْجَنَّةِ ثَمَانِيَةَ أَبْوَابٍ ثَلَاثَةٌ مِنْهَا إِلَى قُمَّ تُقْبَضُ فِيهَا امْرَأَةٌ مِنْ وُلْدِي اسْمُهَا فَاطِمَةُ بِنْتُ مُوسَى وَ تُدْخَلُ بِشَفَاعَتِهَا شِيعَتِي الْجَنَّةَ بِأَجْمَعِهِمْ.
از امام صادق عليه السّلام روايت شده است كه :
خدا را حرمى است كه مكه است، رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را حرمى است كه مدينه است، و راستى براى امير المؤمنين عليه السّلام حرمى است كه كوفه است و قم كوفه صغرى است .
همانا بهشت را 8 در است كه 3 آنها بسوى قم است، در آن زنى از فرزندانم بنام فاطمه درگذرد و به شفاعت او همه شیعیانم به بهشت می روند [بحار الأنوار (ط – بيروت)، ج57، ص: 228]
داستانک:
شیخ عباس قمی(رحمت الله علیه) که به محدث قمی نیز معروف است، می گوید: درعالم رؤیا مرحوم میرزای قمی اعلی الله مقامه الشریف را دیدم،
از ایشان سؤال کردم: آیا اهل قم را حضرت فاطمه معصومه(سلام الله علیها) شفاعت خواهند کرد؟
میرزا چون این سخن را شنید ناراحت شد و نگاه تندی به من کرد و فرمود: چه گفتی؟
من دوباره سؤالم را تکرار کردم، باز با تندی به من فرمود: شیخ، تو چرا چنین سؤالی می کنی!؟ شفاعت اهل قم با من است، حضرت فاطمه معصومه(سلام الله علیها) تمام شیعیان جهان را شفاعت خواهند کرد ؛ [مردان علم در میدان عمل جلد 3 صفحه 36]
امروز كه اينچنين به كرامت زبان زدى تا رستخيز بهرِ شفاعت، چه ها كنى؟

(1 بهمن 1394)
دی 6, 1396
اخلاقی, امام حسن عسکری(علیه السلام), داستانی, ماه ربیع الثانی, مناسبت های قمری, مناسبتی, منبرک های روایی
1,525
(به بهانه ولادت حضرت امام حسن عسکری علیه السلام)

امام حسن عسکري عليه السّلام می فرمایند: «عَلَيْكَ بِالإقْتِصادِ وَ إيّاكَ وَ الإسْرافَ»؛
بر تو باد به ميانه روى و اعتدال و پرهيز از ولخرجى و اسراف.
[احقاق الحق: ج 12 ص 467]
نكته: اقتصاد، حدّ اعتدال ميانه اسراف و بخل است. اسراف، ملت ها را از بین می برد. اسراف مشکلات و عذاب های زیادی را بر سر جامعه می آورد. با اسراف کم کم می بینیم که باران هم دیگر نمی بارد. کم کم درهای رحمت بسته می شود.
داستانک:
حسن بصری در کنار رودخانه وضو می گرفت. باقیمانده آب را کنار رودخانه، روی زمین ریخت. حضرت علی علیه السلام فرمودند چرا آب را روی زمین ریختی؟ باید آب را روی آب رودخانه می ریختی.
اسراف برای همه خطرناک است، خصوصا برای کسانی که از اموال بیت المال استفاده می کنند.
به عنوان مثال:
شخصی برای گرم ماندن اتاق محل کار خود، بخاری را در طول شب نیز روشن می گذارد!
و یا اینکه برق اتاق ها را بی جهت روشن می گذارند.
و یا اینکه وقتی به سفر کاری می روند، هتل پنج ستاره و غذاهای گران قیمت استفاده می کنند!
مگر منزل خودشان هتل پنج ستاره است که وقتی به سفر می روند، هتل پنج ستاره می گیرند!!
این موارد از کوچک و بزرگ، همه از مصادیق اسراف است.
دی 5, 1396
اخلاقی, امام حسن عسکری(علیه السلام), داستان های علما, داستانی, سیره بزرگان, ماه ربیع الثانی, مناسبت های قمری, مناسبتی, منبرک های برگزیده, منبرک های روایی
2,533
(به بهانه 8 ربيع الثاني؛ سالروز ولادت حضرت امام حسن عسكري عليه السلام)
عن أبي محمد الحسن بن علي عليهماالسلام:
خَصْلَتَانِ لَيْسَ فَوْقَهُمَا شَيْءٌ الْإِيمَانُ بِاللَّهِ وَ نَفْعُ الْإِخْوَان
امام حسن عسكري عليه السّلام مي فرمايند:
دو خصلت است بالا دست ندارد: ايمان به خدا، و نفع رساندن به برادران. [تحف العقول عن آل الرسول ص، ص: 489]
و شايد بتوان گفت ،تمام دين در اين دو جمله جمع شده است: خدامحوري و انسان دوستي
داستانك:
محمدباقر قاليباف، شهردار تهران در وبلاگ خود نوشته است:
[روزي] رفته بودم خدمت [آيتاللهالعظمي فاضل لنكراني] . آن موقع در ناجا بودم. [ايشان] گفتند:
“من 50 سال است دارم اسلام ميخوانم. بگذار خلاصهاش را برايت بگويم. واجباتت را انجام بده. بهجاي مستحبات تا ميتواني به کار مردم برس. کار مردم را راه بيانداز.” بعد هم گفتند “اگر قيامت کسي ازت سوال کرد، بگو فاضل گفته بود.” [منبع]

دی 4, 1396
داستانی, مناسبتی
841
(به مناسبت میلاد حضرت عیسی علیه السلام)

روزى حضرت عيسى در مناجاتش با خداوند عرضه داشت: پروردگارا دوستى از دوستارانت به من بنما، خطاب رسيد به فلان محل برو كه ما را در آنجا دوستى است،
مسيح به آن محل موعود رفت. زنى را ديد كه نه چشم دارد و نه دست و نه پاى، روى زمين افتاده و زبانش مترنم به اين ذكر است:
«الحمدالله على نعمائه والشكر على آلائه»
خدا را بر نعمتهاى ظاهري اش سپاس و بر نعمتهاى باطني اش شكر.
آن حضرت از حالت آن زن شگفت زده شد، پيش رفته و به او سلام كرد، زن گفت: عليك السلام يا روح الله! فرمود اى زن تو كه هرگز مرا نديده اى از كجا شناختى من عيسى هستم،
زن گفت: آن دوستى كه تو را به سوى من دلالت كرد برايم معلوم نمود كه تو روح الله هستى، فرمود: اى زن تو از چشم و دست و پا محرومى، اندامت تباه شده!
زن گفت: خدا را ثنا ميگويم كه دلى ذاكر و زبانى شاكر و تنى صابر دارم، خدا را به وحدانيت و يگانگى ياد ميكنم كه هرچه را ميتوان با آن معصيت كرد از من گرفته،
اگر چشم داشتم و به نامحرم نظر ميكردم، اگر دست داشتم به حرام مي آلودم و اگر پا داشتم دنبال لذات نامشروع ميرفتم چه عاقبتى داشتم؟
اين نعمتى كه خدا به من داده به احدى از بندگانش نداده است.
[خزينة الجواهر، صفحه 318]