بایگانی/آرشیو برچسب ها : داستانك صبر

آخرين وصيت امام حسين (عليه السلام) چه بود؟

15اين تصویر متعلق به دختربچه‌ای شیعه در سوریه بوده که توسط گروه‌هاي تروريستي تکفیری‌

به زنجیر کشیده شده است؛ سر پدر و مادر اين دختربچه در جلوی چشمان وي بریده می‌شود.

روايتي از امام پنجم حضرت امام محمد باقر«سلام‌الله‌عليه» نقل شده است و آن حضرت از پدر بزرگوارشان امام سجاد«سلام‌الله‌عليه» و ايشان هم از پدرشان حضرت سيّدالشهداء«سلام ‌الله‌عليه» و آن امام بزرگوار از قول مبارك مولاي متقيان اميرالمؤمنين«سلام‌الله‌عليه» روايت را نقل مي‌فرمايند.

همچنين در روايت آمده است حضرت اباعبدالله الحسين«سلام‌الله‌عليه» در روز عاشورا و موقعي كه همۀ اصحاب و ياران به شهادت رسيده بوده‌اند، يعني در آن موقعيت حساس، كه لازم است مهم‌ترين و حساس‌ترين مطالب بيان شود، آخرين وصيت خود به فرزند برومندشان كه در حقيقت آخرين وصيت ايشان به شيعيان و بلكه بشريت است را چنين بيان مي فرمايند:

«يا بُنَيَّ إِيَّاكَ وَ ظُلْمَ مَنْ لَا يَجِدُ عَلَيْكَ نَاصِراً إِلَّا اللَّهَ» [الكافي،ج 2 ، ص 331]

اي فرزندم، بپرهيز از ظلم به كسي كه در برابر تو ، هيچ ياري كننده‌اي به جز خداوند ندارد

انسان بايد از ظلم به ديگران ؛ خصوصا به كساني كه ياوري جز خدا ندارند پرهيز كند (مانند بسياري از افراد كه اگر حقشان خورده شود؛ كاري از دستشان بر نمي آيد، مثل همسر ، شاگرد، بچه يتيم، انسان فقير و … )

و خدا نكند اين افراد نفرين كنند و يا اين ظلم را در دل بريزند

داستانك:

حضرت آیت الله فاطمی نیا نقل می کنند:

در حمام های خزانه قدیم که تا کف حمام، پله می خورد و ارتفاع پلّه ها زیاد بود و از طرفی مسیر تاریک بود، روزی حضرت آیت الله شاه آبادی مشغول پایین رفتن به سمت حمام بودند و سرهنگی طاغوتی نیز می خواست برود بالا.چون آیت الله شاه آبادی پیر مرد بودند و با احتیاط پایین می آمدند راه بند آمده بود و سرهنگ باید منتظر می ماند ایشان پایین بیایند و او برود بالا.

سرهنگ پس از کمی معطلی عصبانی شد و با بی ادبی، ناسزایی به ایشان داد و نیز گفت:مردک، مگر نمی بینی ما منتظریم؟

مردم ناراحت شدند و به سرهنگ گفتند:ایشان آیت الله شاه آبادی است، چرا اینگونه ایشان را خطاب کردی؟

او گفت:هر که می خواهد باشد و بعد با بی اعتنایی بالا رفت.حضرت آیت الله شاه آبادی نیز هیچ نفرمودند و سر را به زیر انداختند و پایین آمدند.وقتی پای آن سرهنگ به بالا رسید خبر آوردند که آن سرهنگ مُرد!

حضرت آیت الله شاه آبادی شروع کردند به گریه کردن.از ایشان پرسیدند چرا گریه می کنید؟فرمودند:

” ای کاش جوابش را می دادم، اگر یک کلمه جوابش رامی دادم نمی مُرد! “[نكته ها از گفته ها ؛ دفتر اول؛ صفحه 66]

http://www.manbarak.ir/wp-content/uploads/2015/07/PDF.gif

**منبرک**