بایگانی/آرشیو برچسب ها : شفاعت امام رضا

چيزي كه شب اول قبر بدردم خورد+ كليپ صوتي زيبا

1داستانك:(فوق العاده)

حضرت آيت الله مرعشي نجفي مي فرمودند:

چند شب بعد از ارتحال آيت الله شيخ مرتضي حائري، او را در عالم خواب ديدم. حواسم بود که از دنيا رفته است. کنجکاو شدم که بدانم در آن

طرف مرز زندگي دنيايي چه خبر است؟ !

پرسيدم: آقاي حائري، اوضاع تان چطور است؟

آقاي حائري که راضي و خوشحال به نظر مي آمد، رفت توي فکر و پس از چند لحظه،انگار که از گذشته اي دور صحبت کند شروع کرد به تعريف کردن… همين که بدن مرا در درون قبر گذاشتند… بدن خودم را از بيرون و به طور کامل مي ديدم. خودم هم مات و مبهوت شده بودم، اين بود که رفتم و يک گوشه اي نشستم و زانوي غم و تنهايي در بغل گرفتم .

ناگهان متوجه شدم که از پايين پاهايم، صداهايي مي آيد. صداهايي رعب آور و وحشت افزا! صداهايي نامأنوس که موهايم را بر بدنم راست مي کرد.

به زير پاهايم نگاهي انداختم. از مردمي که مرا تشيع و تدفين کرده بودند خبري نبود. بياباني بود برهوت با افقي بي انتها و فضايي سرد و سنگين و دو نفر داشتند از دور دست، به من نزديک مي شدند.

تمام وجودشان از آتش بود. آتشي که زبانه مي کشيد و مانع از آن مي شد که بتوانم چشمانشان را تشخيص دهم. انگار داشتند با هم حرف مي زدند و مرا به يکديگر نشان مي دادند. ترس تمام وجودم را فرا گرفت و بدنم شروع کرد به لرزيدن. خواستم جيغ بزنم ولي صدايم در نمي آمد. تنها دهانم باز و بسته مي شد و داشت نفسم بند مي آمد. بدجوري احساس بي کسي غربت کردم . در دل گفتم :خدايا به فريادم برس! خدايا نجاتم بده، در اينجا جز تو کسي را ندارم ….

همين که اين افکار را از ذهنم گذرانيدم متوجه صدايي از پشت سرم شدم. صدايي دلنواز، آرامش بخش و روح افزا و زيباتر از هر موسيقي دلنشين! سرم را که بالا کردم و به پشت سرم نگريستم، نوري را ديدم که از آن بالا بالاهاي دور دست به سوي من ميآمد. هر چقدر آن نور به من نزديکتر ميشد آن دو نفر آتشين عقبتر و عقبتر ميرفتند تا اينکه بالاخره ناپديد گشتند. نفس راحتي کشيدم و نگاه ديگري به بالاي سرم انداختم. آقايي را ديدم از جنس نور. نوري چشم نواز آرامش بخش. ابهت و عظمت آقا مرا گرفته بود و نميتوانستم حرفي بزنم و تشکري کنم، اما خود آقا که گل لبخند بر لبان زيبايش شکوفا بود سر حرف را باز کرد و پرسيد: آقاي حائري! ترسيدي؟

من هم به حرف آمدم که: بله آقا ترسيدم، آن هم چه ترسي! هرگز در تمام عمرم تا به اين حد نترسيده بودم. اگر يک لحظه ديرتر تشريف آورده بوديد حتماً زهره ترک ميشدم و خدا ميداند چه بلايي بر سر من ميآوردند . بعد به خودم جرأت بيشتر دادم و پرسيدم:  راستي، نفرموديد که شما چه کسي هستيد؟

و آقا که لبخند بر لب داشت و با نگاهي سرشار از عطوفت، مهرباني و قدرشناسي به من مينگريستند فرمودند: من علي بن موسي الرّضا هستم. آقاي حائري! شما 38 مرتبه به زيارت من آمديد من هم 38 مرتبه به بازديدتان خواهم آمد، اين اولين مرتبهاش بود؛ 37 بار ديگر هم خواهم آمد…

[كرامات امام رضا عليه السلام از زبان بزرگان ؛ صفحه 92]

كليپ صوتي اين مطلب [مدت 3 دقيقه و 38 ثانيه]

 

**منبرک**