سَمِعْتُ أَبِي يَذْكُرُ، عَنْ جَدِّي، قَالَ: ” كُنَّا عِنْدَ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، فَقَامَ رَجُلٌ وَنَسِيَ نَعْلَيْهِ، فَأَخَذَهُمَا رَجُلٌ فَوَضَعَهُمَا تَحْتَهُ، فَجَاءَ الرَّجُلُ، فَقَالَ: مَنْ رَآهُمَا؟ فَقَالَ الرَّجُلُ: أَنَا أَخَذْتُهُمَا، فَقَالَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: فَكَيْفَ بِرَوْعَةِ الْمُؤْمِنِ؟ فَقَالَ الرَّجُلُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، وَالَّذِي بَعَثَكَ بِالْحَقِّ, مَا أَخَذْتُهُمَا إِلا وَأَنَا أَلْعَبُ, قَالَ: كَيْفَ بِرَوْعَةِ الْمُؤْمِنِ؟ ثَلاثًا.
[ميزان الحكمه، ج10 ج 18959، الترغیب و الترهیب، ج 3، ص 484]
گروهی در محضر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نشسته بودند. مردی از اصحاب برخاست تا بیرون رود، ولی فراموش كرد كفشهای خود را بردارد، یكی از اصحاب كفشهای او را مخفی كرد.
مرد بازگشت و گفت: كفشهای من كجاست؟
گفتند: ما كفشهای تو را ندیدیم. حضرت متوجه آنان شد و فرمود: چرا مؤمنی را میترسانید؟
عرض كردند: شوخی میكنیم.
حضرت دو یا سه بار سخن خود را تكرار فرمود: «فكیف بروعة المؤمن»؛ زجر دادن مؤمن چه زشت است!
منبرک صحبتهاي كوتاه
